-
فکر...
سهشنبه 9 آذر 1389 08:01
خیلی وقت بود که فکر نکرده بودم! خیلی وقت بود که اختیار فکرهام رو از دست داده بودم. میومدن توی سرم و میرفتن. بدون اینکه کاری به کارشون داشته باشم. دیروز اما مجبور بودم اختیارشون رو بگیرم دست خودم و برای انجام یه پروژهی درسی ازشون استفاده کنم. خیلی وقت بود که با هیچ مسئلهی پیچیدهای روبهرو نبودم. تمام دیروز رو فکر...
-
تفاوت
یکشنبه 7 آذر 1389 09:52
میگویند همه چی مرتب است، ولی نیست خودم می دانم که نیست. تا یک جایی مثل همه مادرها و نوزادها بودیم مثل ده تا زن دیگری که جیغ کشان میآیند این تو و پتوی نرم سفید تو بغل میروند بیرون. بعد یکهو در یک ثانیه که شبیه همه ثانیههای دیگر بود ما دو تا با بقیه فرق کردیم. نوزاد کبود آمد بیرون و گریه نکرد. نوزادهای میلیونها زن...
-
غلومی...
شنبه 6 آذر 1389 09:20
گاهی وقتها دچار روانپریشی میشم که البته به نظرم اتفاق عجیبی نیست. یعنی با این همه باری که زندگی روی دوش آدم میذاره اگه آدم همیشه از سلامت روانی برخوردار باشه عجیبه! یکی از راهحلهایی که توی این مواقع به نظرم میرسه اینه که یه مدتی خودم نباشم. و فرو برم توی یه نقش دیگه و یه نقش دیگه رو توی زندگی بازی کنم. برای همین...
-
چهارفصل
چهارشنبه 3 آذر 1389 08:28
اینایی هستن پز میدن کشورمون هر چهارفصل رو همزمان داره! جاشون خالی بیان ببینن ما خونهمون چهارفصل رو با هم داره. آشپزخونهمون بهاره، هالمون تابستون، ایوونمون پاییز، اتاق خوابمون زمستون! یعنی این اتاق خوابمون از ایوون هم سردتره. آدم جرات نمیکنه درش رو باز بذاره چه برسه به اینکه بره توش بخوابه!
-
هرچی آرزوی خوبه مال تو...
دوشنبه 1 آذر 1389 13:15
دیشب اون ته تههای شب اون موقع که همه چراغها خاموش بود و هیچ نوری از هیچ روزنهای توی خونه نمیتابید دست کشیدم روی صورتت. روی چشمهات. دستم خیس شد. چشمهات خیس بود. با انگشت اشکهات رو پاک کردم. با لبهات انگشتم رو بوسیدی. چیزی ازت نپرسیدم. چیزی بهم نگفتی. چشمهام رو بستم و آرزو کردم که مشکلت زود حل شه. چشمهام رو بستم و...
-
نسیم
یکشنبه 30 آبان 1389 09:19
رفتم زیر پتو. پتو رو کشیدم روی سرم و چشمهام رو بستم. خوابم و خواب نیستم. یهو یه نسیم خنک میخوره به صورتم. نسیم همراه خودش یه خاطره برام آورده. یه خاطره از یه آدم تو گذشتهی خیلی دور. یه خاطره از یه آدم فراموش شده. حس عجیبی پیدا میکنم. پتو رو از روی صورتم کنار میزنم. چشمهام رو باز میکنم. همهی درها و پنجرهها بسته...
-
گمشده...
شنبه 29 آبان 1389 08:23
دستم رو میگیرم به دیوار و راه میوفتم. راه رو بلدم. باید تا سرکوچه برم و بعد بپیچم سمت راست. مغازه اول نه، مغازه دوم داروخانه پدربزرگه - آقاجون صداش میکنم-. دستم رو از دیوار جدا نمیکنم. انگار میترسم گم شم. سرکوچه که میرسم میپیچم سمت راست. مغازه اول نه، مغازه دوم نه... اینجا داروخانه پدربزرگ نیست. اصلا هیچ...
