استومکیک!


وای مُردم! عجب دردیه! یه لحظه هم نمی‌تونم سرجام بند بشم! مدتها بود این طوری درد نکشیده بودم. این مسکنه چرا اثر نمی‌ذاره؟ وای که چقدر دلم می‌خواد از زور درد داد بزنم. یا حداقل یه ذره ناله کنم.


وااااااااااااااااااااااای!


امروز قراره با بچه‌های مدرسه بریم بیرون! دلم خیلی براشون تنگ شده! اصلاً خودم برنامه‌ریزیشو کرده بودم! حالا با این درد چه جوری تا پارک ملت برم؟


آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!


دیروز به متین می‌گم به نظرت سبزه‌ی عدس درست کنم خوب می‌شه؟ می‌گه من چمدونم از نارنجدونه اینا بپرس. و البته منظورش از نارنجدونه اینا همه‌ی دوستای وبلاگیمه ولی از بین این همه دوست فقط اسم نارنجدونه و گلی روزانه‌های ما رو یاد گرفته!  


واااااااااااااااااااای!


می‌گم نکنه این درده ماله اون تمر هندیه‌ست که دیشب خوردم. نکنه نباید می‌خوردم؟ یا شاید هم مال اون کاسه ترشی که دیروز با ناهارم خوردم؟


آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!


وای مُردم! چرا این قرصه اثر نمی‌کنه! چرا اینجا انقدر سرده! چرا دست و پام انقدر بی‌حسه! چرا دلم انقدر درد می‌کنه!






پ.ن۱: عیدی بچه‌ها یادتون نره!


پ.ن۲: اگر دوست داشتین خیریه‌مون رو به دوستاتون معرفی کنین این کد رو توی وبلاگتون بگذارین:


<p align="center"> <a target="_blank" href="http://baadbadak.eclick.ir"><img src="http://baadbaadak.persiangig.ir/logo.bmp"border=0></img></a>


دنیای کوچک!


صندوق فروشگاه شلوغ بود و همه‌ی صندوقدارا  تلاش می­‌کردن با سرعت کار مشتریا رو راه بندازن. 

چشم چشم می­‌کردم ببینم کدومشون سرش خلوت‌تره که نگاه یکی از خانومهای صندوقدار من رو به خودش جلب کرد. با اینکه چندتایی مشتری جلوتر از ما بودن، یه لبخند نیمه کاره­‌ای به من زد و با نگاهش تلاش کرد ما رو به سمت صف مربوط به خودش بکشونه.

ناخودآگاه به مستانه گفتم بریم توی اون صف بایستیم. نگاه و لبخند مرموز خانوم صندوقدار کم کم داشت آزار دهنده می­‌شد و گویا اون هم دلش می­‌خواست هر چه زودتر نوبت به ما برسه!



-  پس بالاخره با هم ازدواج کردین!


متین: هاه؟

مستانه: بلــــــــــــه؟؟؟؟


-  می‌گم پس دست آخر به هم رسیدین؟!


متین: بله... آره... اینم حلقه منه!

مستانه: [ مغز مستانه جواب نمی­‌دهد. هرگز این خانوم را نمی­‌شناسد. سرخ شده و احساس خلاء عقلی می­‌کند. ]


-  من سه سال پیش شما دو تا رو توی اتوبوس دیدم! اتوبوس مترو...

متین: اوه! چه جالب. آره ممکنه ما سه سال پیش تو اتوبوس مترو بوده باشیم!
مستانه: [ همچنان اوضاع مغز مستانه بحرانیست. کلمات "اتوبوس"، "سه سال پیش" را می‌شنود، اما نمی­‌تواند با آنها جمله­‌ای بسازد که خانم صندوقدار هم در آن حضور داشته باشد! ]


-  آره، سه سال و شیش-هف ماه پیش بود. سه تا تابستون قبل، اون موقع من کلاس می‌رفتم.

متین: حتماً داشتیم یه کار بدی می­‌کردیم که تو ذهنتون موندیم! چون شما در سه سال گذشته آدمهای زیادی رو دیدین!
مستانه: [ سیستم فرماندهی مغز مستانه در حالت idle قرارگرفته و  از دریافت و ارسال هرگونه پالسی معذور است. ]


-   نه... اتفاقاً خیلی هم بچه مثبت بودین! وسط اتوبوس با هم کنار پنجره ایستاده بودین. آدمها توی ذهن من می­‌مونن... [ به شدت می­‌خندد ] ...سیزده هزار تومن می‌شه، قابلی هم نداره...

