غریبه‌ی آشنا!


تمام مدتی که توی اتوبوس روبه‌روی هم نشسته بودیم، توی چشمهای هم زل زده بودیم و به هم لبخند می‌زدیم.


حس غریبی بود. کسی که مطمئنی تا حالا چهره‌اش رو ندیدی و نمی‌شناسی اما توی چشمهاش یه چیز آشناست. یه چیزی که باعث می‌شه فکر کنی که مدتهاست می‌شناسیش.


دلم نمی‌خواست چشم ازش بردارم. راستش دلم نمی‌خواست اتوبوس به بهارستان برسه. دلم می‌خواست برم بشینم پیشش و باهاش حرف بزنم. اصلا دلم نمی‌خواست بدون خداحافظی از هم جدا بشیم.


می‌دونستم اونم کم و بیش حس من رو داره. از نگاهش می‌فهمیدم، اما چی کار باید می‌کردم؟ شماره‌ام رو روی کاغذ می‌نوشتم و می‌دادم دستش یا شایدم آدرس بادبادک رو؟


اما تنها کاری که کردم این بود که دعا کنم یه بار دیگه توی یه زمان و مکان مناسب‌تر ببینمش.



راستش دلم یه دوست تازه می‌خواد. یه دوست توی دنیای واقعی. یکی که بتونم توی چشمهاش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم. یه دوست که مثل طوطیا مجبوری نباشه. با مثل همکارام دنیاش انقدر با دنیای من متفاوت نباشه.



از آخرین باری که از کسی که ازش خوشم اومده تقاضای دوستی کردم، سالها گذشته...

تو رو خدا حرفم رو بفهمین و فکر نکنین که دوستی شما برام بی‌ارزشه...



راستی هیچ کدوم شما اون دختری نیستین که بعدازظهر پنجشنبه داشت از جمهوری می‌رفت بهارستان و کتاب زبانش هم دستش بود؟؟؟ 




پ.ن: عیدیها رو اینجا ببینین.


بستنی انار


* سایت فرودگاه امام رو جلوم باز کردم و هی ریفرشش می‌کنم که بفهمم مادربزرگ و پدربزرگم و البته خاله راضیه‌ی عزیز  کی از نجف می‌رسن و همین که رسیدن به فرودگاه، منم کیفم رو بندازم رو دوشم و برم یه دسته گل بگیرم و برم خونه شون.



* دیروز یه اطلاعیه توی شرکت دیدم که از برای بیست و پنجم تا بیست و نهم سهمیه مشهد بهمون می‌داد! با اینکه زمانش خیلی خوب نبود ولی موقعیت خوبش یک کمی دودلمون کرد.


دیشب به هوای اینکه از شنبه دیگه تهران نیستیم، تا نصف شب داشتیم پرده‌ها رو اتو می‌کردیم و  می‌زدیم و خونه‌تکونی رو تموم می‌کردیم. 


ولی امروز فهمیدیم هزینه‌ی هتل با خودمونه و شبی حدود هفتاد تومن درمیاد! پس بی‌خیال شدیم و دلمون رو به عروسی بیست و پنجم خوش کردیم!



* من استاد برنامه‌ریزی کردن و عمل نکردنم!

یادش به خیر، سال کنکور من واسه‌ی همه‌ی بچه‌ها برنامه‌ریزی می‌کردم که کِی چه درسی بخونن و چه جوری بخونن! برنامه هم از ساعت پنج که می‌رسیدیم خونه شروع می‌شد و تا یک ادامه داشت.

همه کلی از برنامه‌ای که براشون ریخته بودم راضی بودن ولی خودم هر شب ساعت ده خواب بودم!


حالا منظورم اینه که از الان کلی برای سال دیگه برنامه‌ریزی کردم. ولی، به عمل کار برآید به سخندانی نیست...



* بالاخره توی این دنیا یه خوراکی پیدا شد که من ازش بدم بیاد! اونقدر بدم بیاد که از دیدن قیافه‌اش هم حالم بد بشه و متین یه چیز جدید پیدا کنه که باهاش اذیتم کنه!

فکر کن یه میوه‌ی ترشیده رو قاطی بستنی کنن و بِدَن بخوری! اسمش رو هم گذاشتن بستنی انار!



