آدم باید تکلیفش با خودش روشن باشه.
چه این وری، چه اون وری!
اینکه وایسه اون وسط روی لبه، خیلی بده!
اینکه آدم توی بلاتکلیفی زندگی کنه خیلی آزاردهنده است.
یه راه رو انتخاب کن.
این طرف یا اون طرف.
خوب اگه یه روزی فهمیدی اشتباه کردی از همون راهی که اومده بودی برمیگردی.
ولی این وسط واینستا!
اعصاب ندارما!
فک کن، گوشیم که تا حالا پنجاه بار از دستم افتاده زمین و سی بار آب ریختم توش و ده بار دل و رودهاش رو ریختم بیرون، هیچیش نشده، اونوقت این شیشمین شارژریه که باید عوض کنم!

البته که جای شکرش باقیه!
قرار بود ما مهمون دعوت کنیم و سالاد الویه درست کنیم و ببریم پارک آب آتش.
ولی همه چی برعکس شد!
دوتا دوست عزیز مهمونمون کردن پارک آب و آتش و شام بهمون الویه دادن و خیلی هم خوش گذشت...
دیشب خواب نیلوفر رو دیدم.
* * *
نیلوفر یکی از همکلاسیهام بود که از اول راهنمایی تا اول دبیرستان با هم همکلاس و هم سرویس بودیم. توی دو سال اول من و نیلوفر اصلا کاری با هم نداشتیم. اون طرف چپ کلاس مینشست و من طرف راست. اون جلوی سرویس مینشست و من عقب و ...
وقتی سوم راهنمایی برای بار سوم با هم همکلاس شدیم روابطمون یک کمی نزدیکتر شد. اما نه خیلی. نیلوفر یه مدلی بود و من یه مدل دیگه. خیلی نمیتونستیم با هم رابطه برقرار کنیم ولی دوستهای مشترکی داشتیم و معمولا زنگ تفریحها و اردوها و ...گروهی باهم بودیم.
اول دبیرستان درحالی دوباره با هم همکلاسی شدیم که از گروه دوستیمون هیچکس توی اون کلاس نبود و یه جورایی مجبور شدیم با هم باشیم و کم کم رابطهمون بیشتر شد.
نیلوفر تک فرزند بود و پدر و مادر مسنی داشت. احتمالا از بعد از سالها انتظار بچهدار شده بودن و به همین خاطر نیلو رو لوس و نازنازی و تنبل بار آورده بودن. اینا البته فقط حرفهای من نیست. خود نیلو هم اینا رو قبول داشت.
اما نزدیک شدنمون باعث شد که چیزای بیشتری از شخصیتش ببینم. نیلو خیلی ساده و بیآلایش بود. دلش عین یه بچه دست نخورده بود و همینا باعث شد که من خیلی بیشتر از قبل دوستش داشته باشم.

دوستیمون تازه داشت شکل پیدا میکرد که دوم دبیرستان شد و نیلوفر رفت رشته تجربی و من اومدم ریاضی و ...
خلاصه رابطهمون کم شد و بعد از اینکه وارد دانشگاه شدیم هم این رابطه کاملا قطع شد. فقط همون موقعها فهمیدم که نیلو پزشکی قبول شده.
* * *
دیشب توی خواب نیلوفر رو توی یه بیمارستان و با روپوش سفید دیدم. خانوم دکتر شده بود و کلی هم باکلاس و باشخصیت شده بود. خیلی با هم حرف زدیم ولی آخرش یه جملهی عجیبی گفت. که حسابی دلم رو سوزوند. خندید و گفت من دیگه اون آدم سادهای که تو میشناختی نیستم. دیگه نمیذارم کسی سرم روکلاه بذاره و خودم سر همه روکلاه میذارم!
منی که استاد مخفیکاری بودم و بین دوستام به این خصوصیت مشهور بودم تا اونجایی که یکی از دوستام خیلی جدی پیشنهاد کرده بود، برم تو وزارت اطـ ـلاعـ ـات
کار کنم، دو جا هرکاری میکنم نمیتونم چیزی رو مخفی کنم!
یه جا وقتیه که متین زل میزنه تو چشمام و میگه راستش رو بگو!
یه جا هم وقتیه که این صفحه سفید جلوم باز میشه و انگشتام راه میفتن روی کیبورد!
برای مشکل اول خوشبختانه هنوز نتونستم راهحلی پیدا کنم. اما برای حل مشکل دوم فعلا یه راهحل موقتی پیدا کردم:

تا فردا هم خدا بزرگه! 
چند روز پیش بود متین داشت بهم میگفت تو مث مادربزرگ هادی و هدایی! حالا چرا و سر چی این رو بهم گفت بماند، ولی هادی و هدی هم از اون نوستالژیهای قشنگیه که دیگه تکرار نمیشه.

اگه دوست داشتین تیتراژش رو اینجا دانلود کنید {+}
و یه قسمتش رو هم می تونین اینجا ببینید {+}