-
بادبادکها به هوا خواهم برد...
دوشنبه 15 مهر 1387 12:43
آخییییییییییییش. بالاخره تموم شد. من جز اون دسته از آدمها که به جبر اعتقاد دارن (جبریون)، نیستم. اما تا حالا بارها و بارها بهم ثابت شده که خیلی وقتها اتفاقها اون طور که ما فکر میکنیم نمیفته. حتی اگه تمام پیشزمینههای لازم رو برای اون اتفاق فراهم کنیم و تمام اتفاقهای غیرمنتظره رو هم در نظر گرفته باشیم و با تمام وجود...
-
آخرین کارت تبریک!
دوشنبه 8 مهر 1387 13:41
توی آخرین کارت تبریکی که بهم داد، نوشته بود: "اونقدر دلهامون به هم نزدیکه که هر اتفاقی که بیفته حتی اگه آدمهای جدیدی بهمون اضافه بشن همیشه کنار هم میمونیم." پیشدانشگاهی بودیم. در تب و تاب درس و کنکور. اما باز هم یادمون نرفته بود که برای هم کارت تبریک عید بخریم. یه گروه دوستی ده نفره داشتیم که با وجود...
-
آدم آهنی
شنبه 6 مهر 1387 10:13
کرختی و بیحالی این روزای آخر ماه رمضون بدجوری روی همه چیز تاثیر گذاشته. از کار و زندگیم بگیر تا احساسات و عواطف و عشقولانهها و البته نوشتههام و برای همین با اینکه دلم نمیاد این ماه قشنگ تموم بشه، ولی ته دلم آرزو میکنم زودتر همه چیز برگرده سرجاش. نمیدونم چرا اما احساس میکنم ماه رمضون امسال حال و هوای سالهای پیش...
-
انعمت علیهم!
چهارشنبه 3 مهر 1387 10:05
* ساعت زنگ میزنه. از جام بلند نمیشم تا متین بیدار شه و ساعت رو خاموش کنه و سحری رو گرم کنه . اما فایدهای نداره. یا اونقدر خوابه که صدای ساعت رو نمیشنوه یا بیداره و مثل من ترجیح میده به روی خودش نیاره که بیداره . غذا رو میذارم رو گاز و سفره رو پهن میکنم. چشمهام رو که باز میکنم بوی سوختگی میاد. میرم توی...
-
دوستان علی(ع)
سهشنبه 2 مهر 1387 09:23
میگفت: " شب قدر اون شبیِ که حس کنین یه چیزی درونتون شکسته. یه چیزی داره تغییر میکنه. اون شبی که حس کنین آغاز یه تحوله. میگفت: " حضرت علی(ع) توی نهج البلاغه یه خطبه داره که توی اون دوستانش رو این طوری معرفی کرده: - دوستان من دید وسیعی دارند و مشکلات کوچک غمگینشون نمیکنه. دوستان من غم چیزهای کوچک رو...
-
نجات بادبادک
چهارشنبه 27 شهریور 1387 12:35
بالاخره بعد از کلی وعده و وعید و خواهش و التماس تونستم وبلاگم رو از چنگ این هکر بدجنس دربیارم و بلافاصله بعد از اینکه پسوردم رو عوض کردم و یه پسورد درست و حسابی براش گذاشتم، آقای هکر رو تهدید کردم که اگه یه بار دیگه یه همچین کاری با من و بادبادک و دوستام بکنه بلایی سرش میارم که... و البته بهش گفتم که نه تنها هیچ کدوم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 شهریور 1387 10:02
-
کوچهی علیچپ!
دوشنبه 25 شهریور 1387 09:44
دارم برنج رو آب کش میکنم که متین میاد تو آشپزخونه و توی غذا سرک میکشه. - نکن متین. روزهای گشنهات میشه. - خوب تو اینجایی من تنهایی حوصلهام سر میره. - تو برو من برنج رو میذارم و میام. - مستانه میخوای یه خاطرهی بامزه برات تعریف کنم؟ متین عاشق کودکیشه. وقتی میخواد خاطرهای از کودکیش تعریف کنه حالت چشمهاش عوض...
-
پَلَشت
شنبه 23 شهریور 1387 10:26
حالم از خودم به هم میخوره. تا حالا هیچوقت انقدر پلید و پَلَشت نبودم. تا حالا هیچوقت انقدر بیرحم و سنگدل نبودم. اما هیچ راهحل دیگهای برام باقی نمونده. فقط میخوام بهش ثابت کنم که همیشه اتفاقهای بدتری هم هست. میخوام بهش ثابت کنم اتفاقهایی خیلی بدتر از اون چیزی که به خاطرش دو هفته است شب و روز خودش و ما رو سیاه...
-
دردم از یار است و درمان نیز هم ...
چهارشنبه 20 شهریور 1387 10:43
* از در "امامزاده پنجتن" که میریم تو یه حس آشنا میریزه توی قلبمون. هربار که اومده بودم اینجا با یه حاجتی اومده بودم. اومده بودم که هر جوری هست حاجتم رو بگیرم. حالا با نماز و دعا یا با اشک و التماس. اما هربار همین که پام رو از درش میگذاشتم تو قلبم از چنان شادی پر میشد که یادم میرفت برای چی اومدم. هر بار...
