* از در "امامزاده پنجتن" که میریم تو یه حس آشنا میریزه توی قلبمون. هربار که اومده بودم اینجا با یه حاجتی اومده بودم. اومده بودم که هر جوری هست حاجتم رو بگیرم. حالا با نماز و دعا یا با اشک و التماس. اما هربار همین که پام رو از درش میگذاشتم تو قلبم از چنان شادی پر میشد که یادم میرفت برای چی اومدم. هر بار فقط مینشستم و نیمساعتی به ضریح نگاه میکردم و حاجتم رو زیر لب میگفتم و با یه لبخند از درش میومدم بیرون. حالا دیگه گاه گاهی اگه حاجت هم نداشته باشیم میریم اونجا. برای اینکه اونجا خیلی راحت به آرامش میرسیم.

* من از اول ماه رمضون تا امروز که روز نهم ماه رمضونه فقط دوبار غذا درست کردم
چقدر بیخودی نگران بودما
. کی گفته زندگی متاهلی سخته
؟
* دیشب مجبور شدم متین رو برای افطار مهمون کنم. اونم به خاطر یه اتفاقی که تا حالا بیشتر از ده بار شیرینیش رو بهش دادم
. بردمش باغ بهشت. سر اقدسیه. محیط قشنگی داشت، فقط یک کمی شلوغ بود و خیلی بیشتر از یک کمی گرون
.
کلی جمعهای دانشجویی اومده بودن. خیلی دلم میخواست میشد یه بار دیگه با تمام اون هشتاد و چهار تا دانشجوی هشتادی کامپیوتر دور هم جمع بشیم. اما بعد یادم افتاد که ما توی همون چهارسالی که دانشجو بودیم هم نتونستیم یه بار با هم بریم بیرون. بسکه هر کسی ساز خودش رو میزد. چه برسه به الان که هرکی یه ور دنیا داره واسه خودش زندگی میکنه.
* بالاخره بیوتن رو خوندم. آخراش حوصلهام سر رفته بود و سرسری میخوندمش. اما وقتی به صفحه آخرش رسیدم از اینکه یه همچین کاری کردم سخت پشیمون شدم. باید توی یه فرصت دیگه دوباره از اول بخونمش.

* این روزا من و متین روزای خیلی سختی رو میگذرونیم. البته همه تلاشمون رو میکنیم که هیچ کس حتی خودمون این سختی رو حس نکنیم. ولی شما توی لحظههای قشنگ سحر و افطار حتما برامون دعا کنین.
تینا کارتها رو بُر زد و پشت و رو، گذاشتشون روی زمین. فالی رو انتخاب کرده بودم که با برداشتن هفت تا کارت موقعیت اکنونم، موانع و شرایطی رو که در سر راهم قرار دارند و جایی رو که باید بهش برسم نشون میداد.
قبلا هم فال تاروت گرفته بودم. دو سه سال پیش. علی برام فال میگرفت و هربار کارت تغییر برام درمیومد و زندگیم هم همزمان در حال تغییر بود.
کارتها رو مرتب کرد و یه نگاهی بهم انداخت. توقع داشتم که مثل هر بار کارتهام رو خودم در بیارم. اما قبل از اینکه من کاری بکنم خودش اولی رو برداشت.
هفت تا کارت رو برداشت و به شکل خاصی رو زمین گذاشت.
کارت اول موقعیتم الانم رو نشون میداد. برش گردوند. باز هم تغییر.

تینا اطلاعات مربوط به کارت رو از توی کتاب راهنما پیدا کرد و شروع کرد به خوندن. گوش نمیدادم اما صداش رو میشنیدم:
"زندگی بدون فکر، خود را تکرار میکند. تا زمانی که هشیار نشدهای ، زندگی مثل یک چرخ میچرخد و تکرار میشود. زندگی مانند یک چرخ میگردد: به دنبال تولد ، مرگ میآید و به دنبال نفرت، عشق. به دنبال موفقیت، شکست میآید و به دنبال شکست، موفقیت. و این ماجرا همچنان ادامه دارد، اما تو الگو را نمیبینی. به محض اینکه الگو را ببینی، از آن خارج می شوی."