-
قربونی!
دوشنبه 24 آبان 1389 09:26
گوشت قربونی رو که آقای رئیس دیروز داده، خُرد میکنم و میشورم و میذارم توی فریزر. یه نگاهی به داخل فریزر میکنم. یک کم بههمریخته است. یعنی یه جوریه که فقط خودم سر درمیارم چی به چیه! همه چیز رو درمیارم و روشون برچسب میزنم. سبزی پلو، سبزی کوکو، خورشتی، آبگوشتی و ... حالا همه چیز مرتبه و اگه یه روزی من نباشم هم متین...
-
جادوی رنگها
شنبه 22 آبان 1389 17:51
گم کردن یکی از عادتهایی بوده که همیشه از بچگی همراهم بوده! یعنی دقیقا از کلاس اول دبستان تا سال آخر دانشگاه. اونم نه گم کردن عادی. گم کردن این مدلی که یه چیزی الان هست یه لحظه بعدش نیست! خودنویس بابام، ساعت مامانم، سوئیشرت خواهرم و ... یه نمونهی اساسیش همین سوئیشرتها و ژاکتهام بود که توی چهارسال دانشگاه پنج تا...
-
جمعههای دوستداشتنی
شنبه 22 آبان 1389 08:02
اگه ازم بپرسن دوستداشتنیترین و قشنگترین روز زندگیت چه روزی بوده و من بگم روز عروسیم مسلما دروغ گفتم. چون من جمعههای سادهای رو که بدون هیچ دغدغهای کنار همیم، با هم حرف میزنیم، کنار هم فیلم میبینیم و کتاب میخونیم، گاهی از ته دل میخندیم و گاهی قطره اشکی گوشهی چشمهامون جا میگیره، جمعههایی رو که یادمون میاره...
-
شب است و سکوت است و ماه است و من
سهشنبه 18 آبان 1389 18:34
تلویزیون رو میذارم رو شبکهی saudiQuran و زل می زنم توی چشمهای آدمها. به چشمهایی که بیشترشون خیسند. به تک تک این آدمها، به تک تک این چشمها حسودیم می شه... پ.ن.1: این شبکه همیشه مستقیم مسجدالحرام رو نشون می ده. پ.ن.2: این عکس رو یه جور خاصی دوست دارم. باورم نمی شه که یه روزی اینجا وایساده بودم و عکس انداختم...
-
تظاهر...
سهشنبه 18 آبان 1389 10:28
من یه عادتی دارم. بد یا خوبش رو نمیدونم. ولی معمولا وقتی یکی یه چیزی برام کادو میاره حتی اگه دوستش نداشته باشم، موقعی که اون آدم میاد خونهم سعی میکنم یه جوری از اون استفاده کنم. مثلا ممکنه دوستم یه لباسی بهم بده که اصلا دوستش نداشته باشم و هیچ وقت هم نپوشمش. اما وقتی دوستم میاد خونهمون از توی چمدون در میارم و...
-
مصاحبه
دوشنبه 17 آبان 1389 08:48
رفته بودم برای مصاحبه. ازم پرسید : "آخرین چیزی که یاد گرفتی چی بوده؟" یک کمی فکر کردم. آخرین چیزی که یاد گرفته بودم درست کردن ژله ی آکواریوم بود. گفتم : "الگوریتم رمزنگاری AES " پ.ن1: در مورد پست قبل نظر خودم هم اینه که توی همچین شرایطی باز هم کار کردن رو ترجیح می دادم. چون نیاز به مفید بودن یه...
-
انگیزهی کار کردن...
یکشنبه 16 آبان 1389 11:27
چندوقت پیش منشی شرکت عوض شد. منشی جدید یه خانوم حدودا سی ساله است. بچه نداره و هرروز از ساعت هشت تا پنج میاد سرکار. حدودا دو سه ماه از اومدنش به شرکت گذشته و متین و آقای رئیس توی این دو سه ماه کشف کردن که این خانوم منشی و البته همسرش وضع مالی خیلی خوبی دارن. حالا براشون سوال شده که چرا یه نفر با وضع مالی در حد عالی...
