...

  

آرام باش،

حوصله کن،
آب های زودگذر،
هیچ فصلی را نخواهند دید
از ریگ های ته جویبار شنیده ام
مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفت و گوی باران
بازداشته اند.

 

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار اسم تو
بسنده خواهم کرد...

حالا آرام باش
همه چیز درست خواهد شد...
همه چیز درست خواهد شد...



سید علی صالحی
 

 

چنگی حزین و جامی، بنواز یا بگردان...

   

فروردین و اردیبهشت اونقدر طولانی شدن که دیگه تحمل خرداد این وسط واقعا سخته. تحمل خرداد با روزهای کــشــــــدار و طولانیش که هر روز یک کمی هم طولانی‌تر می‌شن، روزهایی که هرکاری می‌کنی و هرچقدر هم صبوری می‌کنی انگار هیچ وقت نمی‌خوان دست از سر زندگیت بردارن و جاشون رو بدن به آرامش شب...

 

انتظار، انتظار، انتظاره که روزها رو انقدر طولانی می‌کنه. انتظار برای شب شدن و رسیدن متین از سرکار و سرگذاشتن رو شونه‌های مردونه‌اش، انتظار برای رسیدن شهریور و تموم شدنش و دیدن روی ماه پسرک. انتظار برای اینکه پول یکی از پروژه‌هامون برسه و بتونیم باهاش دیوار اتاقش رو درست کنیم و شاید یکی دوتا خرده‌ریز هم براش بخریم...


گفتن نداره... اما زندگی هر روز یه درجه سخت‌تر می‌شه (از نظر جسمی البته!) و یه درد به دردهام اضافه می‌شه. روزهایی هست که حتی نشستن هم کار طاقت‌فرساییه و تازه هنوز مونده تا سه ماهه سوم و سختیها و دردهای اصلیش... 

 

ای نور چشم مستان، در عین انتظارم

چنگی حزین و جامی، بنـواز یا بگـردان

 

 


پ.ن: ! چندوقت بود این همه غر نزده بودم! گاهی آدم نیاز داره خب!

   

حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو...

     

یه لذتهایی هست توی دنیا که با هیچی نمی‌شه جایگزینشون کرد.

 

مثل لذت داشتن یه مادربزرگ مهربون که هر وقت یه غذایی درست می‌کنه که می‌دونه نوه‌اش بلد نیست درست کنه (مثل کوفته، دلمه و ...) همون جوری داغ داغ یه ظرفش رو براش می‌فرسته...

 

مثل لذت داشتن یه پدر بی‌نظیر که میاد و یه جایی توی خلوت پیدات می‌کنه و آروم بهت می‌گه اگه مشکلی داشتی نگران نباش، لازم نیست به مامانت هم چیزی بگی، مستقیم بیا به خودم بگو...


مثل لذت داشتن یه خواهر خوب که با دیدن یه قطره اشک کوچولو گوشه چشمت، غم عالم می‌نشینه روی دلش...


مثل لذت داشتن یه مرد دوست‌داشتنی که می‌دونی با وجود همه مشکلات و خستگیهایی که داره، وقتی پاش می‌رسه به خونه، یه لبخند می‌نشونه روی لبش تا تو رو غمگین نکنه...


مثل لذت داشتن دوستی که با وجود همه بدیهایی که بهش کردی انقدر دل بزرگی داره که می‌بخشتت...


مثل لذت حس کردن تکونهای پسرک در درونت...

 

یه لذتهایی هست توی دنیا که فقط می‌شه حسشون کرد ولی با هیچ کلمه‌ای نمی‌شه وصفشون کرد...

 

 

اونجا که دل خوشه...

 

آخرین باری که پنج‌تایی رفته بودیم سفر، شهریور 80 بود. اووووه! یازده سال پیش... حتی روزش رو هم یادمه. بیستم شهریور بود. به قزوین که رسیدیم بالاخره روزنامه‌ها رسیده بود به دکه‌ها! سریع یه روزنامه خریدم و نشستم توی ماشین و برگه‌هاش رو ولو کردم. اسمم رو که پیدا کردم یه نفس راحت کشیدم و بعد دنبال اسم بقیه دوستهام و دانشگاه‌هایی که قبول شده بودن گشتم...


تا خود رامسر روزنامه‌ها روی خواهرم و خاله راضیه ولو بود.


تازه حتی تاریخ میلادیش رو هم یادمه! وقتی رسیدیم ویلا و بابا تلویزیون رو روشن کرد که اخبار رو گوش بده، در کمال شگفتی دیدیم که یه هواپیما مستقیم اومد و اومد و خودش رو کوبوند به یه برج و برج دود شد و رفت هوا! یازدهم سپتامبر بود... 


