هیچ کار نکردن!


شب مهمون داریم. یه جورایی بیشتر مهمونای متین محسوب می‌شن تا من. از دیشب با متین اتمام حجت کردم که تا وقتی از خواب بیدار نشی و کمکم نکنی منم هیچ کار نمی‌کنم.

 

حالا من صبح از ساعت شیش بیدار شدم و هی دور خودم چرخیدم. ولی برای اینکه زیرقولم نزنم و متین قضیه رو جدی بگیره، دست به سیاه و سفید نزدم.


ولی توی همین دوساعت تا حالا هزار بار تو ذهنم قرمه‌سبزی رو بار گذاشتم، مرغ‌ها رو توی پیاز و زعفرون و آبلیمو خوابوندم. ژله‌ام رو درست کردم و برنج رو خیس کردم...


خلاصه بعضی وقتها هیچ کار نکردن خیلی سخت تر از کار کردنه!

 

تشنه...


دلم تنگ شده. دلم برای تو تنگ شده. برای اینکه توی این هوای خیس و بارونی و نمناک دستم رو بذارم توی دستت و باهم قدم بزنیم تنگ شده.


دلم تنگ شده برای وقتهایی که با هم از سرکار میومدیم. با هم می‌رفتیم خرید. با هم نفس می‌کشیدیم. با هم می‌رفتیم پارک، سینما، رستوران، دوچرخه سواری. با هم زندگی می کردیم.


دلم تنگ شده برای اون وقتهایی که اینقدر دیر و خسته از سرکار نمیومدی. وقتهایی که به محض اینکه می‌رسیدی خونه از خستگی خوابت نمی‌برد.


کاش می‌دیدی روزهامون رو که تند و تند دارن از توی دستهامون می‌ریزن روی زمین و من و تو به اندازه کافی ازشون نمی‌نوشیم و هرشب سیراب نشده منتظر فردا می‌شیم...



زندگی مرموز زنبورهای عسل


دیروز داشتم سی‌دی‌ها و دی‌وی‌دی‌ها رو مرتب می‌کردم و به درد نخوراش رو می‌ریختم دور که چشمم افتاد به یه فیلم که عکس 5 تا زن روی دی‌وی‌دیش بود. چهارتا زن سیاه‌پوست یه دختربچه‌ سفیدپوست. نمی‌دونم از کجا اومده بود قاطی فیلمهامون ولی به نظر جذاب میومد. گذاشتمش توی دستگاه.



توی اولین صحنه دعوای یه زن و مرد رو نشون داد و دختر چهارساله‌ای که گریه می‌کرد و وسط گریه سعی کرد اسلحه‌ای رو که روی زمین افتاده بود برداره و به مامانش بده. اما دستش رو ماشه‌ی اسلحه رفت و مادرش رو کشت.


توی صحنه بعد لی‌لی بزرگ شده بود. سیزده-چهارده ساله بود. با پدرش زندگی می‌کرد ولی خیلی باهاش مشکل داشت. یه روز پدر به لی‌لی گفت که مادرت مدتها تو رو تنها گذاشته بود. اون روز هم اومده بود که بقیه وسایلش رو ببره. نه تو رو.


لی‌لی این حرف رو باور کرد و نکرد. اما نتونست اون رو تحمل کنه و از خونه فرار کرد.


فرار کرد و رفت و با یه خانواده سیاه‌پوست که یه زنبورداری بزرگ داشتن زندگی تازه‌ای رو شروع کرد. اونم توی دوره‌ای که قوانین سختی بر علیه سیاه‌پوستها وجود داشت...


از اینجا به بعد فیلم کلی صحنه‌های قشنگ داشت که احساسات آدم رو قلقلک می داد. شاید فیلم خیلی خاصی نبود اما لطیف بود و من حسابی ازش لذت بردم... 


 

اطلاعات فیلم:

The secret life of the bees

لینک دانلود فیلم:

http://rapidshare.com/files/187399789/dmd-bees.part1.rar
http://rapidshare.com/files/187399797/dmd-bees.part2.rar
http://rapidshare.com/files/187399792/dmd-bees.part3.rar
http://rapidshare.com/files/187399794/dmd-bees.part4.rar


زیرنویس فارسی:

http://baadbaadak.persiangig.com/The.Secret.Life.of.Bees.rar


البته من نمی تونم تضمینی بدم که زیرنویس حتما با فیلم می خونه...