-
دخترک دوست داشتنی
شنبه 15 آبان 1389 08:36
مهمانهای دیشب دخترکی هفتساله داشتند. دخترکی نازنین و شیرینزبان. دخترکی که از چهارسالگی دوستش داشتهام/ دوستم داشته است. هریک محبتمان را به نحوی به هم نشان دادهایم. من برایش غذاهایی که میدانم دوست دارد درست میکنم و او غذاها را با میل و اشتها میخورد و میگوید: "مستانه جان این خوشمزهترین غذایی بود که من تا...
-
هیچ کار نکردن!
جمعه 14 آبان 1389 08:27
شب مهمون داریم. یه جورایی بیشتر مهمونای متین محسوب میشن تا من. از دیشب با متین اتمام حجت کردم که تا وقتی از خواب بیدار نشی و کمکم نکنی منم هیچ کار نمیکنم. حالا من صبح از ساعت شیش بیدار شدم و هی دور خودم چرخیدم. ولی برای اینکه زیرقولم نزنم و متین قضیه رو جدی بگیره، دست به سیاه و سفید نزدم. ولی توی همین دوساعت تا حالا...
-
تشنه...
چهارشنبه 12 آبان 1389 16:30
دلم تنگ شده. دلم برای تو تنگ شده. برای اینکه توی این هوای خیس و بارونی و نمناک دستم رو بذارم توی دستت و باهم قدم بزنیم تنگ شده. دلم تنگ شده برای وقتهایی که با هم از سرکار میومدیم. با هم میرفتیم خرید. با هم نفس میکشیدیم. با هم میرفتیم پارک، سینما، رستوران، دوچرخه سواری. با هم زندگی می کردیم. دلم تنگ شده برای اون...
-
زندگی مرموز زنبورهای عسل
چهارشنبه 12 آبان 1389 09:44
دیروز داشتم سیدیها و دیویدیها رو مرتب میکردم و به درد نخوراش رو میریختم دور که چشمم افتاد به یه فیلم که عکس 5 تا زن روی دیویدیش بود. چهارتا زن سیاهپوست یه دختربچه سفیدپوست. نمیدونم از کجا اومده بود قاطی فیلمهامون ولی به نظر جذاب میومد. گذاشتمش توی دستگاه. توی اولین صحنه دعوای یه زن و مرد رو نشون داد و دختر...
-
زندگی در زمهریر...
سهشنبه 11 آبان 1389 11:49
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد... پ.ن۱: البته برای ایجاد گرمای بیشتر یه بسته شکلات تلخ هم توی این عکس وجود داره که زیر پتو قایمش کردم! پ.ن۲: اینجا چندتا هنر از خودم دَروَکردم!
-
راهبندان...
سهشنبه 11 آبان 1389 08:41
در شهر خیابان به خیابان مردم آشفته میان راه بندان مردم از ترس چه این گونه گریزان دنیاست؟ دنبال چه این گونه شتابان مردم؟ منبع: شعر از میلاد عرفان پور - کاریکاتور از مجید امینی
-
پرسش و پاسخ!
دوشنبه 10 آبان 1389 07:28
یه چندتا سوال ازتون دارم. خیلی هم جدیه سوالام! شما اگه دو هفته تا امتحانتون وقت داشته باشین تمام این دو هفته رو میشینین درس میخونین؟ پس شب امتحان برا چی آفریده شده؟ برای چی به من میگین از الان بشینم سر درسی که دو هفته تا امتحانش مونده؟ به هر حال من که به حرفتون گوش ندادم و کلی کارای دوست داشتنیتر کردم. اولین و...
-
رویای شیرین
یکشنبه 9 آبان 1389 08:08
هر بار که به خوابم میاد تصویرش روشنتر و واضحتر از قبله. اونقدر که بهم اطمینان میده خواب نیستم و این خودشه که کنارم نشسته و با خنده همهی خوابهای قبلیم رو براش تعریف میکنم و بهش میگم ببین چقدر خوابت رو دیدم... تو چی؟ اصلا خواب من رو میبینی؟ هر بار که به خوابم میاد زمان طولانیتری پیشم میمونه. چون بیشتر از قبل...
