
بیشتر از این که شبیه سفر باشه شبیه یه مهمونی بود. یه مهمونی با یه صاحبخونه دست و دلباز که کافیه لب تر کنی و تا هرچی رو که میخوای برات فراهم کنه. یه صاحبخونه مهربون که براش مهم نیست تو چه جور آدمی هستی چه کارهایی کردی و میکنی. مهمونشی و برای مهمونش از هیچی دریغ نمیکنه.
مشهد زیاد رفته بودم. ولی این یکی واقعا با همیشه فرق داشت. بیشتر از اینکه شبیه سفر باشه شبیه مهمونی بود. حیف که ظرفم اونقدر بزرگ نبود تا از تمام اون چیزی که صاحبخونه فراهم کرده بود بهره ببرم.
تو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستارههای تو را دانهچین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
قرار بود سهشنبه بریم مشهد. بلیط رو هم گرفته بودیم ولی الان متین زنگ زد که تا یه ساعت دیگه فرودگاه باشم که امشب بریم. بهش ماموریت خورده واسه فردا. باورم نمی شه. هیچیم آماده نیست. هرچی به فکرم میرسه ریختم توی ساک و دارم میرم. نمیدونم چرا اینجوری شد. ولی خوشحالم که اینجوری شد.
خوبی، بدی دیدین، خدانگهدار!
امروز به جای اینکه نوشتههای بیخودی من رو بخونین، نوشته خوشگل خواهرم رو اینجا بخونین.

دو هفته است که مرتب با خودم تکرار میکنم: "نگران نباش، درست میشه، درست میشه، درست میشه، نگران نباش ..."
هروقت هم که کم میارم متین ادامه میده: "نگران نباش. هرکاری بتونیم میکنیم. حل میشه. درست میشه. تموم میشه..."
و با خودم فکر میکنم یه ماه دیگه، شایدم دوماه دیگه دوباره یه نفس راحت میکشیم و واسه هم از دغدغههای این روزهامون تعریف میکنیم و لبخند میزنیم و میگیم این رو هم پشت سر گذاشتیم...
دلم میخواد میتونستم دست همهی خونوادهی درجه یک و دو و سه مون رو بگیرم و برای همیشه از این شهر برم و دیگه هیچ وقت، هیچ وقت پشت سرم رو هم نگاه نکنم... .
البته الان که فکر میکنم میبینم دلم میخواد باقی مونده دوستهام توی این شهر رو هم کنارم داشته باشم. خوب طبیعتا اونا هم میخوان فامیلهاشون را با خودشون بیارن و به همین ترتیب. (یه نظریه جالب هست که میگه همه آدمهای دنیا حداکثر با ۶ تا واسطه همدیگه رو می شناسن) در نتیجه احتمالا رفتن زیادم فایدهای نخواهد داشت.
پس فعلا همین جا میمونم از تمام زشتیها به تمام زیباییها پناه میبرم.
* حالم خوب نیست امروز و اگه بمونم توی خونه بدتر هم میشه. میزنم بیرون. گاهی حال و هوای بیرون، هرچند آلوده بهتر از هوای خونه است. به قول شاعر: "هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی..."
* یه سر میرم شرکت قبلی پیش بچهها. بعدش هم میرم کتابخونه. شاید بعدترش هم رفتم تجریش و امامزاده صالح.
* راستش دیشب یه سوژهای برای نوشتن داشتم. داشتم بهش فکر میکردم که خوردم زمین! بعد که از زمین بلند شدم دیگه هرچی فکر کردم یادم نیومد سوژهام چی بود!

* بیشتر از این اگه بخوام چیزی بنویسم کارم به غر زدن می کشه. پس فعلا همین بسه!