تغییر رو خوب می شناختم بارها با تمام وجودم احساسش کرده بودم. بارها و بارها توی موقعیتهایی قرار گرفته بودم که همه چیز رو تغییر داده بود. گاهی در برابر این تغییرات تسلیم شده بودم و گاهی تمام تلاشم رو کرده بودم که اون تغییر رخ نده. اما هر بار همهچیز تغییر کرده بود. گاهی بلافاصله فهمیده بودم که این تغییر برام لازم بوده و گاهی تا مدتها نتونسته بودم باهاش کنار بیام. اما به هر حال هر کدوم از این موقعیتها کلی بزرگترم کرده بود. شاید اگر یه بار دیگه علی رو میدیدم بهش میگفتم که قدم یه ذره بلندتر شده!
تینا کارت بعدی رو برگردوند و باز شروع کرد به خوندن. کارت بعدی و بعدی و بعدی. هر کدوم نشون میداد که چه موانعی سر راهمه و چه چیزایی کمکم میکنه. برای رسیدن. اما برای رسیدن به چی؟ کارت آخر مشخص میکرد.
بالاخره تینا کارت آخر رو هم برگردوند. کارت مشارکت.

و شروع کرد به خوندن:
" آیا هرگز رفتن شب را دیدهای؟ آیا هرگز آمدن غروب را دیدهای؟ نیمه شب و آواز آن را چه؟ طلوع خورشید و زیبایی آن را دیدهای ؟
ما تقریباً مثل کوران رفتار میکنیم . وگرنه به قدری شادی و سرور در اطرافمان هست که صرفاً باید از آن آگاه باشیم و در آن مشارکت جوییم ، نه اینکه تماشاچی باشیم."
با دیدن این کارت به آرامش رسیدم. حس اینکه یه روزی بتونم خودم رو توی هستی شریک بدونم حس شیرین و لذت بخشیه.
پ.ن1: تاروت مجموعهای است از کارتهای مصور که برای روشنبینی، الهامبخشی و گاهی پیشگویی به کار میروند. کارتهای تاروت انباشته هستند از نمادها و اسطورهها. برای خواندن فال تاروت بعد از تمرکز روی سوال و بر زدن ورقهای آن، بر اساس نوع سوال ورقها را به شیوه خاصی روی زمین میچینند و هر کارت را در هماهنگی با محل قرار گرفته و دیگر کارت ها «میخوانند». این خواندن بر اساس نمادهای موجود در کارت و خود سوال و کارتهای اطراف انجام میشود.
تاروت پیشگویی نمیکند. هر کس بگوید با کارت تاروت میشود زندگی شخصی را معین کرد یا جهت بخشید دروغ میگوید. بدون شک تاروت غیبگویی نیست. کاری که تاروت میکند، الهامبخشی است و اجازه نگاه از زاویهای دیگر.
تاروت بسیار بیشتر از سرگرمی است و بسیار کمتر از تقدیرگرایی.
پ.ن2: تاروت انواع زیادی داره و کارتهای متفاوتی برای اون وجود داره. من فال تاروت اوشو رو دیدم و باهاش فال گرفتم. سایه لینک یه نوع تاروت دیگه رو برام گذاشته که به صورت آن لاین فال میگیره.
متین چند روز بود که میخواست بره جمهوری و من هم داوطلبانه میخواستم همراهیش کنم. این بود که هرروز به یه بهانهای منصرفش میکردم و وعده میدادم که پنجشنبه همراهت میام.
پنجشنبه رفتیم جمهوری و هرچی گشتیم اون چیزی رو که میخواستیم بخریم پیدا نکردیم. خاله راضیه این جور مواقع میگه "انگار تخمش رو ملخ خورده." هوا خیلی گرم بود و این همه راه رفتن با زبون روزه همهی انرژیمون رو گرفته بود.
توی راه برگشت من احساس میکردم همهی آب بدنم تموم شده و هیچ جوری نمیتونم تا افطار دووم بیارم.
شنیده بودم که بعضیها میتونن با تجسم کردن ذهنی یه چیزی، اون رو کاملا احساس کنن و حتی تاثیر اون رو روی جسمشون هم ببینن. یه موردی که علی برام تعریف کرده بود این بود که یه نفر توی یه زمستون خیلی سرد، توی ذهنش تجسم کرده بود که کنار آتیشه و اونقدر غرق این تجسم شده بود که بدنش کاملاً گرم گرم شده بود و هرکس میومد و بهش دست میزد اذعان میکرد که انگار این آدم ساعتهاست کنار آتیش نشسته.
خلاصه منم که دیدم دارم از تشنگی میمیرم و آب هم نمیتونم بخورم گفتم بیام از تکنیک تجسم استفاده کنم و توی تصوراتم یک کمی آب بخورم شاید تشنگیم رفع بشه. خلاصه توی تصوراتم تا میتونستم آب و نوشابه و ماالشعیر و میلکشیک نسکافه خوردم. اما انگار نه انگار.
