-
سیب
چهارشنبه 21 بهمن 1388 09:06
حمید مصدق: تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضبآلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم و من اندیشهکنان غرق در این پندارم که چرا...
-
ادوات سورپرایز!
سهشنبه 20 بهمن 1388 10:14
* خیلی دلم میخواد توی این چند روز یه سفر دو سه روزه یا حتی اگه نشد، یک روزه بریم. دلم یه جای کشفنشده میخواد. خیلی دلم میخواد یکی دو شب رو توی یه خونهی کاهگلی توی یه روستای کوچیک و سرسبز بگذرونم و شب با صدای رودخونه آروم بگیرم و صبح با صدای پرندهها هیجانزده از خواب بیدار شم. البته میدونم شرایطم اونم توی این...
-
تصمیم نهایی
دوشنبه 19 بهمن 1388 09:06
نود درصدتون گفتین که بهتره همین جایی که هستم بمونم. ولی من به احتمال نود درصد فقط تا آخر اسفند اینجا میمونم و بعد از اینکه حقوق این دو ماه و عیدیم رو گرفتم میذارم و میرم. یه وقت هست که توی کار به تو به چشم یه انسان نگاه میکنن. براشون مهمه چی کار میکنی و چه جوری کار میکنی و ... ولی یه وقت تو فقط براشون میشی یه...
-
سردرگمی شغلی
یکشنبه 18 بهمن 1388 08:59
چهارسال از روزی که اومدم این شرکت گذشته و حالا بعد از چهارسال باید تکلیفم رو با خودم این شرکت روشن کنم. یا باید برای همیشه اینجا موندنی بشم و یا باید جل و پلاسم رو جمع کنم و برم. راستش خیلی دودلم. اینجا موقعیت خوبی برام داره. حقوق خوب و امکانات خوب و ... وقتی من اینجا شروع به کار کردم. آدمهای خوب هم زیاد داشت. ولی...
-
آرایشگری در خواب!
شنبه 17 بهمن 1388 09:04
آخرشب بود. بعد از دو شب و دو روز مهمونی برگشته بودیم خونه و لاست رو دیده بودیم و من چند صفحه از "آتش بدون دود" رو بلند بلند برای متین خونده بودم و مسواکمون رو زده بودیم و آماده خوابیدن بودیم که یهو یادم افتاد فردا باید برم مهمونی خونهی دوستم. ظاهرا مشکلی نبود. کادو رو که شریکی خریده بودیم و لباسام هم تمیز و...
-
انقلاب
سهشنبه 13 بهمن 1388 09:34
جاتون خالی فردا دانشگاه کلاس دارم و کلی از این بابت خوشحالم. البته فقط سیدرصد خوشحالیم به خود کلاس داشتن برمیگرده. هفتاد درصد بقیهاش به این برمیگرده که برنامه کلاسام یه جوریه که از ساعت نه صبح تا سه بعدازظهر کلاس ندارم و شش ساعت فرصت دارم توی میدون انقلاب و کتاب فروشیهاش بچرخم و یه دلی از عزا در بیارم. خلاصه که...
-
داستان یک شهر
سهشنبه 13 بهمن 1388 09:22
کتاب همسایههای احمد محمود رو خوندین؟ دوستش داشتین؟ اگه جوابتون مثبته کتاب "داستان یک شهر" رو هم که ادامه زندگی خالد پس از آزاد شدن از زندان و در تبعیده، بهتون پیشنهاد میکنم. این کتاب مثل همسایهها نایاب نیست و توی کتابفروشیها وجود داره. پ.ن: با تشکر از محمد آقا جهت اطلاع رسانی که در این زمینه کردند.
-
انصاف
دوشنبه 12 بهمن 1388 09:36
تاکسی خطی نبود و مجبور شدم سوار یه ماشین شخصی بشم. دو نفر دیگه هم همراه من سوار شدن و راننده زیر لب گفت اون یه نفر رو هم خدا میرسونه و راه افتاد. چند قدم جلوتر یه خانوم دست نگه داشت و سوار شد. سر پیچ اول، یه نفر پیاده شد. پونصدی داد و سیصدتومن پس گرفت و بدون هیچ عکسالعملی راهش رو کشید و رفت. یه کمی جلوتر نفر دوم...
-
مرد واقعی
دوشنبه 12 بهمن 1388 09:36
"مردها گاهی ناخودآگاه عمیقا درک میکنند که زنها بیشتر با یک دروغگو احساس راحتی می کنند تا یک مرد واقعی." سام
-
نوستالژی
شنبه 10 بهمن 1388 10:11
مامان میرفت سرکار و خاله راضیه میرفت مدرسه. مامانبزرگ دست من رو میگرفت و با هم میرفتیم تا سر خیابون. اونجا دوتا بلیط میدادیم و سوار اتوبوس میشدیم. باید تا پنج می شمردم. ایستگاه شیشم پیاده میشدیم و چند قدم جلوتر سوار یه اتوبوس دیگه میشدیم. اتوبوس دو طبقه بود و من عاشق این بودم که برم طبقه بالا و کنار پنجره...
