-
سال به سال، دریغ از پارسال!
پنجشنبه 27 اسفند 1388 08:11
من یه چیزی رو واقعا نمیفهمم... اینکه هرچی بزرگتر میشیم حال و هوای عید و لذت نوروز کمرنگتر میشه، دلیلش بزرگ شدن ماست یا این سالها که میگذره همه چیز رو کمرنگتر میکنه؟ دلم می خواد بدونم یه بچه امروزی شب عید همون حال و هوایی رو داره که ما وقتی بچه بودیم، شب عیدهامون داشتیم؟ راستش اگه این طوری باشه به زندگی امیدوار...
-
پیش بهارانه
چهارشنبه 26 اسفند 1388 20:08
اوه اوه چه دیر رسیدم! چرا امروز همهتون خداحافظیهاتون رو کردین و رفتین؟ به هر حال منم سال نو رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم که هرجا هستین و هرکاری میکنین خوش و شاد و خرم باشین و سال خوبی رو شروع کنین... البته من فعلا قصد خداحافظی با سال 88 رو ندارم. هنوز کلی کار نصفه کاره دارم که باید توی همین چند روز تمومش کنم...
-
سفر
سهشنبه 25 اسفند 1388 08:42
فکر کردم ما که داریم این همه راه تا اصفهان می ریم خوب یه 200 کیلومتر اونورتر اینهمه جاهای بکر و قشنگ هست که احتمالا نه زیاد شناخته شده است و نه سر راه مسافرهاست که شلوغ بشه... نکنه منتظرین الان آدرس بدم، شما هم دست اهل و عیال رو بگیرین بیاین اینجا؟ بذارین ما بریم و برگردیم بعد آدرس می دم که دیگه اگه شلوغم شد عیبی...
-
شکلات
دوشنبه 24 اسفند 1388 12:33
سی تا بسته شکلات خوشمزه خریدم که روز آخری به بچهها شیرینی بدم! ولی وقتی نگاهشون میکنم دلم نمیاد. دلم میخواد همهشون رو نگه دارم برای خودم و متین... خدا کنه تا عصر کسی یادش نیاد من قول شیرینی داده بودم...
-
پارادوکس
دوشنبه 24 اسفند 1388 12:33
زنها گاهی میگویند "نه" ولی با تمام وجود دلشان میخواهد بشنوید "بله"!!! خانوم سین
-
روزی که دیروز باشه
یکشنبه 23 اسفند 1388 09:24
دیروز بعد از اینکه توی خونه کارام تموم شد، یه سر رفتم شرکت که هم فیلم و سریالهای همکارا رو بدم و هم دور هم ناهار بخوریم و هم یه سروگوشی آب بدم. یه بسته کادو شده روی میزم بود. اولش فکر کردم حتما رئیسمون اینجا رو خونده و میخواد از روش رئیس متین استفاده کنه! ولی بعد از کلی پرس و جو فهمیدم که نه! از این خبرا نیست. 6 تا...
-
چهاردست
شنبه 22 اسفند 1388 09:02
سر کلاس مجازیم و دارم با دقت به درس گوش میدم. بلافاصله بعد از عید میانترم داریم. همزمان با یه دست دارم رو تختی رو اتو میکنم و با یه دست لباس زمستونیها رو جمع میکنم تا تهموندهی خونه تکونیمون هم تموم شه. با یه دیگه دست دارم سریالها و فیلمهام رو برای همکارام رایت میکنم و با دست چهارمم هم دارم اینجا مینویسم...
-
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه
سهشنبه 18 اسفند 1388 10:00
دارم وسایلم رو جمع میکنم. به درد نخورهاش رو دور میریزم و به درد بخوراش رو میریزم توی یه کیسه که ببرم خونه. در اتاقمون رو بستم که کسی اشکام رو نبینه. که کسی نبینه رفتن چقدر برام سخته. که کسی نفهمه رها کردن پنج سال خاطره، اونم بهترین خاطرات زندگیم و دل کندن چه قدر برام مشکله. * * * دلم میخواد برم به رئیسمون بگم که...
-
تفاوت از زمین تا آسمان است...
دوشنبه 17 اسفند 1388 10:50
دست و دلم به کار نمیره. باز امروز منم و یه برگه تسویه حساب که منتظر امضای رئیسمونه و یه رئیس که دلش میخواد من رو جز جیگر بده و برگه رو امضا نمیکنه! قشنگیش به اینه که یه ماه پیش داشت تهدیدم میکرد که اگه برای خودم یه پروژه پیدا نکنم، دیگه نیازی بهم نداره. واقعا از دستش خستهام. ولی امروز هرجور شده امضام رو میگیرم....
-
چه یک وجب، چه صد وجب
دوشنبه 17 اسفند 1388 09:19
وبر یه قانونی داره که میگه: "نسبت تغییرات پاسخ با تغییرات تحریک خطی نیست." فارسیش میشه: " آب که از سر گذشت چه یک وجب، چه صد وجب!" مثالش میشه اینکه یه وقت تو دو میلیون تومن بدهی داری، یک کم نگرانی که چه جوری پسش بدی و اینا، اما یه وقت دیگه یه میلیارد تومن بدهی داری، دو میلیون تومن دیگه هم قرض...
