-
عرفه
جمعه 6 آذر 1388 08:22
الهی، حَقِّقْنِی بحقائِق أَهل القُرب و اسلُک بی مَسْلَکَ أَهل الجَذب التماس دعا و عیدتون مبارک... پ.ن: برای دعای عرفه حسینیه ارشاد رو پیشنهاد می کنم. ساعت 14:30 با سخنرانی دکتر ناصر مهدوی
-
قرار وبلاگی
چهارشنبه 4 آذر 1388 08:40
مثل یه رمان میمونه که تبدیلش کنن به فیلم. رمان رو صفحه به صفحه میخونی و از هر شخصیت یه تصویر کمرنگ واسه خودت میسازی و هرچی جلوتر میری جزئیات بیشتری از هر شخصیت میاد دستت و تصویر پررنگ و پررنگتر میشه. فیلمساز اگه رمان رو عمیق خونده باشه، شخصیتهایی میسازه که خیلی شبیه تصویرذهنی توئه و وقتی فیلم با ذهنیات تو منطبق...
-
رنگ مرگ...
دوشنبه 2 آذر 1388 11:04
مرگ شبیه یه غروب پاییزیه. یه غروب ابری و گرفته که آسمونش پر از ابرهای خاکستریه ولی خورشید با تمام قدرت نور قرمزش رو از لابه لای ابرها هل میده روی زمین. آسمون صورتیه و زمین نارنجی و برگهای زرد و قرمز درختها توی این نور بیشتر از همیشه میدرخشن. وقتی مرگ این شکلیه عجیب دوستش دارم. حس میکنم زنده است، تازه است، درخشان و...
-
حوری بهشتی!
یکشنبه 1 آذر 1388 14:30
گفته بودم آرایشگاه رفتن رو دوست ندارم. اما یه چند وقتی بود یه آرایشگر خوب پیدا کرده بودم که نه تنها بهش آلرژی نداشتم، بلکه خیلی هم دوستش داشتم و خیلی حس خوبی بهم میداد و خلاصه توی این چند وقت هر دو هفته یه بار به یه بهانهای میرفتم آرایشگاه. اما بعد ماه رمضون یه بار رفتم آرایشگاه و دیدم نیست و فهمیدم که اخراجش کردن....
-
یک کشف تازه!
شنبه 30 آبان 1388 09:27
یکی از بهترین کشفهایی که توی زندگیم کردم یه پارک جنگلی بود، دیوار به دیوار شرکت. این که میگم کشف برای اینه که اینجا توی یه دره واقع شده و اصلا از بیرون پیدا نیست. برای همین تعداد آدمهایی که اون رو کشف کردن و برای پیادهروی و هواخوری میان اونجا خیلی کمه و با تمام زیباییش معمولا خلوت و ساکته و به جای صدای آدمها و...
-
اسکار و بانوی گلیپوش
چهارشنبه 27 آبان 1388 09:51
کاش آخر هفته اونقدر وقت داشته باشین که یه داستان نسبتا کوتاه بخونین. خوندنش اونقدر حس خوبی به من داد که دوست دارم اون رو با شما هم شریک بشم... با پگی بلو، فرهنگ پزشکی را زیر و رو کردیم. پگی بلو این کتاب را خیلی دوست دارد و همهاش در این فکر است که در آینده به چه بیماریهایی مبتلا خواهد شد. من به دنبال واژههایی که...
-
خط قرمز...
سهشنبه 26 آبان 1388 14:04
* چند شبِ موقع خواب همش یاد شبهای وحشتناک زندگیم میفتم. شبهایی که از زور اضطراب و ناراحتی یا خوابم نمیبرد و یا همش کابوس میدیدم و همش به خدا میگفتم خدایا بذار دوباره رنگ آرامش رو ببینم. حالا این شبها همش یاد اون شبها میفتم و با تمام وجود آرامش این شبها رو شکر میکنم و با شادی سرم رو روی بالش می ذارم... * خبر رفتنت...
-
تفریح سالم!
