کرختی و بیحالی این روزای آخر ماه رمضون بدجوری روی همه چیز تاثیر گذاشته. از کار و زندگیم بگیر تا احساسات و عواطف و عشقولانهها و البته نوشتههام و برای همین با اینکه دلم نمیاد این ماه قشنگ تموم بشه، ولی ته دلم آرزو میکنم زودتر همه چیز برگرده سرجاش. نمیدونم چرا اما احساس میکنم ماه رمضون امسال حال و هوای سالهای پیش رو نداشت و اون تاثیری که باید بذاره رو نذاشت.
راستش رو بخواین یه مشکل بزرگی که این روزا دارم اینه که کلا احساسم رو نسبت به همه چیز از دست دادم. هیچ چیز نه خوشحالم می کنه و نه ناراحتم می کنه نه از چیزی می ترسم و نه بابت چیزی نگران می شم. شدم عینهو یه آدم آهنی. این روزا نه خواستگاری همکارم از مریم اونقدر که باید خوشحالم کرد، نه به خاطر مرگ ناگهانی یکی دیگه از همکارام اونقدر که باید ناراحت شدم.
تصمیم گرفتم امسال هر جوری شده فوق قبول بشم و برای همیشه خیالم رو از بابت درس خوندن راحت کنم. یه برنامهریزی نصفه و نیمه کردم و تقریبا از اول مهر شروع کردم به درس خوندن. خوشبختانه خیلی از درسها رو هنوز یادمه و نباید همه چیز رو از اول شروع کنم. فقط یک کمی شک دارم که توی برنامهریزیم یه درس رو کامل بخونم و بذارم کنار و برم سر درس بعد یا اینکه از هر درس یه فصل بخونم و دوباره برگردم فصل بعدی رو بخونم.
یه خبر جالبم دیدم گفتم شاید برای شما هم جالب باشه که بدونین صدا و سیما این روزا چقدر پیشرفت کرده و از چه تکنولوژیهای جدیدی بهره می گیره:
خلاصه ببخشید اگه این روزا و با این نوشتهها نمیتونم حس خوبی رو براتون ایجاد کنم. برای اینکه یه ذره از این حال و هوا در بیاین یه عکس خوشگل گذاشتم اینجا. به عنوان هدیه ازم بپذیرین.
* ساعت زنگ میزنه. از جام بلند نمیشم تا متین بیدار شه و ساعت رو خاموش کنه و سحری رو گرم کنه
. اما فایدهای نداره. یا اونقدر خوابه که صدای ساعت رو نمیشنوه یا بیداره و مثل من ترجیح میده به روی خودش نیاره که بیداره
.
غذا رو میذارم رو گاز و سفره رو پهن میکنم.
چشمهام رو که باز میکنم بوی سوختگی میاد. میرم توی آشپزخونه و گاز رو خاموش میکنم. با بداخلاقی متین رو صدا میکنم که بلند شو سحری بخوریم.
.به قول معروف سحری نخورده و غذای سوخته
.* بحث بچه میشه و روشهای تربیتیش. از در شرکت تا خود خونه راجع به انواع روشها و تکنیکها و باید و نبایدهایی که فکر میکنم برای تربیت بچه لازمه برای متین سخنرانی و نظریهپردازی میکنم
.
به خونه که میرسیم میبینم حال متین گرفته است.
- چی شده متین؟
- مگه قول نداده بودی به این زودی بچهدار نشیم؟
- حالا مگه چی شده؟
وضو میگیرم و وایمیسم به نماز.
- مستانه یه وقت سر نماز از خدا بچه نخوای؟
اهدنا صراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم
- مستانه منظورت از انعمت علیهم چیه؟ نکنه منظورت اوناییه که خدا بهشون بچه داده؟
* چند روز پیش یکی از مسئولین داشت یه گزارش از وضعیت مسکن میداد. حالا اینکه میگفت در چند ماه اخیر مسکن ارزون شده بماند، ادعا میکرد که امسال میزان جابهجایی مستاجرها کمتر از هر سال بوده. من مونده بودم چه جوری میخواد این مسئله رو ربط بده به دولت که خودش گفت دلیلش اینه که روابط موجرها و مستاجرها بهتر شده.
احتمالا به خاطر وجود دولت مهرورز
.
* خستهام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بیدلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بیهدف، بادهای بیطرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظارهی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیهات صریح، سوره سورهات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بیامان
مثل لحظههای وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف، پشت میلهها رها
این منم در این طرف، پشت میلهها اسیر
دست خستهی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خستهام از این کویر!
(قیصر امین پور)
میگفت: " شب قدر اون شبیِ که حس کنین یه چیزی درونتون شکسته. یه چیزی داره تغییر میکنه. اون شبی که حس کنین آغاز یه تحوله.
میگفت: " حضرت علی(ع) توی نهج البلاغه یه خطبه داره که توی اون دوستانش رو این طوری معرفی کرده:
- دوستان من دید وسیعی دارند و مشکلات کوچک غمگینشون نمیکنه. دوستان من غم چیزهای کوچک رو نمیخورند.
- دوستان من عواطف و هیجاناتشون رو کنترل میکنند.
- دوستان من غصهی چیزهایی رو که به دست نیاوردند و از دست دادند رو نمیخورند.
- دوستان من وقتی چیزی به دست میآورند خودشون رو گم نمیکنند.
- دوستان من حرفهای غیر ضروری نمیزنند. خاموشند همراه با تبسم و تفکر.
- دوستان من وقتی حرف میزنند شیرین حرف میزنند و با حرفهاشون روح دیگران رو آزار نمیدهند.
- دوستان من به دیگران فرصت میدهند.