آخر هفته‌ی پیش بعد از یازده سال دوباره پنج تایی راهی سفر شدیم. من و مامان و بابا و سوفیا و خاله راضیه...

 

  

اما اون سفر کجا و این سفر کجا؟ با اینکه همه چی عالی بود اما دل من توی تهران، توی یه کوچه‌ی پر از درخت، توی طبقه‌ی سوم یه خونه وسط‌ها‌ی کوچه جا مونده بود...


البته از حق نگذرم سفر خوبی بود. برای تغییر روحیه... برای اینکه یه آب و هوایی عوض کرده باشم... برای جایگزین کردن صحنه‌هایی زیبا و شادی‌بخش با صحنه‌های غبار گرفته و خسته‌ی این شهر...

  

    

هرکه دانا بود؟!


دلم می‌خواد به کودکم یاد بدم این شعر که می‌گه: "توانا بود، هرکه دانا بود" همیشه لزوما درست نیست. دلم می‌خواد بهش یاد بدم که هر اطلاعاتی ارزش دونستن نداره و همیشه بیشتر دونستن به معنی بهتر زندگی کردن نیست.

 

دلم می‌خواد بهش بفهمونم که یه وقتهایی هرچی کمتر بدونه و هرچی کمتر دنبال فهمیدن ندونسته‌هاش و جواب سوالهاش بره، آسیب کمتری می‌بینه...

   

 

پنج ماه فرت!


یادم نمیاد هیچ وقت مث این روزها درگیر شمردن روزها بوده باشم.


این روزها هر هفته منتظر سه‌شنبه‌ام. سه‌شنبه‌هایی که هیچ وقت دوستشون نداشتم و حالا شدن روزهای محبوب زندگی من. چرا که هر سه شنبه یه هفته به هفته‌های زندگی پسرک اضافه می‌کنم و با هیجان بالای دفتر کوچکی که براش درست کردم، می‌نویسم: "پسرم، یه هفته بزرگتر شدی..."

 

این روزها هر ماه منتظر بیست و دومم. بیست و دومهای نازنینی که با رسیدن هرکدومشون پسرک یک ماه بزرگتر می‌شه و فاصله ما از نگاه پسرک، فاصله ما از گریه‌ها و خنده‌های پسرک، فاصله ما از به آغوش کشیدن و بوسیدن پسرک و ... یک ماه کمتر می‌شه.

     

چی می شد اگر...

   

راستش این مدت خیلی بهش فکر کردم. هزار بار به خودم گفتم اگر مرداد اون سال اون اتفاقها نمی افتاد... اگر ندیده بودمش... اگر به همون خواستگاری که همه چیزش ظاهرا خوب بود جواب مثبت داده بودم... اگر... اگر... اگر... الان کجا بودم؟ متین الان کجا بود؟ هرکدوممون داشتیم چی کار می‌کردیم؟ خوشبخت‌تر نبودم؟ خوشبخت‌تر نبود؟ خوب مسلما جوابی برای این سوالها پیدا نمی‌کنم. همین جوریش هم نمی‌شه آینده رو پیش‌بینی کرد...چه برسه به آینده‌ای که هیچ وقت قرار نیست اتفاق بیفته...


دیروز بعد از مدتها یه قسمت از Greys anatomy رو دانلود کردم و گذاشتم که ببینم. در کمال شگفتی دیدم که این جوری شروع شد؟ "What if؟ چی می شد اگر؟"


و تموم اون فکرهایی که من هزار بار توی ذهنم مرورشون کرده بودم توی ذهن "مردیت" هم چرخ می‌خورد. مردیت خوابش برد. خوابش برد و توی خواب دید اون چه رو که فکر می‌کرد اگه رخ می‌داد شاید بهتر بود ولی در واقع بهتر نبود. دید که اگه سرنوشت دیگه‌ای داشت چقدر تلخ بود و در نهایت توی اون سرنوشت هم یه جورایی برگشت به همون جایی که الان هست.


بعد از دیدن این قسمت خیلی بیشتر بهش فکر کردم و خیلی خیلی مطمئن‌تر شدم که سرنوشتی که الان دارم بهترین سرنوشتیه که می‌شد داشته باشم و متین بهترین کسی‌ه که می‌تونست توی زندگیم همراهیم کنه. من متین رو دوست دارم. خیلی خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از اون روزهای اولی که شاید عشق عقلم رو کور کرده بود.


و اون چیزی هم که تمام این مدت آزارم داده نه خود متین که حجم بی‌نهایت دوست داشتنشه...