انقدر خوشحالم که خدا میدونه. تا حالا فکر میکردم این هفته امتحان میانترم دارم. الان فهمیدم که هفتهی دیگه است. حالا نشستم هی فکر میکنم که این هفتهای رو که به زندگیم اضافه شده چی کارش کنم...
صبح که از خونه زدیم بیرون هوا عالی بود. اول رفتم بانک و چکی رو که بخشی از پول پروژه قبلی بود نقد کردم. آدم وقتی توی جیبش پول داره یه اعتماد به نفس خاصی داره! منم از همونا داشتم به اضافه کلی حس خوب دیگه.

متین دم شرکت قبلی پیادهم کرد. قرار بود یکی از پروژههای قبلی رو دوباره تست کنم تا مشکل جدیدی براش پیش نیومده باشه.
اول رفتم پیش رئیس بزرگ. کلی از اوضاع بیریخت شرکت نالید و گفت تنها کسی که الان توی شرکت مشغول به کاره و کاری داره آقای آبدارچیه! میگفت کارش حسابی گرفته. وانت وانت از یزد انار و ارده و حلورده میاره و به تمام شرکت و کلا تمام محل میفروشه.
بعد رفتم پیش رئیس سابق. کلی بهم حسودی کرد! میگفت کاش منم جرات شما رو داشتم و از اینجا میزدم بیرون. البته که خیلی براش سخته. کلی سابقه کار داره و هیئت علمی شده و ... ولی واقعا داره اونجا حروم میشه. خیلی آدم خوش فکر و نابغهایه.
دیگه اومدم بیرون و رفتم سر پروژه. خدا رو شکر نرمافزاری که ما امنسازیش کرده بودیم مشکلی پیدا نکرده بود و به قوت خودش باقی بود. خداییش آدم کیف میکرد نگاهش میکرد بسکه امن بود. عمرا هیچ نفوذگری بتونه دورش بزنه.

ناهار رو با همکارا خوردیم و گفتیم و خندیدیم و ...
حدود ساعت سه بود که بساطم رو جمع کردم که بیام. دیدم بچهها دارن با آقای آبدارچی میرن خونهش که ازش انار بخرن. منم همراهشون رفتم.
آقای آبدارچی خودش توی یه زیرزمین کوچیک زندگی میکنه. اما پدرزنش همون نزدیکها یه خونه ویلایی کوچیک داره. آقای آبدارچی بردمون اونجا. تمام حیاط خونه تا بالای دیوار پر از انار بود. چه انارایی! چندتا انار رو همونجا باز کرد که به قول خودش نچشیده نخریم. البته که سالهای پیش امتحانشون رو پس داده بودن.

انارها رو خوردیم و هرکی با چندتا کیسه انار از خونه اومد بیرون. مال من که از همه کمتر بود شد هفت کیلو. بقیه بیست سی کیلو ازش خریدن.
همونجا جلوی خونه یهو رگبار گرفت! چه رگباری... در عرض یه دقیقه همهمون خیس خیس شدیم. من همونجا منتظر تاکسی شدم که یکی نگه داشت و من رو تا دم خونه رسوند. وقتی رسیدیم فهمیدم که مسیرش هم نبوده و چون دیده بارم سنگینه و خیس خالیم سوارم کرده. هرچی هم اصرار کردم پول نگرفت. منم به جاش چندتا انار بهش دادم و خوشحال و سرحال و خیس و خنک برگشتم خونه...
یه دسته از آدمهایی که خیلی دوستشون دارم آدمهایی هستن که ظاهر خشن و بداخلاقی دارن. ولی یه جایی، یه وقتی، که فکر میکنن حواس کسی بهشون نیست، کسی نمیبینتشون یه کاری میکنن که دل مهربونشون رو لو می ده... چند قطره اشک، یه لبخند کمرنگ...