متین: البته اون موقع نامزد بودیم!
مستانه: [ نیست ]


-    آره خب!

متین: اینم سیزده هزار تومن خدمت شما. از آشناییتون خیلی خوشحال شدم!
مستانه: [ از صدای خنده صندوقدار و دیگران کم کم به خودش می‌­آید و همراه متین از صحنه می‌گریزد! ]

 

درست مصرف کنیم!


از وقتی که آقا دزده (شایدم خانوم دزده! کسی چه می‌دونه!) کارت سوخت رو هم همراه بقیه‌ی مدارک دزدیده، متین کلی آدم خلاقی شده و هر روز یه روش جدید برای کم شدن مصرف بنزین کشف می‌کنه.


مثلاً کشف کرده که بیشتر راه خونه تا شرکت رو می‌تونه با دنده خلاص بره و بنزین مصرف نکنه.


یا کشف کرده که به جای اینکه با ماشین بریم خونه مامانم و مجبور باشیم کلی توی اتوبان دور بزنیم، می‌تونیم از یه جاده‌ی خاکی ده دقیقه‌ای پیاده برسیم به اونجا.

 

یا مثلاً کشف کرده که می‌تونه چهار و نیم پنج صبح از خواب بیدار شه و به جای اینکه یک ساعت توی صف گاز بمونه، یه ربع بعد ماشین گاز زده توی پارکینگ و متین یخ زده توی تخت باشه.


یا کشف کرده که اگه ماشین رو بده دست من بنزین بیشتری مصرف می‌شه پس به نفعمونه که همیشه خودش رانندگی کنه. البته من یک کمی به درستی این مورد شک دارم ولی خوب به روی خودم نمیارم.


آها! یه کشف خیلی مهمی هم که کرده اینه که به جای اینکه من رو ببره پارک و سینما و خوشگذرونی و خرید عید، می‌بره پلیس+10 و کلانتری و ... به این بهانه که هم از خونه زده باشیم بیرون و هم جاهای جدید رفته باشیم و هم بنزینمون رو در راه درست مصرف کنیم!


خلاصه که این روزا هم قشنگی‌ها و هیجان‌ها و تنوع خاص خودشون رو دارن و تازه اون موقعی که بنزین می‌شه سیصد و پنجاه تومن و هیچ‌کس نمی‌دونه چه بلایی سرش میاد، ما می‌دونیم چه جوری باید زندگیمون رو بچرخونیم .


البته روشهایی هم هست که هنوز امتحانش نکردیم...



یه روز از همین روزا...


اولش با یه اتفاق خوب شروع شد...


تا حالا هیچ نامه‌ی محرمانه‌ای انقدر خوشحالم نکرده بود. اول با ترس و لرز بازش کردم. ترس از اینکه نامه از بازرسی یا عقیدتی یا از این جور جاها اومده باشه.

اما نه. نامه از طرف مسئول اداری بود و نوشته بود که تا آخر سال ده روز مرخصی طلب دارم.


ده روز! اونم در حالیکه 14 روز کاری بیشتر نمونده.

ده روز! اونم در حالیکه من امسال دو هفته برای عروسیم مرخصی گرفتم و سه چهارتا مسافرتم رفتم و ...

چندبار با تردید نامه رو بالا و پایین کردم تا مطمئن شم منظورش این نیست که ده روز زیادی رفتم مرخصی!

حس خوبی بود...



یکی دو ساعت بعد دوستم زنگ زد و خبر داد که مادر یکی از دوستای مشترکمون فوت کرده.

و تمام اون حس خوب جاش رو داد به یه غم بزرگ...



بعدازظهر تینا رو دیدم. دیدن چهره شاد و خندونش و روحیه‌ی خوبش اون غم بزرگ رو با یه حس عمیق و دوست داشتنی جایگزین کرد.



اما شنیدن مشکلاتش و اینکه هیچ‌کاری هم از دستم برنمیاد، غم دیگه‌ای رو روی دلم نشوند...



شب که حسابم رو چک کردم و دیدم که گلدونه به عنوان اولین نفر توی طرح خیریه‌مون شرکت کرده و عیدی بچه ها رو ریخته کلی خوشحال و امیدوار شدم.



