میگویند همه چی مرتب است، ولی نیست خودم می دانم که نیست. تا یک جایی مثل همه مادرها و نوزادها بودیم مثل ده تا زن دیگری که جیغ کشان میآیند این تو و پتوی نرم سفید تو بغل میروند بیرون.
بعد یکهو در یک ثانیه که شبیه همه ثانیههای دیگر بود ما دو تا با بقیه فرق کردیم. نوزاد کبود آمد بیرون و گریه نکرد. نوزادهای میلیونها زن دیگر که درست همان موقع در همه جهان به دنیا میآمدند گریه کردند ولی او نکرد. به پشتش زدند. آن قدر زدند که جای دستهایشان روی پوست نازکش ماند.
اول فایدهای نکرد. بعد خیلی دیر، وقتی که رفته بودند گوشیهایشان را بیاورند آرام و ضعیف گریه کرد.
اما دیگر خیلی دیر شده بود. ما از صف معمولیها اخراج شده بودیم. آن گریه دیر و آرام نمیتوانست ما را برگرداند بین همه.
پرستار سعی کرد لبخند بزند: "خیالت راحت باشه زنده است."
دکتر بخش، خودکارش را از جیب کناری روپوش سفید آورد بیرون روی تخته شاسی بالای سر من و بچه نوشت: "نوزاد عقب افتادگی دارد."
به خاطر یک ثانیه دیر گریه کردن تا آخر عمرش از بقیه آدمها عقب افتاده بود.
منبع: همشهری داستان
نویسنده: نفیسه مرشدزاده
گاهی وقتها دچار روانپریشی میشم که البته
به نظرم اتفاق عجیبی نیست. یعنی با این همه باری که زندگی روی دوش آدم
میذاره اگه آدم همیشه از سلامت روانی برخوردار باشه عجیبه!
یکی از راهحلهایی که توی این مواقع به
نظرم میرسه اینه که یه مدتی خودم نباشم. و فرو برم توی یه نقش دیگه و یه
نقش دیگه رو توی زندگی بازی کنم. برای همین من و متین به جز اینکه مستانه و
متین باشیم، آدمهای دیگهای هم هستیم.
آخرین نقشی که از دیروز داریم برای هم
بازی میکنیم نقش یه مرد لات چالهمیدونی و دوست دخترشه. غلام و پرستو.
البته نکته اینجاست که غلام منم و پرستو، متینه! من صداش میکنم پپری و اون
بهم میگه غلومی!
راستش این ایده رو واقعا دوست دارم. یعنی
علاوه بر اینکه کلی بساط خنده و شادی فراهم میکنه و حالم رو بهتر میکنه،
گاهی توی همین نقش بازی کردنها چیزایی رو از هم میبینیم و حرفهایی رو بهم
میزنیم و درخواستهایی از همدیگه میکنیم که شاید توی حالت معمولی نتونیم
مطرحشون کنیم و کلا شناخت و درکمون رو از هم بیشتر میکنه.
خلاصه، غلومی هستم، چاکرتون!

اینایی هستن پز میدن کشورمون هر چهارفصل رو همزمان داره! جاشون خالی بیان ببینن ما خونهمون چهارفصل رو با هم داره. آشپزخونهمون بهاره، هالمون تابستون، ایوونمون پاییز، اتاق خوابمون زمستون!

یعنی این اتاق خوابمون از ایوون هم سردتره. آدم جرات نمیکنه درش رو باز بذاره چه برسه به اینکه بره توش بخوابه!
دیشب اون ته تههای شب اون موقع که همه چراغها خاموش بود و هیچ نوری از هیچ روزنهای توی خونه نمیتابید دست کشیدم روی صورتت. روی چشمهات. دستم خیس شد. چشمهات خیس بود. با انگشت اشکهات رو پاک کردم. با لبهات انگشتم رو بوسیدی. چیزی ازت نپرسیدم. چیزی بهم نگفتی.
چشمهام رو بستم و آرزو کردم که مشکلت زود حل شه. چشمهام رو بستم و آرزو کردم که فردا شب وقتی دست کشیدم روی صورتت چشمهات خشک باشه و روی لبت لبخند نشسته باشه.

