توی همون دو سه صفحه اولش فهمیدم که با یه کتاب خیلی جذاب مواجهم و دلم نیومد تنهایی بخونمش. متین معمولاْ خیلی سخت جذب داستان بلند و رمان میشه. بیشتر اهل شعر و داستان کوتاهه!
ولی با خوندن همون دو سه صفحه متین هم جذبش شد و تا وسطهاش رو دوتایی با هم خوندیم.
هنوز تمومش نکردم ولی کاملاْ مشخصه که "طوفان دیگری در راه است" یکی از بهترین کتابهاییه که تا حالا خوندم و توی لیست کتابهای دوست داشتنیم رتبهی بالایی میگیره.
توی این مدت یکی دوتا کتاب دیگه هم خوندم. نمایشنامهی "افرا"ی بهرام بیضایی که تئاترش چند وقت پیش روی صحنه بود. من کلاْ نمایشنامههای بهرام بیضایی رو دوست دارم. سیاوشخوانی و پردهی نئی و حالا افرا رو ازش خوندم و هر سه تا رو خیلی دوست داشتم.

نمایشنامهی "خرده جنایتهای زناشوهری" هم جالب بود. گرچه احتمالاْ تلهتئاترش با بازی فروتن و نیکی کریمی خیلی جالبتر بوده. حیف که ندیدمش...

خوب، جونم براتون بگه از فیلمهایی که این چند وقته دیدم.
راستش نمیدونم در مورد the reader چی بگم. چون از دیدنش لذت بردم اما اونی نبود که باید باشه! یک خورده زیادی تبلیغ یهودیت رو کرده بود و ماجراش هم اونقدر که فکر میکردم، خاص و متفاوت نبود!
اما revolutionary road رو خیلی دوست داشتم. شاید چون خیلی شبیه زندگی آدمهای امروزی بود. پر از روزمرگی و پر از ترس برای تغییر این همه روزمرگی...
چهار پنج قسمت از سریال پریزن بریک رو هم دیدیم. بد نیست ولی به نظر من اون جوری که بعضیها میگن خیلی از لاست قشنگتره هم، نیست. البته شاید قضاوت یک کمی زوده.
دیگه ...
راجع به تئاتر " کوکوی کبوتران حرم" هم که یه ذره نوشته بودم. راستش اونقدر قشنگ بود که اگه اون اتفاق نمیافتاد حالا حالاها لذتش برامون می موند.
زندگی 12 تا زن از پنجرهی یه زائرسرا توی مشهد! زندگی 12 تا زن با تمام دغدغهها و مشکلاتشون.

و یه چیز دیگه که بد نیست معرفیش کنم یه مراسم تعزیهخوونیه که تا سه شنبه توی خوانسار برگزار میشه و نمایش تعزیه رو به صورت مستقیم میشه اینجا ببینین. هر روز ساعت دو و هر شب ساعت هشت. برنامهی نمایشها هم اینجاست.
پ.ن: از این به بعد سعی میکنم حداقل ماهی یه بار یه بستهی فرهنگی داشته باشم. این طوری خودمم وادار میشم کتابهای بیشتری بخونم و فیلمای بیشتری ببینم و ...
از تئاترشهر که اومدیم بیرون کلی هیجان زده بودیم و سرخوش. تو تموم راه راجع به فرح و ناهید و زری و اون یکی زری و زری سوم حرف زدیم. راجع به شیشهای که بین ما و اونا بود. راجع به...

توی پمپ بنزین بود که فهمیدیم اون موقعی که ما با خیال راحت داشتیم کوکوی کبوتران حرم رو تماشا میکردیم، آقا دزده هم با خیال راحت داشته قفل صندوق عقب رو باز میکرده و اون موقعی که ما با لذت بازیگرها رو تشویق میکردیم، آقا دزده هم با لذت کیف متین رو از عقب ماشین برمیداشته...