سهشنبه 26 آبان 1388 07:39
یکی از لذت بخش ترین تفریحات من ور رفتن با " google earth " بود. اوایل این تفریح در حد پیدا کردن خونهمون و خونه متین و پیدا کردن نزدیکترین مسیر از خونهمون تا خونهشون بود و رویای اون روزی که بالاخره این مسیر رو با هم طی میکنیم! که خدا رو شکر این رویا محقق شد و این تفریح ملغی شد! بعد از اون یه تفریح جدید...
-
راه رفتن روی آب!
یکشنبه 24 آبان 1388 13:29
آیا دوست دارید همانند یک فرد استثنایی و برتر از دیگران باشید؟ آیا دوست دارید در بین جمع به دوستانتان بگویید که میتوانید روی هوا معلق و شناور شوید؟ در این بازی فوق حرفهای شما قادر خواهید بود که در فضای آزاد مانند پارک و یا توی خیابان و یا در هر جایی دو پا از روی زمین برداشته، به هوا معلق شوید و همه را شگفت زده کنید....
-
جملات قصار!
شنبه 23 آبان 1388 09:32
دوستم داشت تعریف میکرد که داداشش آنفولانزای خوکی گرفته و حالش خیلی بده. البته دیگه دورهی سختش رو پشت سر گذاشته بود و رو به بهبود بود و دوستمم دیگه چندان نگرانش نبود. بعد من برای اینکه بهش دلداری بدم برگشتم بهش میگم، خوب خدا رو شکر که بهتره. ولی "طول زندگی چندان مهم نیست، عرض زندگیه که مهمه" و یه لبخند...
-
دغدغه یک روز دور...
چهارشنبه 20 آبان 1388 06:56
گاهی فکر میکنم اگه یه روزی یه بچهای داشته باشم و اون قدر زنده باشم که بزرگ شدن و قد کشیدنش رو ببینم، اون روزی که دخترم/پسرم بهم بگه که کسی رو دوست داره، یکی از بهترین روزهای زندگیم خواهد بود. چون مطمئن میشم که عشق ورزیدن و دوست داشتن رو به فرزندم یاد دادم. سعی میکنم کسی رو که دوست داره بشناسم و دوست داشته باشم. ته...
-
باران به ارتفاع چکیدن رسیده است...
دوشنبه 18 آبان 1388 14:51
وقتشه. خیلی وقته که وقتشه. وقتشه از این پیله دست برداره و بالهاش رو باز کنه و اوج بگیره. این جا تنگه. خیلی تنگه. خیلی خیلی تنگه. اما می ترسه. از تغییر می ترسه. از پروانه شدن می ترسه. داره خفه می شه. داره می میره. فرصت زیادی نداره. باید پیله رو رها کنه. براش دعا کنین، خیلی براش دعا کنین... یا حبـیـب مـن لا حبیـب له یا...
-
الینا...
یکشنبه 17 آبان 1388 07:49
اول اینکه - یه پست راجع به دخترمون نوشته بودم که از فیلتر بابا متین رد نشد و لاجرم تنها به گذاشتن عکسش اکتفا میکنم! فقط خدا به داد دخترمون برسه. من تا امروز نمیدونستم متین تا چه حد میتونه غیرتی باشه! دوم اینکه - فعلاً اسم دخترمون الیناست، اسمش رو باباش براش انتخاب کرده! سوم اینکه - فامیلای درجه دوی متین هرجا من رو...
-
اِلِنا...
شنبه 16 آبان 1388 07:51
هرچی فکر میکنم یادم نمیاد موقعی که شیش هفت ساله بودم، مرگ چه مفهومی برام داشت و چه جوری بهش نگاه میکردم. اتفاقا یادمه همون موقعها چند تا از فامیلامون پشت سر هم فوت کردند و هر چندوقت یه بار میرفتیم بهشتزهرا و مرگ رو از نزدیک ملاقات میکردیم. اما به هرحال مطمئنم که هرچی کم سن و سالتر بودم پذیرفتن مرگ برام سادهتر...
-
وای به حال زمستون...
چهارشنبه 13 آبان 1388 16:32
بهار و تابستونش که اون باشه و پاییزش که این، خدا زمستونش را به خیر کنه...
-
مادرشوهر!