-
خزانه غیب
یکشنبه 16 اسفند 1388 08:29
دو و دویست کم داشتیم. قرار شد سکههای عقد و عروسی و چندتا النگوم رو بفروشیم. کلی حساب کتاب و ضرب و تقسیم کردیم. اگه همه چیز رو به حداکثر قیمت میفروختیم میشد یک و هشتصد، ولی به هر حال همین هم غنیمت بود. رفتیم هفتحوض. اونجا یه صرافی باانصاف میشناختم. توی راه متین به شوخی گفت اگه بتونیم اینا رو دو و دویست بفروشیم، من...
-
هنرنشناس!
شنبه 15 اسفند 1388 09:00
من بیاستعداد، من بیهنر، من بیذوق، ولی شما باشی حاضری 600 هزار تومن پول بدی این روم به دیوار، گلاب به روتون رو بچسبونی به دیوار خونهات؟ یا 800 تومن بدی این یکی رو بذاری رو طاقچهات؟ پ.ن: نمایشگاه هفت نگاه در گالری پردیس سینمایی ملت
-
لطیف
پنجشنبه 13 اسفند 1388 13:30
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» را دوستتر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم. اما زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به...
-
سیارهی جارو
چهارشنبه 12 اسفند 1388 09:27
- خاله امروز تو مهد اسم سیارهها رو یاد گرفتم. - الهی خاله قربونت بره. بگو ببینم. - مریخ، عطارد یه ذره فکر کرد و ادامه داد: - مشتری، ناهید، جارو من و مامانش با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردیم و گفتیم جارو؟؟؟؟؟ با اطمینان گفت: " آره، جارو" هرچی فکر کردیم اسم کدوم سیاره شبیه جاروئه که اینجوری شنیده به نتیجهای...
-
شب
سهشنبه 11 اسفند 1388 09:54
هوا تاریک بود که یادمون افتاد متین فردا صبح باید یه کمی پول همراهش باشه. لباس پوشیدیم و رفتیم تا اولین عابربانک. متین تو ماشین نشست و من رفتم پول بگیرم. یه جایی بود که خیلی خلوت بود و معمولا کسی گذرش به اونجا نمیافتاد. دستگاه داشت پول رو میشمرد که یهو متین با فاصله کمی پشت سرم شروع کرد به سر و صدا کردن. مثل تمام...
-
خونه مون...
سهشنبه 11 اسفند 1388 09:54
این یه بازیه که گلی اختراعش کرده و از شما هم دعوت می کنم محض تنوع توش شرکت کنین.
-
تماشاچی
دوشنبه 10 اسفند 1388 08:10
صبح دوستم زهرا از دکتراش دفاع می کنه و عصر خاله راضیه... امروز هردوشون رو می بینم ولی نگرانم که از فردا دیدنشون دیگه به این آسونیها ممکن نباشه... چون معلوم نیست فردا هرکدومشون، کجای دنیان...
-
تقصیر عشق بود
یکشنبه 9 اسفند 1388 09:14
اساسا تصمیم گرفتم که خونهتکونی نکنم! نه امسال که هیچ سال دیگهای! حیف نیست آدم این روزای قشنگ آخر اسفند رو به خودش تلخ کنه و به جای اینکه بره بازار و هفتحوض و مردم رو نگاه کنه که با چه شور و حرارتی دارن واسه عید آماده میشن، بنشینه توی خونه و کابینتها رو مرتب کنه؟ تنها کاری که میکنیم اینه که من پردهها رو میشورم و...
-
چشم شیشهای
شنبه 8 اسفند 1388 09:38
سلام صبح نیمهبهاری - نیمهبرفیتون به خیر. امیدوارم که روزی خوب و هفتهای خوبتر و پر از انرژی داشته باشین. اندکی پس از طلوع شهری در پای دماوند پ.ن1: از اونجایی که من شنبهها یکسره کلاس دارم و وقت نمیکنم چیزی بنویسم، شنبهها با یکی دوتا عکس که تو هفته قبلش گرفتم اینجا رو به روز میکنم تا هم خودم مجبور شم توی طول هفته...
-
چلچراغ
چهارشنبه 5 اسفند 1388 09:24
وقتایی که سرم شلوغ میشه و فکرم مشغول، هیچی مثل خوندن یه مجله نمیتونه فکرم رو آزاد کنه. این جور وقتها به هیچ وجه نمیتونم برم سمت کتاب خوندن چون کتاب خودش یه فکر به فکرهای دیگهام اضافه میکنه. ولی ورق زدن یه مجله به خصوص اگه رنگی باشه خیلی حالم رو جا میاره. تا چندسال پیش این جور مواقع میرفتم جلوی دکهی...