خیلی کم پیش میاد متین بیشتر از ده تومن پول توی کیفش باشه ولی اون شب سیصد تومن پول توش بود.
خیلی کم پیش میاد مدارک ماشین و مدارک متین توی کیف متین باشه ولی اون شب همشون اونجا بودن.
خیلی کم پیش میاد نشونهها بهمون دروغ بگن ولی اون شب من و متین کلی نشونهی واضح رو ندیده گرفتیم.
و حالا ما موندیم و کلی ای کاش و البته مدارکی که برای همشون میشه المثنی گرفت...
و دعا برای اینکه هیچ وقت چیزایی رو که المثنی ندارن از دست ندیم.
و آرزوی این که توی اون روز و اون جایی که هیچ راه برگشتی نیست یه کوله بار ای کاش رو دوشمون سنگینی نکنه...
بستگی به آدمش داره! برای یکی، دو تا لازمه و برای یکی، سه تا! ولی برای من یه دونهش هم کار میکنه.
متین همیشه یه بسته توی کیفش داره. میرم سر کیفش و برش میدارم. بزرگتر از قبلیهاست. شک دارم یه دونه بخورم یا دوتا اما چون بزرگه یه دونه میخورم و لیوان آب هم روش!
خیلی زود اثرش رو میذاره.
اول حال و روزم بهتر میشه. بعد سرم سنگین میشه و یواش یواش حس میکنم دنیای دور و برم ساکت میشه و زمان کندتر میگذره و ذهنم خالی میشه و بعد آروم خوابم میبره .
یه خواب آروم و طولانی...

پ.ن1: فعلاْ ذهنم ساکت و خالیه و چیزی پیدا نمیکنم که از توش دربیارم و باهاش این جا رو خطخطی کنم.
پ.ن2: اگه خدا بخواد و قسمت بشه امروز کوکوی کبوتران حرم رو ببینیم فردا بعد از مدتها یه پست فرهنگی داریم.
پ.ن3: از نظراتی که برای پست قبل گذاشتین واقعا ممنونم. اگه در موردش نظری داشتین یا رمز رو میخواستین همون جا کامنت بذارین. در مورد تصمیمی که مریم و میثم در مورد رابطهشون میگیرن، دو سه روز دیگه توضیح میدم.
پ.ن4: دلم میخواد عکس کادویی که متین برای سالگردمون خریده و عکس چیزی رو که من براش خریدم، بذارم. ولی میترسم یه وقت فکر کنین دارم پز میدم!
از در خونه که رفتم تو دیدم مریم غمگین و گریه کرده است و مامانم هم افسرده. ترس برم داشت.
نکنه سر کنکور مشکلی براش پیش اومده؟ نکنه یه تست رو جابه جا زده؟
اما نه. خوشبختانه سر کنکور اتفاق بدی براش نیفتاده بود. مشکلش این بود که معدلش رو توی اطلاعاتش کمتر از اون چیزی بود که نوشته بود و میترسید همین باعث بشه رتبهاش چندتا این طرف و اون طرف بشه و دانشگاهشون هم حاضر نبود یه گواهی معدل بهش بده تا ببره سنجش و معدلش رو اصلاح کنه.
خلاصه کلی باهاش حرف زدم و دلداریش دادم تا یک کمی آروم شد و مامانم هم سرحال شد و دوتایی شروع کردن پرس و جو کردن از میثم.
راستش قرار بود وضعیت مریم و میثم تا بعد از کنکور مریم در حالت تعلیق قرار بگیره و بعد از اون دوباره توی چند جلسه بیشتر با هم صحبت کنن و همدیگه رو بشناسن و بعد به یه نتیجهای برسن.
ولی...
متین
میگه از شماها بپرسم که کار درستی کردم یا نه. بپرسم که گذشتهی آدمها
و اشتباهات گذشته چقدر باید موقع ازدواج برای طرف مقابل باز بشه و ...
نظرتون چیه؟
پ.ن۱: ببخشید که اون یه تیکه رو رمزدار کردم. مجبور بودم. نمیخواستم بعضی از همکارها و آشناها چیزی بدونن. اگه آدرس وبلاگ یا ایمیلتون رو بدین و جز همکارها و آشناها نباشین، حتماً رمز رو براتون میفرستم.
پ.ن۲: نظراتی رو که به اون بخش مربوط میشه تایید نمی کنم.
پ.ن۳: خودم کلی از اینکه تونستم اینجا رو رمزدار کنم، خوشم اومد. معلومه هنوز یک کمی برنامه نویسی یادمه!
هی ساعت رو نگاه میکنم. اما نمیدونم باید منتظر چه ساعتی باشم. نمیدونم کنکورش کی تموم میشه. دلم شور میزنه. دلم میخواد اولین نفری باشم که بعد کنکور باهاش حرف میزنه.
دلم میخواد همین امروز یه برنامهای بذارم و ببرمش بیرون. توی این مدت خیلی خسته شده. دلم می خواد دو سه روز ببرمش این ور و اون ور تا کلی بهش خوش بگذره.
کاش بشه امروز با هم بریم تئاتر. فردا هم استخر. پنجشنبه هم بازار...
خیلی وقته حس میکنم مریم خیلی تنهاست.
از همون روزی که من از اون خونه اومدم بیرون.
از همون روزی که وقتی مامان خونه نبود تلفن رو برداشته بود تا باهام حرف بزنه.
از همون روزی که یواشکی توی بغل من گریه کرد.
از همون روزی که با شوق زنگ زد تا خوشحالیش رو با من قسمت کنه.
من و مریم توی بچهگیمون مثل هر دوتا خواهر دیگهای خیلی با هم دعوا مرافعه داشتیم. اونقدر که مامان همیشه میگفت یعنی میشه من زنده باشم و ببینم شما دو تا یه روز با هم مهربونین؟
اما یواش یواش با هم خوب شدیم.
از همون موقعی که فهمیدیم به هم دیگه نیاز داریم.
از همون موقعی که فهمیدیم یه حرفهایی هست که باید برای یه نفر گفت.
از همون موقعی که فهمیدیم مامان شنونده و دوست خوبی نیست.
از همون موقعی که فهمیدیم رازنگهدار خوبی برای همدیگه هستیم.
حالا خیلی از اون سالها میگذره. من و مریم حالا دوستهای خیلی خوبی برای هم هستیم و با تمام اختلافهایی که با هم داریم همدیگه رو خوب درک میکنیم.
خیلی دلم میخواد مریم یه شریک خیلی خیلی خوب برای زندگیش پیدا کنه و تنهاییش رو با یکی قسمت کنه. و البته خیلی دلم میخواد توی کنکورش موفق باشه.
کاش میدونستم کنکور کی تموم میشه...