رفتم زیر پتو. پتو رو کشیدم روی سرم و چشمهام رو بستم. خوابم و خواب نیستم. یهو یه نسیم خنک میخوره به صورتم. نسیم همراه خودش یه خاطره برام آورده. یه خاطره از یه آدم تو گذشتهی خیلی دور. یه خاطره از یه آدم فراموش شده.
حس عجیبی پیدا میکنم. پتو رو از روی صورتم کنار میزنم. چشمهام رو باز میکنم. همهی درها و پنجرهها بسته است.
میرم سراغ صندوقچه خاطرات قدیمیم تا یه نشونی ازش پیدا کنم...

دستم رو میگیرم به دیوار و راه میوفتم. راه رو بلدم. باید تا سرکوچه برم و بعد بپیچم سمت راست. مغازه اول نه، مغازه دوم داروخانه پدربزرگه - آقاجون صداش میکنم-.
دستم رو از دیوار جدا نمیکنم. انگار میترسم گم شم. سرکوچه که میرسم میپیچم سمت راست. مغازه اول نه، مغازه دوم نه... اینجا داروخانه پدربزرگ نیست. اصلا هیچ داروخانهای نیست.
دستم از دیوار جدا می شه و سرگردون دور و برم رو نگاه میکنم. نیست. هیچ داروخانهای دور و برم نیست و من نمیفهمم چرا نیست.
سعی میکنم راهی رو که اومده بودم برگردم. اما دستم رو از دیوار جدا کردم و حالا نمیدونم کدوم دیوار من رو برمیگردونه به خونهی آقاجون.
ترس برم میداره و اشکهام بیصدا سرازیر میشه. یه خانوم مسن توجهش جلب میشه. میاد کنارم. میشینه روی زانوهاش تا هم قد من بشه.
- چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
- گم شدهم.
- خونهتون کجاست؟
- تهران
- پس اومده بودی اینجا مهمونی؟ خونهی کی اومده بودی؟
- بابابزرگم. آقاجون
- اسم آقا جون چیه؟
چه سوال عجیبی! خوب اسمش آقاجونه دیگه! با تاکید میگم:
- آقاجون
دستم رو میگیره و تو کوچه پس کوچههای اطراف میچرخونه. من گریه میکنم و دنبال یه نشونه میگردم. یه چیز آشنا.
باهام حرف میزنه که آروم بشم.
- چندسالته؟
- پنج سال
بالاخره پیداش میکنم. یه چیز آشنا. مامانم رو که نگران توی کوچه وایساده...
* * *
حالا بیست و چندسال از اون روز گذشته. همه چیز همون جوریه که بود. هنوز هم برای رسیدن به داروخانه باید تا سرکوچه بیای و بعد بپیچی سمت راست. مغازه اول نه، مغازه دوم.
همه چیز همون جوریه که بود. با یه تفاوت کوچک. حالا من وقتی میخوام تا داروخانه برم لازم نیست دستم رو به دیوار بگیرم، دیگه گم نمیشم. اما آقاجون وقتی میخواد تا داروخانه بره باید دستش رو به دیوار بگیره تا گم نشه. چندسالیه که چشمهای آقاجون تاریک شده. چند سالیه که آقاجون نمیتونه چیزی رو ببینه. نمیتونه کسی رو ببینه.
گوشت قربونی رو که آقای رئیس دیروز داده، خُرد میکنم و میشورم و میذارم توی فریزر. یه نگاهی به داخل فریزر میکنم. یک کم بههمریخته است. یعنی یه جوریه که فقط خودم سر درمیارم چی به چیه!
همه چیز رو درمیارم و روشون برچسب میزنم. سبزی پلو، سبزی کوکو، خورشتی، آبگوشتی و ...
حالا همه چیز مرتبه و اگه یه روزی من نباشم هم متین از همه چی سردرمیاره.
یخچال رو هم مرتب میکنم. کابینتها و کل آشپزخونه رو. کسی چه میدونه. شاید از این سفر برنگشتم. بده بعد از من یکی بیاد ببینه توی کابینتها به هم ریختگی وجود داره.
حالا همه چیز تمیز و مرتبه. کم کم باید برم ساکم رو بردارم و لباسها و وسایلم رو بذارم توش...
پ.ن1: قراره برم اصفهان. همراه مامان و بابام. اینایی که این بالا نوشتم بیشتر با این هدف بود که دل متین شور بیفته و راضی بشه همراهمون بیاد!
پ.ن2: حالا تا زنده ام، جایی رو می شناسین که سبزی پاک شده و شسته شده بفروشه؟ یه جا که هم تمیز باشه. هم مزه سبزیهاش خوب باشه.