چهارشنبه 13 آبان 1388 07:41
چند روز پیش یه آرایشگاه نزدیک خونهمون باز شد و از اونجایی که آرایشگرا معمولاً اوایل کار قیمتهاشون مناسبتره و از اونجایی که یارانهها قراره حذف بشه، فرصت رو غنیمت شمردم تا یه آب و جارویی بکنم. در آرایشگاه رو که باز کردم دیدم خانمه غمگین نشسته روی صندلی و یه آهنگ غمگین گذاشته و باهاش زمزمه میکنه. تو دلم گفتم لابد از...
-
کرسی!
سهشنبه 12 آبان 1388 09:11
خونهمون بر اثر سرما منقبض شده و از یه خونهی شصت هفتاد متری تبدیل شده به یه فضای سی متری که هم پذیرایه، هم هال، هم اتاق کامپیوتر و هم اتاق خواب. گاهگاهی هم یه کافه اون گوشهاش قد علم میکنه! تازه دارم سعی میکنم متین رو راضی کنم تا کرسی مامان اینا رو از توی انباریشون بیاریم و بذاریم این وسط. بسکه من با این کرسیه...
-
بینایی...
دوشنبه 11 آبان 1388 07:49
چند وقتی بود چیزی از اوشو نخونده بودم. یعنی راستش بهش بدبین شده بودم و به درستی حرفهاش شک کرده بودم. دیروز توی دارینوش دوباره چندتا از کتاباش اومد جلو چشمم و یهو حس کردم خیلی بهش نیاز دارم. مهم نبود که همه حرفهاش درسته یا نه. مهم اینه که حرفهای خوب زیادی تو کتابهاش هست. حرفهای قابل تامل و آگاهی دهنده. "راز...
-
reunion
جمعه 8 آبان 1388 20:59
بذارین راستش رو بهتون بگم. من عاشق مدرسهمون بودم. توی تمام اون هفت سالی که هر روز صبح ساعت شیش صبح قبل اینکه هوا روشن بشه کیفم رو روی دوشم مینداختم و میرفتم سرکوچه منتظر سرویس وایمسادم عاشقش بودم. عاشق همون ساختمون پنج طبقهای که فقط نیم طبقهاش ساخته شده بود و توی راهروش نماز میخوندیم و توی حیاطش لابهلای آجرا و...
-
آه... باران!
چهارشنبه 6 آبان 1388 13:03
دلتان برای باران تنگ شده است؟؟ بارانِ تند...؟ سیل آسا...؟ هوس پیاده روی زیر باران کرده اید؟؟ تنهایی...؟ دو نفری...؟ نگران کم آبی کشورتان هستید؟؟ ذخیرهی سدها...؟ چشمها، چشمهها، خشک...؟؟ دیگر نیازی نیست چتر به دست برای خواندن دعای باران به بیابان بروید... ما مشکل شما را حل میکنیم! مهم نیست در چه فصلی از سال قرار...
-
یا نور...
چهارشنبه 6 آبان 1388 00:43
یا مقلب القلوب یا طبیب القلوب یا منـــور القلوب یا انیس القلوب یا نــور النــــــور یا منـــور النــــور یا خالق النـــــــور یا مـدبـر النــــــــور یا مـقــدر النــــــــور یا نـــوراً کـــل نــــــور یا نــوراً قبل کـل نـــور یا نــوراً بعد کــل نــــور یا نــوراً فوق کــل نــــور یا نــوراً لیس کمثله نــور
-
توجه...
سهشنبه 5 آبان 1388 12:07
یکی از مهمترین نیازهای من نیاز به توجهه. یعنی حتما باید هر چند وقت یه بار (مثلا دو هفته یه بار) یه روز رو وقت بذارم برای خودم. به خودم و دلم توجه کنم. به خونه و زندگیم توجه کنم. به خدا توجه کنم. اگه نذارم و نکنم میشم یه آدم به هم ریخته و عصبی که با هر ضربهی کوچیکی یه رودخونه اشک میریزه و باز هم حالش خوب نمیشه. فقط...
-
هشت سال گذشت...
دوشنبه 4 آبان 1388 07:56
الان ساعتهاست که دارم دنبال یه عکس دونفره قشنگ می گردم که بفرستمش برای ندا. ندا قراره یه کلیپ از عکسهای قدیم و جدید هشتادیای مدرسه رو درست کنه و جمعه بیاره تا توی آمفیتاتر مدرسه پخش کنیم و هم جای اونایی رو که ایران نیستن با عکسهاشون پر کنیم و هم عکس همسرها و احیانا بچههای همدیگه رو ببینیم. راستش فکر میکنم قرار جمعه...