همین دیگه!


خواستم بگم زندگی یه راه پر فراز و نشیبه. پر از قله‌های بلند و مرتفع و دره‌های عمیق و ژرف!

خواستم بگم که غم و شادی اونقدر به هم تنیده شدن که هیچ جوری نمی شه از هم جداشون کرد.

خواستم بگم که با هر سختی، آسانی‌ست...

باغچه‌ی کوچک ما...


اینجا باغچه‌ی کوچک ماست. باغچه‌ی من و شما. باغچه‌ای که من و شما با هم توی اون گل می‌کاریم و اونها رو آب می‌دیم به این امید که یه روزی نه خیلی دور یه باغ سرسبز و باصفا داشته باشیم...


اینجا باغچه‌ی کوچک ماست. باغچه‌ای که با هم توی اون گلهای عشق و امید می‌کاریم و  امیدوارم که یه نوع جدید از دوست داشتن رو  اینجا تجربه کنیم...





پ.ن1: به خاطر همه نظرات امیدوارکننده‌تون برای پست قبل واقعا ممنونم و امیدوارم که از این به بعد هم کنارم بمونین.


پ.ن2: حتماً به باغچه‌ی کوچیکمون سر بزنین و اگر تمایل به همکاری دارین توی سایت عضو بشین. با عضو شدن توی سایت می‌تونین پیشنهاداتتون رو به شکل یه مطلب پست کنین.


پ.ن3: صمیمانه دوستتون دارم و منتظر حضورتون هستم.


خیریه...


راستش چند وقته دارم به این فکر می‌کنم که بیشتر ماها آدمهای خوبی هستیم ولی یک کمی تنبلیم. برای همین اگه یه کار خوبی سرراهمون قرار بگیره انجامش می‌دیم ولی اگه قرار نگیره هیچ‌وقت خودمون دنبال کارای خوب نمی‌ریم.


راستش دلم می‌خواد همین‌جا توی همین دنیای مجازی که دسترسی بهش خیلی هم راحت و سریعه یه جور خیریه داشته باشیم. یه جایی که هرکسی که نیاز به کمکی داشت بیاد مشکلش رو مطرح کنه و هرکسی هم که کمکی از دستش برمیومد، بهش کمک کنه. هم کمکهای مادی و هم کمکهای معنوی و ...


یه جایی که با همکاری هم شروعش کنیم و پیش ببریمش. از کارها و کمک‌های کوچیک شروع کنیم و به جاهای بزرگی برسونیمش.


خیلی ایده دارم و جاهایی رو هم می‌شناسم که می‌تونیم باهاشون همکاری کنیم و ازشون کمک بگیریم.



ولی نمی‌دونم این کار چقدر عملیه. نمی‌دونم چقدر حاضریم برای یه همچین کاری هزینه کنیم. اصلاً نمی‌دونم توی این دنیای مجازی چقدر می‌تونیم به هم دیگه اعتماد کنیم.


شما چی فکر می‌کنین؟؟؟


تغییر...


* اولین نشونه‌ی بهار امروز وارد خونه‌مون شد.



ولی از نشونه‌های دیگه‌ای مثل خونه‌تکونی خبری نیست و بعید می‌دونم بعدا هم خبری بشه.


* خدایا جدی جدی امسال تحریممون کردی؟ نه برفی. نه بارونی...


* امروز حقوقم رو ریختن. سیصد تومن بیشتر از هر ماه. دقیقا همون‌قدری که دزدیده شد. خدایا دستت درد نکنه. قابلی نداشت.


* گاهی که حس می‌کنم ذهنم خیلی آشفته و درهم و برهمه سعی می‌کنم از مدیتیشن ویپاسانا کمک بگیرم و بعد نیم ساعت به چنان آرامشی می‌رسم که ساعتها در آرامش می‌خوابم. البته اثری که ازش انتظار می‌ره این نیست ولی همین هم برای من غنیمته.


* قضیه مریم و میثم تقریباْ کنسل شده. مگه اینکه اتفاق جدیدی بیفته.


* شاید یه اتفاق جدید توی زندگیمون رخ بده. شاید شرایط کاریمون تغییر کنه. سعی می کنم دربرابر این تغییرات هیچ مقاومتی نکنم. خدا خودش بهتر می دونه که چی برامون بهتره.


* خدای مهربونم، دلم خیلی برات تنگ شده.