دلایل قانع کننده

 

پروژه جدید چند روزیه شروع شده و سر من یک کمی گرم شده. می تونم برم شرکت کارم رو انجام بدم و می تونم توی خونه باشه. 


شرکت رو به چند دلیل ترجیح می دادم. یکی اینکه محیط شرکت محیط خوب و شادیه و طبیعتا توی روحیه ام تاثیر می ذاره. یکی اینکه متین رو بیشتر می بینم و کمتر دلم براش تنگ می شه. مهمتر از همه هم اینکه وقتی توی شرکتم کار دیگه ای نمی تونم بکنم و مجبورم همه وقتم رو بذارم روی پروژه و مسلما کار سریعتر و بهتر انجام می شه. همه اینها دلیلهای محکمی بود برای اینکه روز اول بند و بساطم رو بردارم و برم شرکت.


همه چیز خوب بود و منم کلی کار انجام دادم. ولی وقتی رسیدم خونه... اصلا نمی شه گفت خودم رسیدم خونه. دقیقا جنازه ام بود که رسید. این بود که از فرداش دیگه نرفتم شرکت. یعنی گشتم چندتا دلیل دیگه پیدا کردم که اون اولیها رو خنثی کنه. هوای خنک خونه و اذیت نشدن توی گرما. آزادی عمل توی خونه. یکی دو ساعت استراحت بعد از ناهار و ... واقعا دلایل موجهی بود.


خلاصه فعلا توی خونه کار می کنم!

  

قایم موشک!

  

راستش دلم نمی‌خواد پسرک مثل خودمون آروم و بی‌سروصدا باشه. دلم می‌خواد شلوغ باشه و شیطون و بلا و بازیگوش. دلم می‌خواد دادمون رو دربیاره بسکه از دیوار راست بالا می‌ره. مهم نیست که دیگران چی فکر می‌کنند. دلم می‌خواد پسرک شاد شاد شاد باشه با کودکی‌ای که فقط و فقط به کودکی کردن بگذره...

 

پسرک اما هنوز که شیطون نشده. با اینکه بیشتر از دو هفته است کم و بیش حرکتهاش رو حس می‌کنم اما حرکتهاش بیشتر شبیه قایم موشک بازی کردنه تا شبیه لگد ردن و گرگم به هوا!

 

   

چرخ می چرخد...

 

آدم هیچ‌وقت نمی‌دونه چی پیش میاد. هیچ‌وقت نمی‌دونه فردا چی براش رقم می‌خوره و زندگیش به چه سمت و سویی می‌ره.

وقتهایی که آدم می بینه یهو همه‌چی بر خلاف پیش بینی‌هاش پیش می‌ره و مسیر دیگه‌ای رو انتخاب می‌کنه، وقتهایی که می‌بینه هرچی که رشته بوده پنبه شده و ... این جور وقتها چندتا راه داره.


تسلیم بشه و با جریان زندگی همراه بشه.


مقاومت کنه. با جریان زندگی همراه نشه. همون‌جا بایسته و جلوی جریان رو بگیره. کوتاه نیاد. پنبه‌ها رو از روی زمین جمع کنه و دوباره رشته‌شون کنه و رشته‌ها رو تبدیل کنه به تاروپود و زندگیش رو از نو ببافه.


دست به مبارزه معکوس بزنه. هر طرفی که جریان زندگی رفت، جهت برعکسش رو انتخاب کنه و با تموم وجود دست و پا بزنه. حتی اگه این وسط یه چیزایی له بشه... خراب بشه...


راستش نمی‌شه گفت توی هر موقعیتی چه کاری درست‌تره. به خیلی چیزا بستگی داره. من اما معمولا آدم مقاومت کردن، آدم دست و پا زدن نبودم و نیستم. من اما بیشتر اوقات شاید تسلیم شدن رو انتخاب کنم.

 

این بار اما نخواستم که تسلیم بشم. گاهی معکوس رفتم و گاهی مقاومت کردم. اما هرچی که بود زندگیم انقدر برام ارزش داشت و داره که به هیچ وجه راه اول رو انتخاب نکنم. معکوس رفتن هم اما اشتباه بود. راهش این بود که مقاومت کنم. که پنبه‌ها رو از روی زمین بردارم و از نو ببافمشون.