کاش امروز بارون بباره.
کاش خدا دوباره خاطرهی اون معجزه رو برامون زنده کنه...

کاش امروز بارون بباره.
و من و تو به یاد بیاریم که سه سال پیش توی یه همچین روزی چه عهدی با هم بستیم...
واقعاً شرم آوره که بیست و شیش سال از خدا عمر گرفتم و هر سال دو سه بار رفتم اصفهان ولی تا حالا نه چهل ستون رو دیده بودم و نه کلیسای وانک رو و نه مسجد شیخ لطف الله و نه حتی باغ پرندگان رو و نه خیلی جاهای دیگه رو.
واقعاً شرم آوره. تازه اسم خودم رو هم گذاشتم اصفهانی و یه پسوند هم که اصفهانی بودنم رو نشون میده گذاشتم ته فامیلیم!
زیاد دوست ندارم وارد جزئیات سفر بشم و مو به مو همه چیز رو تعریف کنم. اما در کل هفتمین سفر مشترکمون توی سومین سالگرد مهمترین اتفاق زندگیمون چیز خوبی از آب در اومد و کلی حال و هوامون رو عوض کرد.
عکسهای زیادی هم گرفتیم که به مرور میذارم توی قاب عکس. اما امروز هم برای جبران کم حرفیم بعضی از عکسها رو با سایز کوچیک میذارم اینجا و برای توجیه خودمم که شده عنوان این نوشته رو میذارم اصفهان به روایت تصویر...

پ.ن1: متین! دوست دارم تو این سفر رو از دید خودت بازنویسی کنی.
پ.ن2: تینا! کی گزت رو برات بیارم؟
پ.ن۳: این جا شمعی هم سوغاتی متینه برای من!