-
زبانت درکش ای حافظ زمانی!
شنبه 2 آبان 1388 06:00
رفتیم توی کافی شاپ نشستیم. هر سه تامون ساکت بودیم. من و تو بیشتر. اون گاهی یه چیزی از ته ذهنش پیدا می کرد و برامون تعریف میکرد. تو بستنی سفارش دادی. اونم بستنی سفارش داد. من ولی دلم فالوده میخواست. چند دقیقه دیگه نشستیم. حالا تو و اون ساکت بودین و من گاهی یه حرفی میزدم. بستنیهاتون رو آورد و فالودهی من رو. توی...
-
کتاب قانون
چهارشنبه 29 مهر 1388 18:43
اگه نظر من رو میخواین کتاب قانون رو ببینین! اگه نظر متین رو میخواین حتما کتاب قانون رو ببینین! اگرم که نظر هیچ کدوم ما رو نمیخواین پس از وبلاگ ما برین بیرون و به جاش برین کتاب قانون رو ببینین!
-
کوکوی نفرین شده!
سهشنبه 28 مهر 1388 23:16
بالاخره نفرین مامان دامنم رو گرفت. البته دامن من رو که نه! دامن کوکوسبزیهای بیچارهام رو! حدس میزدم یه روزی این طوری میشه، بسکه هروقت مامان کوکو سبزی درست کرد من به جون خودش و کوکوسبزیهاش غر زدم. خوب یادمه دشمنی من و کوکوسبزی از اونجا شروع شد که روز اول مهر سال اول راهنمایی روغنش از توی کیسهاش در اومد و کیف نو و...
-
سکوت درختان
سهشنبه 28 مهر 1388 07:28
در دنیا، درختانی وجود دارند که بعد از این که سالها سبز بودهاند و برگ و باری داشتهاند و زنده و شاداب بودهاند و نفس میکشیدهاند و انرژی میبخشیدهاند؛ به سنگ تبدیل شدهاند... رنگشان همچنان به درخت میبرد، اما دست که میزنی سنگند... سخت و بیروح ب ه نظرم سکوت سالهای سبزی و طراوتشان سنگشان کرده است. هر پدیدهی پر...
-
یه حس گیج و سمج، همیشه همدممه...
یکشنبه 26 مهر 1388 21:19
* یه پسوردی گذاشتم روی گوگلریدر و بادبادک هر کدوم دقیقا 100حرفی. پسوردم رو هم فقط به لبتاپم دادم حفظ کنه. تا این دل هرزه نتونه هر وقت هوس کرد بره سراغشون. حقته! حالا صبر کن تا ببینی چه جوری آدمت که نه دلت میکنم. * چند روز پیش تصمیم گرفتم برای اینکه دخل و خرجمون با هم بخونه، از این به بعد اساماسهام رو فارسی...
-
چشمها و چشمه ها خشکند...
یکشنبه 26 مهر 1388 07:22
اولین قدم رو که میذارم روی پله سکوت راهرو شکسته میشه و یه چیزی ته دلم میلرزه. صبر میکنم تا دوباره سکوت برقرار شه و بعد قدم بعدی رو میذارم. فاصلهی خالی بین قدمهام و لرزشی رو که با هر قدمی توی دلم حس میکنم رو دوست دارم. عجلهای ندارم و سعی میکنم هربار این فاصله رو طولانیتر کنم. به طبقه دوم که میرسم هوا تاریک...
-
بسته فرهنگی!
شنبه 25 مهر 1388 07:18
و باز هم بعد مدتها یه بستهی فرهنگی، بازی آخر بانو ، کتاب معروف بلقیس سلیمانیه و به نظر میاد خیلی از شما خوندینش. با این حال من همیشه فکر میکردم این کتاب یه کتاب عاشقانه است و شاید به همین دلیل زیاد به سمت خوندنش گرایش نداشتم. اما در واقع این کتاب اصلا این طوری نبود. یه کتاب سیاسی، عاشقانه، اجتماعی بود. و البته خیلی...