-
...
جمعه 9 بهمن 1388 22:54
همیشه عاشقت بودم... امشب بیشتر از همیشه...
-
جوگیر
پنجشنبه 8 بهمن 1388 09:14
چندتا دوست نسبتا پولدار دارم که به محض اینکه ازدواج کردن یه خونه صد و پنجاه - دویست متری توی بهترین مناطق تهران گرفتن و ساکن شدن. خوب راستش آدمه دیگه! وقتی میرفتم خونههاشون و برمیگشتم خونه خودمون، به نظرم میومد چقدر خونهی ما کوچیکه. انقدر کوچیکه که حتی نمیتونم همین هف-هشتا دوستم رو با همسراشون دعوت کنم. ولی خوب...
-
سکوت
چهارشنبه 7 بهمن 1388 09:06
مردها گاهی از این که سکوتشان شنیده نمیشود، آزرده میشوند.
-
پرم شکست تو این قفس...
سهشنبه 6 بهمن 1388 09:44
صبح که داشتم میومدم توی اتاقم دیدیم یه پرنده روی درخت پشت پنجره نشسته و با کلی تمرکز دونه دونه پوستههای خشک روی درخت رو میکنه و میریزه زمین. پرنده خیلی خوشگلی بود. با یه ترکیب رنگی از سفید و سیاه و قرمز. حیف که دوربین همراهم نبود. الان دوباره رفتم یه سر بهش زدم. تا وسطای درخت اومده بود پایین و پوست بالای درخت کاملا...
-
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم...
دوشنبه 5 بهمن 1388 11:19
گاهی هیچی مث یه احوالپرسی ساده حال آدم رو خوب نمیکنه. یه اساماس، یه تلفن، یه کامنت، یه نگاه یا ... که ازت میپرسه حالت خوبه؟ که منتظر نیست یه جواب تکراری بشنوه. که واقعا میخواد حالت رو بدونه. من خوبم... یعنی خیلی بهترم... تو چطوری؟ خوبی؟؟؟؟
-
احمد محمود
یکشنبه 4 بهمن 1388 11:01
هرچه قدر هم که این دنیا پیشرفت کنه و انواع و اقسام وسائل الکترونیکی و دیجیتالی و ... به این دنیا اضافه بشه، هیچی نمیتونه جای کتابهای چاپی رو بگیره. هیچی نمیتونه جاش رو با لذتی که ورق زدن کتاب و بو کردن کاغذهای نو و مزه مزه کردن داستان داره عوض کنه. ولی گاهی چارهای نیست. بعضی کتابها هست که توی پستوی هیچ کتابفروشی...
-
نبیره
شنبه 3 بهمن 1388 09:16
اون وقت فک کن اون وسط در حالیکه صدای قرآن بلنده و من دارم اشکهام رو پاک میکنم همه گیر دادن به من که اگه تا حالا بچهدار شده بودی "خانوم جان" نبیرهاش رو هم دیده بود!
-
انتظار
شنبه 3 بهمن 1388 09:16
"مردها گاهی اون قدر غرق کاراشون می شن که یادشون می ره کسی هست همون نزدیکیها، که منتظرِ یه نگاه ِ ، منتظر ِ یه لبخنده..." خانم سین
-
تنها تو می مانی و بس...
پنجشنبه 1 بهمن 1388 13:23
دوستم اساماس زده، خاله شدنتون مبارک. صبح دخترم به دنیا اومد. از ته دل ذوق میکنم. هنوز جواب اساماس رو ندادم که مامانم زنگ میزنه و میگه حال مامانبزرگش خوب نیست. صبح رفته توی کما. دکترا قطع امید کردن. و البته من معنی این جمله ها رو خوب می دونم... گوشی توی دستم و لبخند روی لبم خشک میشه. میرم وضو میگیرم و...
-
خوشه سوم!!!
سهشنبه 29 دی 1388 08:39
این و دیدین؟ قشنگیش به اینه که من و متین اگه چهار پنج تا بچه هم داشته باشیم بازم یارانه بهمون تعلق نمیگیره. واقعا ممنون که انقدر دست ما رو باز گذاشتین! اصلا هم مهم نیست که چقدر داریم قسط میدیم و چقدر اجاره خونه و ... و چقدر ته حقوق ماهانهمون میمونه! مهم اینه که خدایی داریم که در این نزدیکیست. لای این شببوها، پای...
-
مچ گیری!