متین هی زیرچشمی نگاهم میکرد ببینه چی کار دارم میکنم اما سر در نمیآورد.
خلاصه دیدم این راهش نیست. شاکی شدم که خدایا آخه این چه وضعیه؟ روزای با این بلندی رو میگی روزه بگیریم اون وقت عوض اینکه یه کاری کنی هوا خنک بشه، هی گرم و گرمترش میکنی؟
رسیده بودیم نزدیک خونه که یهو هوا از این رو به اون رو شد. اونقدر خنک شد که انگار وسطای پاییزه. حالا من مونده بودم این خنکی که حس میکنم واقعیه یا ناشی از تجسم یا بهتره بگم توهماتمه.
از در خونه که رفتیم تو یه نم بارون هم خورد به صورتم.
توی اون لحظه هیچ چیز نمیتونست انقدر خوشحالم کنه. پله ها رو دوتا یک دویدم بالا. رفتم توی خونه و مانتو و روسریم رو در آوردم و پریدم توی ایوون. به متین که داشت با چشمهای گرد شده نگاهم میکرد یه لبخند زدم و ازش خواستم زیرانداز و بالشت رو بیاره بیرون.
متین هم که لابد احساس میکرد گیر یه دیوونه افتاده و ظاهرا از ترس اینکه این دیوونه بلایی سرش نیاره زود زیرانداز و بالشت رو برام آورد توی ایوون.
نم نم بارون کم کم تبدیل شده بود به رگبار. زیرانداز رو پهن کردم و دراز کشیدم روش. تا حالا هیچ وقت خنکی بارون رو انقدر بیواسطه حس نکرده بودم. حس نابی بود. یه حس تجربه نشده و بینظیر.

سرم رو که برگردوندم دیدم متین هم کنارم دراز کشیده. خیلی خوشحال شدم که این حس ناب رو با هم تجربه کردیم.
یکی دو ساعتی تا افطار مونده. متین بیحال روی کاناپه نشسته و با گوشیش ور میره. بهترین فرصته که همهچیز رو صادقانه بهش اعتراف کنم.
میرم رو کاناپه دراز میکشم و سرم رو میزارم روی پاش. لبخند میزنه. دستش رو توی دستم میگیرم و با انگشتهاش بازی میکنم.
- متین سال اول رو یادته؟ افطار کردن توی چمنهای دانشکده. با کیک و شیرکاکائو. یکی دوبار هم حلیم.
متین با یادآوری اون روزا لبخند میزنه.
- سال دوم تازه اومده بودی توی شرکت. افطار که میشد با هم میرفتیم سفرخونهی نزدیک شرکت. نون پنیر و چایی شیرین و آش و کباب و ...
متین هنوز داره لبخند میزنه و من با خودم فکر میکنم اگه بفهمه تمام این حرفها مقدمهچینی برای حقیقت تلخی که میخوام بهش بگم چه عکس العملی نشون میده.
- پارسال افطار گاهی تو خونهی ما بودی و گاهی من خونهی شما. هنوز رابطهمون با خونوادههای همدیگه خیلی صمیمی نبود. ولی مهم این بود که من و تو پیش هم بودیم. این بار افطاریهامون مفصلتر بود. نون و پنیر و سبزی و حلوا و آش و گاهی فسنجون و گاهی قرمهسبزی و ...
زیر چشمی یه نگاهی بهش میکنم. غرق شده توی خاطرات.
- متین امسال من و تو توی یه خونه و زیر یه سقف دوتایی باهمیم و هیچ چیزی قشنگتر از این نیست که همدیگه رو داریم.
هنوز داره لبخند میزنه. جملهام رو کامل میکنم.
- همدیگه رو داریم ولی خوب به جاش افطاری نداریم.
بهتزده نگاهم میکنه. انگار تازه فهمیده چه بلایی سرش اومده. سریع خودم رو جمع و جور می کنم و فرار میکنم توی اتاق خواب و در رو میبندم. بیحال تر از اونیه که بلند شه و دنبالم بیاد. فقط از همونجا داد میزنه: "میکشمت مستانه!"
سحر که از در میره بیرون، پشت سرش میرم توی راهپلهها. زهرا و صبا کفشهاشون رو پوشیدن و منتظرشن. سحر با خونسردی روسریش رو سرش میکنه و از پلهها پایین میره. با صبا دست میدم و با زهرا روبوسی میکنم. سحر بند کفشش رو میبنده. زهرا و صبا خداحافظی میکنن.