* ته دیگم به تهِ دیگ خورده؟




پ.ن: مهربونای من، ممنونم به خاطر گلهای خوشرنگ و خوشبویی که توی باغچه‌مون کاشتین! اگر هنوز عیدیتون رو ندادین‌، حتماً امروز این کار رو بکنین. اگه خدا بخواد فردا صبح می‌رم برای بچه‌ها لباس می‌خرم.



چشم غره!


از صبح که بیدار شدیم تا همین الان یک سره با متین دعوا داریم! سرِ چی؟ سرِ همه‌چی!

سرِ از خواب بیدار شدن! سرِ نون گرفتن! سرِ صبحونه خوردن! سرِتلویزیون دیدن!


خلاصه دیگه آخرش طاقتم طاق شد و متین رو، رو به قبله خوابوندم و چاقو رو گذاشتم روی گردنش و ... 

ولی هرکاری کردم چاقو نبرید! آخه از چاقوی کره‌خوری انتظار بیشتری هم نمی‌رفت...


*   *   *


متین می‌گه: بیا توی این هفته‌ی وحدت یه دعایی بکنیم؟

- چه دعایی؟ دعا کنیم که دلامون به هم نزدیک بشه؟

متین می‌گه: نه بابا! بیا دعا کنیم سر به تن اون یکی نباشه!


*   *   *


یکی از خوبی‌های متین اینه که قهر کردن بلد نیست و هر چقدر هم که با هم دعوا کنیم و هم دیگه رو اذیت کنیم، هیچ کدوممون قهر نمی‌کنیم و فقط دنبال یه راه‌حلی می‌گردیم که طرف مقابل رو بیشتر اذیت کنیم!


برای همین وقتی دعوا تموم بشه همه چیز برمی‌گرده به روال عادی و دوست‌داشتنی قبل و تازه رویه‌ی مسخره‌ی قهر و منت‌کشی و آشتی شروع نمی‌شه!


*   *   *


من و متین الان در کمال صلح و صفا در کنار هم توی شرکت نشستیم و فقط گاه‌گاهی که آقای رئیس سرش به کارش گرم می‌شه، یه چشم غره به هم می‌ریم که معنی این چشم غره اینه که: "یه بلایی سرت میارم که مرغای آسمون از خنده روده بر بشن!"




کهنه نقاب زندگی ...


( به دلیل عذاب وجدان این بخش از نوشته سانسور شد!!!)



همیشه فکر می‌کردم آدمها توی دنیای واقعی نقاب می‌زنن و توی دنیای مجازی سعی می‌کنن خودشون باشن و حداقل این‌جا با خودشون صادق باشن.

اما نه!‌ بعضی‌ها توی دنیای مجازی هم حاضر نیستن نقاب رو از صورتشون بردارن.



لو می‌رویم!


وای که چقدر این دنیای مجازی خطرناک شده این روزا!


از اون ور که سر و کله‌ی خاله راضیه توی فیس بوک پیدا شده!


از این ورم که مریم بو برده من وبلاگ دارم!


بدتر از همه اینکه امروز یه نفر توی کامنتها به ماهیت اصلیمون پی برده:

" من به یه نتیجه جالب رسیدم. این بلاگ 100% گروهیه. یکی دو نفر هم نیستین. اینجوری که من حساب کردم حدقل 20 نفر هستین. هر 20 نفرتون هم 24 ساعته تو نت هستین. این رو هم از لیست سایتها که این بقل گذاشتین فهمیدم.یعنی به ثانیه نمیرسه که یه سایتی که آپ تو دی میشه تو لیستتون میاد بالا.یعنی شما باید حدقل بیس نفر باشین که بتونین همه سایتا که تو لیست گذاشتین رو چک کنن ببینن کدوم آپ تو دی شده که تو لیست بیاردش بالا. من یه بار یه بلاگ داشتم فقط می خواستم به ترتیب حروف الفباشون کنم پدرم در اومد.چه جوریاس؟از کجا حقوق می گیرین شما 20 نفر؟ یه جور کار دولتیه؟ هدفتون چیه؟ آخر این پروژه به کجا می رسه؟ ممنون می شم این کشف من رو تو صفحه اصلی بلاگتون بذارین و در موردش توضی بدین. البته اگه نمی ترسین که بقیه هم بفهمن قضیه پروژتون رو."

شاید مجبور شم دیگه ننویسم .






پ.ن: دوستای عزیزم، راستش اونقدر که انتظار داشتم از خیریه‌مون استقبال نکردین و توی عیدی بچه‌ها مشارکت نکردین. به هر حال اگر دلتون می‌خواد کاری بکنین تا سه‌شنبه بیشتر فرصت نیست.