-
دل به دست آر تا کسی باشی
سهشنبه 4 اسفند 1388 12:31
دوست دارین بدونین نتیجه پست قبل چی شد؟ نتیجهاش این شد که الان یه نامه روی میزمه که توش نوشته با استعفای شما موافقت نمیشود! فکر کنم آقای رئیس هم تصمیم گرفته دلم رو به دست بیاره!!! * * * در ادامه باید بگم که مجبور شدم برم پیش رئیس. نه اون برخورد خوبی کرد، نه من! تا حدودی هم دعوامون شد. تا حدودی هم من حرفهای خطرناک زدم...
-
شرم
دوشنبه 3 اسفند 1388 12:51
سوم دبستان که بودم یه معلم ورزش داشتیم که یادم نیس چرا، ولی یادمه اصلا دوستش نداشتم و خب این موضوع رو به دو سه تا از دوستام گفته بودم. یه روز معلم ورزش اومد سر کلاس و شروع کرد به حضور غیاب. به اسم من که رسید گفت: "تو همون مستانهای که از من بدت میاد؟" ترس برم داشت ولی حتی به ذهنمم نرسید که بهتره موضوع رو...
-
منطق
دوشنبه 3 اسفند 1388 10:53
زنها گاهی نمیخواهند عاقل باشند و منطقی فکر کنند و گاهی نمیتوانند .
-
اشتباه ناجور!
یکشنبه 2 اسفند 1388 16:36
امروز دیگه رسماً گند زدم! دسته کلیدی رو که هم کلید حیاط بهشه و هم کلید در آپارتمان، به در حیاط جا گذاشتم و اومدم سرکار. اون لحظهای که کلید رو کردم توی قفل و بدون اینکه درش بیارم رفتم توی حیاط تا دستم رو بشورم مطمئن بودم که این اتفاق میفته ولی بیخودی به این حس اطمینان نکردم و به جاش به حافظهام اطمینان کردم. وقتی...
-
بعد مدتها...
شنبه 1 اسفند 1388 11:54
وای من که باورم نمیشه! یعنی انقدر سرم شلوغ شده که از صبح حتی یه دور هم بادبادک رو باز نکردم. میدونین چند وقته من هیچ کار مفیدی انجام نداده بودم؟ بسکه سیستم اینجا مزخرف بود احساس بیهودگی میکردم! نه اینکه هیچ کاری انجام ندم، ولی انقدر کارایی که توی این یه سال اخیر انجام دادم به نظرم بیهوده بود که اصلا احساس مفید...
-
تناسخ بعدی
پنجشنبه 29 بهمن 1388 13:36
دیشب یه خواب اشتباهی میدیدم! یعنی اشتباهی داشتم خواب یکی دیگه رو میدیدم! نه خودم توی خواب خودم بودم، نه اصلا درکی از دور و برم داشتم. نه جاهایی رو که میرفتم، میشناختم و نه کارایی رو که میکردم، درک میکردم. حتی توی خوابم فهمیده بودم که دارم خواب اشتباهی میبینم و نگران این بودم که لابد همزمان یکی هم الان اشتباهی...
-
روشهای حل مسئله
چهارشنبه 28 بهمن 1388 09:20
عصر تکنولوژی و پیشرفته و توی این عصر هر مسئلهی پیچیدهای یه راهحل ساده داره. فرض کنین مسئلهتون اینه که که فایل با حجم چهارگیگ رو به دوستتون برسونین. فقط مشکل اینجاست که به هر دلیلی نمیتونین این دوست رو ببینین و فایل رو مستقیم بدین دستش. * یه روش اینه که فایل رو یه جا توی اینترنت آپلود کنین و آدرسش رو بدین به...
-
از زندگی
سهشنبه 27 بهمن 1388 09:11
* راستش دلم خیلی براتون تنگ شده بود. اصلا وقتی نیستین انگار یه چیزی کمه. اون وقتا وقتی زیاد مینشستم پای کامپیوتر مامانم میگفت تو به کامپیوتر معتاد شدی و از این حرفها و سعی میکرد ترکم بده. ولی حقیقت اینه که نه اون موقع و نه الان هیچوقت به کامپیوتر معتاد نبودم فقط اینترنت برام یه راه ارتباط بود با کسایی که دوستشون...
-
کادوی ولنتاین
یکشنبه 25 بهمن 1388 12:28
قرار شد پنج دست "دوز" بازی کنیم و هرکی برنده شد هر شرطی خواست برای طرف مقابلش بذاره. دور اول و دوم رو متین برد ولی من هنوز کاملا به خودم مطمئن بودم و تنها مشکلم این بود که آیا بهترین درخواستی که میتونم از متین داشته باشم خونهتکونی کل خونه است، یا کار سختتری هم وجود داره! دو دور بعدی رو من بردم و دو-دو...
-
بیست و دوی بهمن
شنبه 24 بهمن 1388 13:09
تو نگاهشون پر از تنفر بود، وقتی نگاهمون میکردن... تو نگاهمون پر از تنفر بود، وقتی نگاهشون میکردیم... قبل از هر چیزی باید یاد بگیریم که دوستشون داشته باشیم، حتی اگه دوستمون نداشته باشن...