آرام، سبک،
آرام، سبک،
آرام، سبک،

مانند پری در آغوش باد
و در انتظار بادی تند
که به آسمانش برساند...
چند روز قبل از عقدمون یه روز مرخصی گرفته بودم که با متین بریم بیرون خوشگذرونی و کت شلوار عقد هم براش بخریم ... هنوز تو شرکت کسی از رابطهمون خبر نداشت و دلمون هم نمیخواست بدونه. (البته الان که فکر میکنم میبینم همه خبر داشتن فقط ما فکر میکردیم خبر ندارن!)
من توی خونه بودم و منتظر بودم که متین بیاد. مامان و بابا رفته بودن سرکار و سوفیا هم دانشگاه بود.
از یکی از طبقات پایین صدای الرحمن میومد. ظاهرا یکی از همسایهها فوت کرده بود و از صبح قرآن گذاشته بودن.
متین که رسید گفتم بیاد توی حیاط تا آماده شم و برم پایین. یه چند دقیقهای طول کشید تا آماده شدم. در آپارتمان رو که باز کردن دیدم متین ترسیده و رنگ و رو پریده پشت دره!
- اینجا چی کار می کنی؟ آبرومون میره جلو همسایهها.
- آخه اون پایین هم آبرومون جلوی همکارا میره!
- چی می گی؟ همکارها؟ اینجا؟
- خودت برو از پنجره توی حیاط رو نگاه کن.
راست میگفت! خیلی از همکارها توی حیاط جمع شده بودن. بعضیا سیاه پوشیده بودن و بعضیها گریه میکردن. ظاهرا همسایه فوت شده توی شرکت همکارمون بوده. البته ما نمیشناختیمش.
خیلی فکر کردیم که چی کار کنیم. معلوم نبود همکارا تا کی توی حیاط و راهروها باشن و ما کی بتونیم از در خونه بریم بیرون.
چارهای نبود جز اینکه متین به خیل عزادارها بپیونده و من با ناراحتی از در خونه بیام بیرون و راه شرکت رو در پیش بگیرم و به زبون براش فاتحه بخونم و توی دلم غر بزنم که خدا بیامرز حالا نمیشد یه روز زودتر؟ یه روز دیرتر؟
دیروز خیلی با متین حرف زدیم. باید تکلیفم رو با خودم روشن میکردم و متین تنها کسی بود که میتونست بهم کمک کنه. من میگفتم که حتما باید کار داشته باشم و سرکار برم و دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم و متین میگفت یاد اون موقع بیفت که خسته و داغون از سرکار میومدی و میگفتی نه وقت دارم به خودم برسم و نه زندگیم.
من میگفتم دلم میخواد دستم تو جیب خودم باشه و روم نمیشه از تو پول بگیرم و متین میگفت این حرف خیلی زشته و من شوهرتم و وظیفمه بهت پول بدم.
متین میگفت به کار به عنوان یه تفنن نگاه کن. نه یه وظیفه. اون وقت دیگه کار نکردن اذیتت نمیکنه. اون وقت دیگه یه ماه توی خونه موندن میتونه برات لذت بخش باشه. میگفت تو اول باید درست رو بخونی و بعد هم کار خونه به اندازه کافی هست. هر وقت هم که پروژهها شروع شد دوباره بیا سرکار.
راست میگفت. حق داره. اگه از اول این جوری نگاه میکردم از این یه ماه بیشتر لذت میبردم و مدام به این فکر نمیکردم که اگه بیکار بشم چی میشه. حالا مگه واقعا چی میشه؟
خلاصه تصمیم گرفتم از امروزم استفاده کنم و لذت ببرم و نگران فردا و فرداها نباشم.
در راستای این تصمیم صبح بعد از اینکه کلاسم تموم شد وسایل استخرم رو برداشتم و رفتم تا از امروزم یه لذت درست و حسابی ببرم. اما به در بسته خوردم. در بسته استخر و اطلاعیهای که میگفت استخر به دلیل بازسازی تعطیله. برگشتم خونه و نشستم پای درس و مشقم و فعلا باید به همین لذت اندک قانع باشم!
خدای نازنینم، میدونم که اگه بخوای میشه، پس با تمام وجود ازت میخوام که بشه...
واقعا دراومدن اسمم توی یه قرعهکشی که بیشتر از نصف شرکتکنندهها اسمشون از توش درمیاد، برات کاری داره؟

یا مُسَبّبَ الاسباب، یا مُفَتِّحَ الابواب، یا مَنْ حَیْثُ ما دُعِىَ اَجابَ، دلم تنگه...