دارم با سحر خداحافظی میکنم که یهو در خونه بسته میشه. کولر روشن بوده و بر اثر باد بسته شده. یه ذره هاج و واج سحر رو نگاه میکنم. صبا و زهرا هم برمیگردن بالا.
در بسته شده و من کلید ندارم و کلید از اون طرف توی قفله و این یعنی اینکه اگر کلید هم داشته باشم فایدهای نداره.
ساعت هشت و نیمه. بچهها دیرشون شده ولی دلشون نمیاد برن. با اصرار راهیشون میکنم. زهرا پیشم میمونه. خونشون نزدیکه. زنگ میزنه و میگه دیرتر میاد.
با گوشی زهرا زنگ میزنم به متین. متین از بعد از ظهر رفته پیش دوستش که من و دوستام راحت باشیم. گوشیش خاموشه. از صبح شارژ نداشته.
مستاصل موندیم پشت در و هیچ راه حلی به ذهنمون نمیرسه.
روی پله میشینیم. مدتهاست که درست و حسابی با زهرا حرف نزدم. شاید آخرین بار شش هفت سال پیش روی پلههای مدرسه راجع به انتخاب رشته و تصورمون از دانشگاه و آینده و ... با هم حرف زده باشیم.
زهرا دو هفته پیش عقد کرده. برام از اتفاقایی که توی این مدت براش افتاده حرف میزنه. از سختگیریهای مامانش و از زرنگیهای خونوادهی شوهرش. از مشکلاتی که داشتن. از دخالتهای دیگران و ...
خیلی خسته است. اما خوشحاله و البته نگران فاصلهایه که بین عقد و عروسی مونده. بهش حق میدم. اما سعی میکنم امیدوارش کنم. امیدوارش کنم به آرامشی که بعد از عروسی در انتظارشه. بهش میگم که من توی تمام این سالها هیچ وقت به اندازه یک ماه و نیم گذشته احساس خوشبختی و آرامش نداشتم.
یکی زنگ خونه رو میزنه. میدونم متینه. دو سه بار زنگ میزنه. میدونم که بالاخره کلید میندازه و میاد تو. منتظر میشم. سه چهار دقیقه میگذره اما خبری نمیشه. روسری زهرا رو ازش میگیرم و میام دم در حیاط. خبری از متین نیست. برمیگردم بالا. تلفن خونه و موبایلم پشت سر هم زنگ میزنه. دوباره با گوشی زهرا زنگ میزنم به متین اما هنوز خاموشه. میدونم که الان کلی نگران شده. اما هیچ راه حلی به نظرم نمیرسه.
با زهرا میریم دم در حیاط. بعد پنج دقیقه متین پیداش میشه. شاکی از اینکه چرا تلفن رو جواب ندادم. قضیه رو بهش میگم. آروم میشه. میره دنبال کلیدساز. زهرا هم خداحافظی میکنه و میره.
برمیگردم توی راه پله و زل میزنم به در بستهای که مطمئنم کلیدساز میتونه بازش کنه...

دارم دوربرگردون توی اتوبان رو دور میزنم که یهو متین که تا حالا آروم نشسته بود و داشت سلامآخر رو گوش میداد، سرم داد میزنه که از کنار دور بزن. سریع فرمون رو میپیچونم. یه نیسان داره با سرعت میاد طرفم. گاز میدم و فرار میکنم.
دست و پام میلرزه. اضطراب گرفتم. هیچوقت رانندگی کردن رو دوست نداشتم اما همیشه به چشم یه نیاز و یه ضرورت بهش نگاه کردم. گواهینامهام رو که گرفتم چند بار با ماشین بابا این طرف و اون طرف رفتم، اما چون احساس کردم خیال بابا راحت نیست، ادامه ندادم و صبر کردم تا خودم ماشین بگیرم.
خیلی چیزا یادم رفته. کلا تسلطم رو از دست دادم. ولی دارم آروم آروم تمرین میکنم. ماشین رو جلوی شرکت پارک میکنم و میام تو.
متین کامپیوترش رو روشن کرده و ربنای شجریان رو گذاشته. چقدر دلم برای ماه رمضون و لحظههای قشنگ افطار تنگ شده. یه ماه رمضون متفاوت. متفاوت از این جهت که امسال دیگه مامان خانومی نیست که سحرها بیدار شه و سحری رو گرم کنه و از خواب بیدارم کنه. متفاوت از این جهت که هر شب افطار متین کنارمه و برای بودن با متین لازم نیست کلی دردسر بکشم.