-
وقت اضافه
شنبه 8 آبان 1389 08:25
انقدر خوشحالم که خدا میدونه. تا حالا فکر میکردم این هفته امتحان میانترم دارم. الان فهمیدم که هفتهی دیگه است. حالا نشستم هی فکر میکنم که این هفتهای رو که به زندگیم اضافه شده چی کارش کنم...
-
از صبح تا به حالا!
چهارشنبه 5 آبان 1389 17:39
صبح که از خونه زدیم بیرون هوا عالی بود. اول رفتم بانک و چکی رو که بخشی از پول پروژه قبلی بود نقد کردم. آدم وقتی توی جیبش پول داره یه اعتماد به نفس خاصی داره! منم از همونا داشتم به اضافه کلی حس خوب دیگه. متین دم شرکت قبلی پیادهم کرد. قرار بود یکی از پروژههای قبلی رو دوباره تست کنم تا مشکل جدیدی براش پیش نیومده باشه....
-
خوب که نگاه می کنی...
چهارشنبه 5 آبان 1389 06:05
یه دسته از آدمهایی که خیلی دوستشون دارم آدمهایی هستن که ظاهر خشن و بداخلاقی دارن. ولی یه جایی، یه وقتی، که فکر میکنن حواس کسی بهشون نیست، کسی نمیبینتشون یه کاری میکنن که دل مهربونشون رو لو می ده... چند قطره اشک، یه لبخند کمرنگ...
-
آغوش باد
سهشنبه 4 آبان 1389 07:25
آرام، سبک، آرام، سبک، آرام، سبک، مانند پری در آغوش باد و در انتظار بادی تند که به آسمانش برساند...
-
خدا بیامرز!
دوشنبه 3 آبان 1389 07:53
چند روز قبل از عقدمون یه روز مرخصی گرفته بودم که با متین بریم بیرون خوشگذرونی و کت شلوار عقد هم براش بخریم ... هنوز تو شرکت کسی از رابطهمون خبر نداشت و دلمون هم نمیخواست بدونه. (البته الان که فکر میکنم میبینم همه خبر داشتن فقط ما فکر میکردیم خبر ندارن!) من توی خونه بودم و منتظر بودم که متین بیاد. مامان و بابا...
-
امروز
شنبه 1 آبان 1389 10:30
دیروز خیلی با متین حرف زدیم. باید تکلیفم رو با خودم روشن میکردم و متین تنها کسی بود که میتونست بهم کمک کنه. من میگفتم که حتما باید کار داشته باشم و سرکار برم و دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم و متین میگفت یاد اون موقع بیفت که خسته و داغون از سرکار میومدی و میگفتی نه وقت دارم به خودم برسم و نه زندگیم. من میگفتم دلم...
-
یا من حیث ما دعى اجاب
سهشنبه 27 مهر 1389 19:44
خدای نازنینم، میدونم که اگه بخوای میشه، پس با تمام وجود ازت میخوام که بشه... واقعا دراومدن اسمم توی یه قرعهکشی که بیشتر از نصف شرکتکنندهها اسمشون از توش درمیاد، برات کاری داره؟ یا مُسَبّبَ الاسباب، یا مُفَتِّحَ الابواب، یا مَنْ حَیْثُ ما دُعِىَ اَجابَ، دلم تنگه...
-
سکوت، تاریکی
سهشنبه 27 مهر 1389 06:30
یادم نیست از کی شنیدم ولی یادمه کوچیک بودم. حداکثر ده یازده ساله بودم. میگفت آدم بیشتر از ۵ دقیقه نمیتونه توی سکوت، توی سکوت مطلق دووم بیاره. دیوونه میشه. میگفت از خودم نمیگم. کلی مقالات علمی در این زمینه وجود داره و کلی آزمایش شده و ... راستش من اون موقع باورم نشد. یعنی به نظرم خیلی عجیب بود. با خودم فکر میکردم...