اگر هم مشکلی وجود داره بهم بگین تا در صورت امکان حلش کنم.


آشپزخونه‌تکونی!


از سرکوچه که اومدم دیدم همسایه‌ی دست چپی شلنگ گرفته به شیشه‌ها و داره می‌شورشون. همسایه دست راستی هم فرشهاش رو شسته و پهن کرده روی بند!


منم که جوگیر! گفتم مگه می‌شه خونه‌ی دست چپی تمیز باشه، خونه‌ی دست راستی هم تمیز باشه، ولی خونه‌ی خوشگل مستانه تمیز نباشه.


لباسام رو در آورده و نیاورده پریدم توی آشپزخونه و پرده رو در آوردم و انداختم توی ماشین لباسشویی.

بعد پاسیوی پشت پنجره رو تمیز کردم و بعد شیشه‌ها رو پاک کردم.

توی کابینتها رو هم مرتب کردم و روشون رو دستمال کشیدم.

گاز و یخچال رو هم تمیز کردم.

دیوارها رو با اسفنج جادویی تمیز کردم و روش دستمال کشیدم و سرامیکها رو هم تمیز کردم .

آخر سر هم روی میز رو دستمال کشیدم و کف آشپزخونه رو جارو کردم.


و در عرض دو ساعت آشپزخونه‌ی خونه‌مون خونه‌تکونی شد!


کی بود فکر می‌کرد مستانه تنبله؟؟؟


آها! یادم اومد! مامانم بود!

نمی‌دونم چرا مامانم همیشه فکر می‌کرد من خیلی تنبل و بی‌عرضه‌ام و هیچ‌کاری نمی‌تونم انجام بدم! توی خونه هم هرکاری می‌کردم نمی‌دید!


خداییش هر سال نصف خونه تکونی رو من می‌کردم نصفش رو هم مامان و بابا و مریم! ولی آخر سر مامان فکر می‌کرد مریم از همه بیشتر کمکش کرده!

 

پارسال بعد از اینکه مطمئن شدم آخرین سالیه که توی اون خونه‌ام، بعد بیست و خورده‌ای سال  توی چشمای مامانم نگاه کردم و گفتم سال دیگه که من نبودم می‌فهمین چقدر کار می‌کردم و نمی‌دیدین!


حالا نمی‌دونم مامان امسال این رو فهمیده و به روی خودش نمیاره، یا این بخارشوری که خریدن جای خالی من رو پر کرده و تند تند همه‌جا رو تمیز کرده؟



البته منم می‌دونم که لازم نیست یه آشپزخونه تمیز کردن رو توی بوق و کرنا کنم و براش یه پست بنویسم!

فقط این رو نوشتم که وقتی متین اومد خونه و گفت ماکارونیت کو؟ یه توجیهی داشته باشم.

رویا یا کابوس...


با بچه‌های مدرسه، همونایی که چهارشنبه با هم رفته بودیم پارک ملت، رفته بودیم یه همایشی که برای دفاع از کاندیداتوری آقای خاتمی.


اما انقدر شلوغ پلوغ بود و بزن و بکش که نتونستیم از در بریم تو و همون بیرون وایساده بودیم و دودوتا چهارتا می‌کردیم که کجا بریم و چی کار کنیم که یهو دیدیم آقای ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د وسط یه میدون خلوت و خالی وایساده. رفتیم جلو ببینیم اونجا چی کار داره و برای چی وایساده. بهمون گفت وایسادم که هرکی هر سوالی داره ازم بپرسه.


من و دوستامم یک کمی با هم مشورت کردیم و ازش پرسیدیم برای چی می‌خواد دوباره رئیس.جمهور بشه؟


اما هنوز جوابش رو نشنیده بودیم که یه عده از طرفداراش ریختن سرمون و کلی کتکمون زدن و موقعی هم که داشتیم فرار می‌کردیم پای فریده تیر خورد...


خلاصه اینکه توی خوابم دست از سر ما برنمی‌داره...


به اینکه کاندید شدن آقای خاتمی کار درستیه یا نه یا اصلاْ رای میاره یا نه کاری ندارم. ولی دلم خیلی براش تنگ شده. برای شخصیت دوست داشتنیش، برای بزرگ منشیش، برای مرد بودنش...