 

زندگی در زمهریر...



من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد...



پ.ن۱: البته برای ایجاد گرمای بیشتر یه بسته شکلات تلخ هم توی این عکس وجود داره که زیر پتو قایمش کردم!


پ.ن۲: اینجا چندتا هنر از خودم دَروَکردم!


راه‌بندان...


در شهر خیابان به خیابان مردم

                              آشفته میان راه بندان مردم

از ترس چه این گونه گریزان دنیاست؟

                       دنبال چه این گونه شتابان مردم؟



منبع: شعر از میلاد عرفان پور - کاریکاتور از مجید امینی

  

پرسش و پاسخ!


یه چندتا سوال ازتون دارم. خیلی هم جدیه سوالام!


شما اگه دو هفته تا امتحانتون وقت داشته باشین تمام این دو هفته رو می‌شینین درس می‌خونین؟ پس شب امتحان برا چی آفریده شده؟ برای چی به من می‌گین از الان بشینم سر درسی که دو هفته تا امتحانش مونده؟


به هر حال من که به حرفتون گوش ندادم و کلی کارای دوست داشتنی‌تر کردم. اولین و مهمترینش این بود که بعد از سه سال رفتم عضویتم رو توی کتابخونه حسینیه ارشاد تمدید کردم که مجبور نشم پول یارانه‌ها رو بدم بالای کتاب و با دو تا کتاب برگشتم خونه و لم دادم روی کاناپه و برای خودم قهوه تلخ و داغ درست کردم و همراه "دوقدم این ور خط" نوش جان کردم.


کار دیگه‌ای که کردم این بود که شروع کردم به زبان خوندن. بر اساس متد effortless english آقای hoge. یعنی در واقع فایلهاش رو دانلود کردم و هر روز گوش می‌دم. فکر می کنم واقعا به درد بخور و مفید باشه.


سریال grey's anatomy رو هم که چندوقت پیش دیدنش رو شروع کرده بودم، توی این دو روز با سرعت بیشتری جلو رفتم. در نوع خودش (سریالهای پزشکی) سریال خیلی قشنگیه.


عصر هم که متین میاد براش شعر می‌خونم (فریدون مشیری و سهراب و ...) و با هم پاورچین و قهوه تلخ می‌بینیم...


*     *     *


سوال بعدیم اینه که شما اگه توی خواب بچه‌تون رو ببینین شروع می‌کنین براش دردودل کردن و تعریف کردن اتفاقات زندگیتون؟


من اگه توی خواب بچه‌م رو ببینم فقط قربون صدقه‌اش می‌رم و فشارش می‌دم و ماچ مالیش می‌کنم. درد و دل کردن بمونه برا وقتی به دنیا اومد و بزرگ شد.


توی اون خواب یه دوست قدیمی رو می‌بینم که خدا رو شکر زنده است. فقط ارتباطم باهاش قطع شده.


*     *     *


و سوال آخر اینکه چی کار می‌کنین با این هوای خوشگل و خنک و بارونی و دوست‌داشتنی پاییزی؟ ازش که لذت می‌برین؟


من که دارم می‌رم بیرون. بارون بخورم و عکس بگیرم...


 

رویای شیرین


هر بار که به خوابم میاد تصویرش روشنتر و واضحتر از قبله. اونقدر که بهم اطمینان می‌ده خواب نیستم و این خودشه که کنارم نشسته و با خنده همه‌ی خواب‌های قبلیم رو براش تعریف می‌کنم و بهش می‌گم ببین چقدر خوابت رو دیدم... تو چی؟ اصلا خواب من رو می‌بینی؟


هر بار که به خوابم میاد زمان طولانی‌تری پیشم می‌مونه. چون بیشتر از قبل براش حرف دارم. اتفاقهای بیشتری افتاده که باید براش تعریف کنم. تعداد خواب‌هایی که باید براش تعریف کنم یکی بیشتر شده و ...


هر بار که به خوابم میاد صبر می‌کنه من همه حرفهام رو بزنم. بعد من رو می بوسه و خداحافظی می‌کنه و می‌ره. هیچ وقت قبل خداحافظی از پیشم نمی‌ره. هیچ وقت قبل خداحافظی از خواب نمی‌پرم.



دیشب عکس عروسیم رو بهش نشون دادم. گفت باید من رو دعوت می کردی. منتظر بودم...