- دوستان من وقتی کاری رو به عهده میگیرند اون رو قشنگ انجام میدهند.
- دوستان من قضاوت نمیکنند.
- دوستان من وقتی با مشکلی مواجه میشوند غمگین و افسرده نمیشوند. بلکه تلاش میکنند که مشکل رو حل کنند.
- دوستان من اغراق نمیکنند و ادعا نمیکنند کارهایی رو انجام دادند که در واقع انجام ندادند.
- دوستان من برای شنیدن مشتاقترند تا برای حرف زدن.

میگم: " دوستان نازنینم، اگه امشب شب قدرتون بود، یادتون نره یکی اینجاست که محتاج دعاست."
بالاخره بعد از کلی وعده و وعید و خواهش و التماس تونستم وبلاگم رو از چنگ این هکر بدجنس دربیارم و بلافاصله بعد از اینکه پسوردم رو عوض کردم و یه پسورد درست و حسابی براش گذاشتم، آقای هکر رو تهدید کردم که اگه یه بار دیگه یه همچین کاری با من و بادبادک و دوستام بکنه بلایی سرش میارم که...
و البته بهش گفتم که نه تنها هیچ کدوم از وعدههام رو عملی نمیکنم، بلکه به خاطر این عمل قبیح تا یه هفته از سحری و افطاری خبری نیست و به عنوان جریمه در پست بعد به افشای برخی از اسرار خانوادگی اقدام خواهم کرد!
در ضمن از تمامی ایدههای شما برای دادن یه درس عبرت درست و حسابی به آقای هکر با روی باز استقبال میشود.

دارم برنج رو آب کش میکنم که متین میاد تو آشپزخونه و توی غذا سرک میکشه.
- نکن متین. روزهای گشنهات میشه.
- خوب تو اینجایی من تنهایی حوصلهام سر میره.
- تو برو من برنج رو میذارم و میام.
- مستانه میخوای یه خاطرهی بامزه برات تعریف کنم؟
متین عاشق کودکیشه. وقتی میخواد خاطرهای از کودکیش تعریف کنه حالت چشمهاش عوض میشه. انگار همهی انرژی چشمهاش از بیرون منتقل میشه به درون و از زمان حال میره به گذشته.
" بیستم شهریور بود. بابا رفته بود بیمارستان دنبال مامان و دوقلوها. دوقلوها روز قبلش به دنیا اومده بودند و من هنوز ندیده بودمشون. من و رضا توی حیاط خونه منتظر بودیم و با گوسفندی که قرار بود قربونی بشه بازی میکردیم.
رضا بهش غذا میداد و من قلقلکش میدادم. عمو داشت توی رادیو اخبار گوش میداد. قشنگ یادمه داشت از تعداد کشتهها و زخمیهای روز هفده شهریور گزارش میداد. عمو گریه می کرد و من و رضا توی حیاط بازی می کردیم و میخندیدیم..."
یه چشمم به برنجه و یه چشمم به ماهیهای توی ماهیتابه.
متین تعریف میکنه و من گوش میدم. بعضی جاهاش رو با هیجان تعریف میکنه و بعضی جاهاش رو با دلتنگی. متین تعریف میکنه اما یه چیزی سرجاش نیست. نمیفهمم چی. اما میدونم که یه چیزی سرجاش نیست
.
توی چشمهاش نگاه میکنم. حالت چشمهاش مثل همیشه نیست. خندهاش رو به زور نگه داشته. بالاخره دوزاریم میفته!
- متین خیلی بدجنسی
. من رو میذاری سر کار؟ تلافی میکنم
!
پ.ن1: متین بچه آخره و دوقلوها چهار سال از متین بزرگترند
.
پ.ن2: یادم نیست هفده شهریور چه سالی اتفاق افتاده ولی تا اونجایی که یادمه به عمر من و متین قد نمیده.
پ.ن3: گاهی کوچهی علیچپ بهترین جا برای فرار کردن از واقعیتهای تلخه
.
پ.ن4: برای اینکه نگران نشین میگم که با اینکه من و متین روزی دو سه بار با هم دعوا میکنیم
، ولی هیچ مشکلی با هم نداریم
.
مشکل نفر سومیه که طاقت بعضی چیزا رو نداره و زندگی رو بیخودی به خودش و به ما تلخ میکنه. من و متین هم نامردی نکردیم و تصمیم گرفتیم دو سه روزی زندگی رو واقعا بهش تلخ کنیم تا فرق تلخیها و سختیهای واقعی و موهومی رو با هم بفهمه.
شدم عین این مامانا که وقتی بچهشون بیخودی گریه میکنه تهدیدش میکنن که: "میخوای بزنمت تا درست گریه کنی!
"
پ.ن5: برای اونایی که بادبادک رو از اول دنبال میکردن حدس زدن اینکه این نفر سوم کیه کار سختی نیست.
حالم از خودم به هم میخوره. تا حالا هیچوقت انقدر پلید و پَلَشت نبودم. تا حالا هیچوقت انقدر بیرحم و سنگدل نبودم. اما هیچ راهحل دیگهای برام باقی نمونده.
فقط میخوام بهش ثابت کنم که همیشه اتفاقهای بدتری هم هست. میخوام بهش ثابت کنم اتفاقهایی خیلی بدتر از اون چیزی که به خاطرش دو هفته است شب و روز خودش و ما رو سیاه کرده هم وجود داره. دلم میخواد اونقدر درد بکشه که درد الانش به نظرش کوچیک و بیاهمیت بیاد و بعد با رفع این اتفاق بد به آرامش برسه و عوض این همه ناشکری، خدا رو شکر کنه.
حالم از خودم بهم میخوره.