اساماس میزنم به هانیه. هانیه دوست صمیمی دورهی دانشگاهمه. آخرین خبری که ازش دارم اینه که هفتهی پیش بلهبرونش بوده. جواب میده که توی کارشون گره افتاده. سر مهریه اختلاف افتاده و نه خونوادهی پسره کوتاه میان و نه مامان بابای هانیه.
یاد گرههای خودمون میفتم. گرههایی که با هر رفت و آمدی کور و کورتر میشد. اما راستش رو بخواین حالا که فکر میکنم میبینم بعضی وقتها حق با مامان خانومی بود و کوتاه نیومدنش به نفعمون بود. مثلا سر قضیه خونه. اگه مامان خانومی کوتاه میومد باید میرفتیم طبقه پایین خونهی بابای متین زندگی میکردیم. ولی حالا هم من و هم متین خیلی خوشحالیم که این اتفاق نیفتاده. چون زندگی مستقل خیلی خیلی شیرینتره. اون طوری به هر حال مجبور بودیم یه سری از آزادیهامون رو محدود کنیم و باز هم ممکن بود نزدیکی بیش از حد اختلاف ایجاد کنه.
یکی از همکارای شرکت از متین راجع به خواهر من پرسیده. ما هم نامردی نکردیم و انقدر از مریم تعریف کردیم که حامد ندیده عاشق مریم شده. قضیه رو به مریم و مامان خانومی هم گفتم. ظاهرا بدشون نیومده. راستش فکر میکنم سر ازدواج مریم خیلی از مشکلاتی که من و متین باهاش مواجه شدیم، وجود نداشته باشه. چون تحمل خیلی از مسائل وقتی بار اول باهاش مواجه میشی سختتره تا دفعات بعد. خلاصه هر بار که حامد میاد و از متین چیزی راجع به مریم میپرسه، من هم کلی ذوق میکنم و هم کلی دلشوره میگیرم. فقط همش دعا میکنم هرچی خیره همون پیش بیاد.
میگن آدمها از نظر طبع و مزاج چهار دستهاند. گرم و خشک. گرم و مرطوب. سرد و خشک و سرد و مرطوب.
میگن این مزاجها هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی آدمها رو از هم متفاوت میکنه.
میگن افراد بسته به اینکه توی کدوم دسته قرار داشته باشن به غذاهای متفاوتی نیاز دارند، به بیماریهای متفاوتی دچار میشن و علایق و اخلاقهای متفاوتی دارند.
این مزاجها اصول طب ابوعلیسینا رو تشکیل میداده و عقیده داشته که هیچ کس بدون اطلاع از مزاج فرد نمیتونه بیماری رو تشخیص بده و اون رو درمان کنه.
دربارهی خصوصیات هر کدوم از این گروهها مطالب زیادی هست ولی چون از درستی هیچ کدومشون مطمئن نیستم بیانشون نمیکنم. ولی یه مثال میزنم که قضیه یه کمی روشنتر بشه.
میگن آدمهایی که مزاج گرمی دارند بیشتر مایلند مستقیما با سایر افراد ارتباط برقرار کنن و علاقهای به استفاده از ابزارها و تکنولوژیها ندارند. برعکس افراد سرد می تونن ساعتها توی تنهایی خودشون رو با انواع و اقسام ابزارها سرگرم کنند.
من سرد و مرطوبم. سرد بودنم که ثابت شده است. اما مرطوب بودنم رو خودم کشف کردم. اونم از اونجایی که عاشق آبم. اگه من رو وسط یه بیابون که فقط یه جوی آب از توش رد می شه رها کنن خیلی بیشتر بهم خوش می گذره تا وسط یه جنگل سبز و خرمِ بدونِ آب. و بر طبق همین اصل همدان رو خیلی دوست داشتم و خیلی بهم خوش گذشت. چون همدان یه شهر آبدار بود و هم گنجنامه و هم غار علیصدر و هم عباس آبادش پر از آب بود.

دل و دلبر بهم آمیته وینم ندانم دل که و دلبر کدامی
دیدم از ابوعلی سینا یاد کردم حیفم اومد که یادی هم از بابا طاهر نکنم.
پ.ن: لینکدونی رو یه نگاه بکنین و اگر لینکتون رو سهوا جا انداختم حتما بهم خبر بدین.