دوشنبه 28 دی 1388 10:33
بعضی روزا سر راه یه بطری شیر میخرم و میارم شرکت. یه لیوانش رو میخورم و یه لیوانش رو به دوستم میدم و بقیهاش رو میذارم توی یخچال شرکت برای روزای بعد. ولی چندوقتیه روز بعد که میام بقیه شیر رو بخورم می ینم ارتفاع شیر توی بطری به طرز قابل توجهی پایین رفته. امروز اما یه ایدهی جالب به کار بردم برای اینکه مچ طرف رو...
-
من عاشق چشمت شدم...
یکشنبه 27 دی 1388 08:31
الهی هَب لی کمال الاِنقِطاع اِلیک و اَنِر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور، فتصل الی معدن العظمة و تصیرُ ارواحنا معلقة بعِزِ قدسک خدایا بریدن کامل از همه چیز و همه کس، به سوى خود به من عنایت کن. دیده هاى دلمان را به نور نگاه به سوى خود روشن کن تا دیده هاى دل پرده هاى نور را پاره کند و به...
-
مرده خوری!!!
شنبه 26 دی 1388 09:05
تا حرف بیمار و بیمارستانه یه قضیهای رو هم براتون تعریف کنم. چندوقت پیش یه نفر تعریف میکرد که پدرش بیمار بوده و حالش بد بوده و یه چند وقتی بیمارستان بوده. یه شب، نیمههای شب بهش زنگ میزنن که ده میلیون تومن جور کن و بیار بیمارستان که همین امشب باید پدرت رو عمل کنیم. این بنده خدا هم با بدبختی پول رو جور میکنه و راه...
-
خدا را چه دیدی؟
پنجشنبه 24 دی 1388 09:18
خیلی بده که سرتاپا سیاه میپوشی و راه میفتی میای بیمارستان و پشت در آیسییو، یه عالمه اشک میریزی و دل همه رو خون میکنی و بعد با همون چشمای پف کرده و همون سرتاپای سیاه میری عیادت بیمار. مگه باور نداری؟ خدا هست... ایمان هست... معجزه هست... زندگی هست... عشق هست... نور هست... سفیدی هست... رنگ هست... سبزی هست... آرامش...
-
رسیده است بلایی...
چهارشنبه 23 دی 1388 09:39
روز اولی که رفتم دانشگاه یکی از استادامون اومد سرکلاس و گفت توی این رشته اگه زرنگ باشین از ترم دوم میتونین دوبرابر ما استادا پول دربیارین. اغراق میکرد. ولی نه خیلی زیاد. بعضی از پسرای دانشکدهمون، نه از ترم دوم که از ترم سوم چهارم رفتن سر کار و حقوقشون نه دوبرابر حقوق استادمون ولی حقوقی تقریبا مساوی حقوق استادها...
-
غیرقابل پیش بینی...
چهارشنبه 23 دی 1388 09:39
"زنها گاهی دوست دارند، همسرانشان کارهای غیر قابل پیش بینی انجام دهند." هلیا
-
تعادل
سهشنبه 22 دی 1388 14:41
نشستم روی الاکلنگ و هرکسی که از کنارم رد میشه با دست با پا یا حتی با یه کلمه حرف الاکلنگ رو بالا و پایین میبره... بالا...پایین...بالا...پایین... البته از نظر علمی/خرافاتی هم میشه گفت، من یه متولد ماه مهرم که الان تعادل ترازوش به هم خورده و همین آشفته و سردرگمش کرده. دلم میخواد بیای روبروم بنشینی و زل بزنی توی...
-
دوستت دارم...
سهشنبه 22 دی 1388 14:40
"زنها گاهی دوست دارند بشنوند که دوستشان دارید! فقط همین یک جمله نه هیچ عبارت متشابهی!" خانم سین
-
در پشتی
دوشنبه 21 دی 1388 10:23
دلم میخواد پاشم برم بانک پول بریزم به حسابم و بیام اینترنتی دوتا بلیط رقص زمین و دوتا بلیط هر شب تنهایی بخرم و بعد ذوقزده از همین دوتا اتفاق کوچیک برگردم سرکارم و با انرژی گزارش درپشتی رو که باید تا فردا تمومش کنم رو همین امروز تموم کنم و تحویل بدم و خلاص! ذهنم اما اینا رو نمیخواد. میخواد همینجا بنشینم و گوش به...
-
شنیدن...
دوشنبه 21 دی 1388 10:16
" زنها گاهی که حرف میزنن فقط دوست دارن که یه مرد شنونده حرفهاشون باشه نه اینکه سریع دنبال یه راهحل برای مشکلشون بگرده. یه وقتهایی حرف زدن فقط برای سبک شدن و نوازش گرفتنه. اگه یه زنی راهحل بخواد رک میاد میگه من فلان مشکل رو دارم و ازت کمک میخوام! منظورم از نوازش فقط نوازش بدنی نیست. نوازش کلامی و کلاْ منظورم...