نمی‌دونم واقعا چقدر موفق بودم؟ نمی‌دونم انتهای این راه به کجا می‌رسه؟ نمی‌دونم این بار اون چیزی که می‌سازم چقدر در برابر طوفان و زلزله و ... مقاومت می‌کنه؟ جواب هیچ‌کدوم از این سوالها رو نمی‌دونم. هیچ کس نمی‌دونه. اما من تمام تلاشم رو می‌کنم و بقیه‌اش رو می سپارم به مهربونترین مهربونها...


 


پ.ن: از این به بعد می‌خوام فقط بنویسم. می‌خوام فقط دستم رو بذارم روی کی‌برد و بذارم کلمه‌ها جاری بشن. بدون اینکه اهمیتی داشته باشه نوشته قشنگی از آب در میاد یا نه. بدون اینکه اهمیتی داشته باشه کسی از نوشته‌ام سردرمیاره یا نه؟ بدون اینکه اهمیت داشته باشه نوشته ام کسی رو نگران می کنه یا نه و ....

راستش خسته‌ام از سنگینی حرفهایی که تمام این مدت قورتشون دادم...

    

مزایای بارداری!


از مزایای بارداری همین بس که من برای اولین بار توی یه مهمونی عذاب وجدان نداشتم که چرا چاقم!

 

   

مهارت...

 

بیشتر آدمهایی که توی دریا غرق شده اند، شناگرهای ماهری بوده اند... 

 

 

که قدر لحظه‌ها در لحظه ناپیداست...


* اوضاع بهتره. خیلی بهتر.


* من همیشه عقیده داشتم هر اتفاقی که برام بیفته، هرچقدر تلخ، هرچقدر سخت، پشتش یه نکته خوبی برام هست. البته این عقیده هیچ‌وقت به چنان ایمان قوی تبدیل نشده بود که توی اوضاع سخت بهم صبوری و مقاومت بده و این جوری باشه که اصلا غصه نخورم. ولی حداقل همیشه یه آرامشی رو ته قلبم ایجاد می‌کرد و می‌کنه.

روزهایی که گذشت هم با وجود همه سختیهاش چندتا خوبی بزرگ داشت. یکیش اینکه حالا قدر لحظات عاشقانه زندگیم رو خیلی بیشتر می‌دونم و برای لحظه‌ها هم ارزش قائل می‌شم...


* مدتها بود فیلم Green Mile توی هاردم بود و به دلیل تصورات واهی که خودم ایجاد کرده بودم و تصویرهای نصفه نیمه‌ای که از چندبار پخشش توی تلویزیون توی ذهنم جا خوش کرده بود، هیچ وقت حوصله‌ام نمیومد ببینمش. دیروز اما دیدمش و خیلی حیلی از دیدنش لذت بردم.

تصمیم گرفتم برم سراغ یه سری فیلم‌های معروف کلاسیک. از همون لیستهایی که قبل از مردن باید دید.


* فسقلی از وقتی فهمیده پسره خیلی شیطون‌تر شده و دیگه حرکاتش کاملا واضح شده. منم از وقتی فهمیدم پسره بیشتر بهش توجه می‌کنم. حس می‌کنم باید بهتر رشد کنه و قوی‌تر باشه! خلاصه که الکی الکی شدم از این مادرهایی که پسرهاشون رو بیشتر تحویل می گیرن.


* فکر می‌کردم مامان و بابای متین بعد از 5 تا نوه پسر خوشحالتر می‌شن یه نوه دختر داشته باشن. ولی از وقتی فهمیدن دخترمون دختر نیست و پسره خیلی بیشتر تحویلش می‌گیرن!

 

* مامانم هم هرچی توی این سالها برای بچه‌هامون خریده و گذاشته کنار دخترونه است. کلا توی خانواده‌ی ما پسر موجود ناشناخته‌ایه!!


* اگه خدا بخواد اوضاع بهتر هم می‌شه...


 

چیستی!

 

یادش به خیر! مستانه یه روزی موجود زبر و زرنگی بود. ولی الان یه پارچه گیگیلی شده واسه خودش!

 

هیچی دیگه، از اون موقعی که تصمیم گرفتم برم سونوگرافی تا موقعی که بالاخره رسیدم دو شبانه روز طول کشید و امروز چشمم به جمال فسقلی روشن شد! فسقلی اما پشتش رو کرده بود به دوربین و نمی ذاشت بفهمیم چیه. خلاصه بالاخره بعد از اینکه کلی شکلات بهش دادم، آشتی کرد و یه تکونی خورد و جورابهای آبیش رو بهمون نشون داد!