-
تاروت
دوشنبه 18 شهریور 1387 11:42
تینا کارتها رو بُر زد و پشت و رو، گذاشتشون روی زمین. فالی رو انتخاب کرده بودم که با برداشتن هفت تا کارت موقعیت اکنونم، موانع و شرایطی رو که در سر راهم قرار دارند و جایی رو که باید بهش برسم نشون میداد. قبلا هم فال تاروت گرفته بودم. دو سه سال پیش. علی برام فال میگرفت و هربار کارت تغییر برام درمیومد و زندگیم هم همزمان...
-
حس ناب
شنبه 16 شهریور 1387 10:01
متین چند روز بود که میخواست بره جمهوری و من هم داوطلبانه میخواستم همراهیش کنم. این بود که هرروز به یه بهانهای منصرفش میکردم و وعده میدادم که پنجشنبه همراهت میام. پنجشنبه رفتیم جمهوری و هرچی گشتیم اون چیزی رو که میخواستیم بخریم پیدا نکردیم. خاله راضیه این جور مواقع میگه "انگار تخمش رو ملخ خورده." هوا...
-
حقیقت تلخ
چهارشنبه 13 شهریور 1387 08:54
یکی دو ساعتی تا افطار مونده. متین بیحال روی کاناپه نشسته و با گوشیش ور میره. بهترین فرصته که همهچیز رو صادقانه بهش اعتراف کنم. میرم رو کاناپه دراز میکشم و سرم رو میزارم روی پاش. لبخند میزنه. دستش رو توی دستم میگیرم و با انگشتهاش بازی میکنم. - متین سال اول رو یادته؟ افطار کردن توی چمنهای دانشکده. با کیک و...
-
گفتگو پشت درهای بسته!
دوشنبه 11 شهریور 1387 10:30
سحر که از در میره بیرون، پشت سرش میرم توی راهپلهها. زهرا و صبا کفشهاشون رو پوشیدن و منتظرشن. سحر با خونسردی روسریش رو سرش میکنه و از پلهها پایین میره. با صبا دست میدم و با زهرا روبوسی میکنم. سحر بند کفشش رو میبنده. زهرا و صبا خداحافظی میکنن. دارم با سحر خداحافظی میکنم که یهو در خونه بسته میشه. کولر روشن...
-
این روزهای خوب...
یکشنبه 10 شهریور 1387 10:22
دارم دوربرگردون توی اتوبان رو دور میزنم که یهو متین که تا حالا آروم نشسته بود و داشت سلامآخر رو گوش میداد، سرم داد میزنه که از کنار دور بزن. سریع فرمون رو میپیچونم. یه نیسان داره با سرعت میاد طرفم. گاز میدم و فرار میکنم. دست و پام میلرزه. اضطراب گرفتم. هیچوقت رانندگی کردن رو دوست نداشتم اما همیشه به چشم یه...
-
همدانِ آبدار
شنبه 9 شهریور 1387 09:54
میگن آدمها از نظر طبع و مزاج چهار دستهاند. گرم و خشک. گرم و مرطوب. سرد و خشک و سرد و مرطوب. میگن این مزاجها هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی آدمها رو از هم متفاوت میکنه. میگن افراد بسته به اینکه توی کدوم دسته قرار داشته باشن به غذاهای متفاوتی نیاز دارند، به بیماریهای متفاوتی دچار میشن و علایق و اخلاقهای متفاوتی...
-
کتلت تلخ
سهشنبه 5 شهریور 1387 10:56
پیاز رو که رنده میکنم، اشکهام هم جاری میشن. رنده میکنم و اشک میریزم. پیاز تموم میشه. شروع میکنم به رنده کردن سیب زمینی ولی باز هم اشکهام بند نمیاد. دلم گرفته. بیخود و بیجهت. یه بغض بیموقع اومده توی گلوم گیر کرده و ولم نمیکنه. سیب زمینی و پیاز رنده شده رو با گوشت چرخ کرده و نمک و زردچوبه مخلوط میکنم و ورز...
-
آسمونی
یکشنبه 3 شهریور 1387 11:18
یکی دو بار بیشتر ندیده بودمش و شاید سه چهار تا کلمه بیشتر باهاش حرف نزده بودم. اما همیشه باهاش احساس نزدیکی میکردم. شاید چون نوشتههاش رو میخوندم و از حال و روزش خبر داشتم. اما یهو دیگه ننوشت. دیگه هیچ خبری ازش نداشتم. نگرانش بودم اما هیچ راه ارتباطی باهاش نداشتم. چند وقت پیش خیلی اتفاقی پیداش کردم. خودش رو نه،...
-
همسفر بزن به جاده...
شنبه 2 شهریور 1387 09:26
صبح همینجور که سلانه سلانه وارد شرکت میشم، کلی توی ذهنم با خودم کلنجار میرم که بفهمم الان چه فصلیه. نه اینکه ندونم تابستونه. گرمای هوا و خلوتی این روزای شرکت نمیذاره فراموش کنم که این روزها تابستونه.ولی نمیفهمم اگه تابستونه چرا خبری از بچه فینگیلیهایی که هر سال تابستون شرکت رو می ذاشتن روی سرشون و توی شرکت...
-
حس خوشبختی
سهشنبه 29 مرداد 1387 12:54
از صبح هروقت مانیتور متین رو نگاه میکنم میبینم داره یواشکی یه چیزی تایپ میکنه. هرچی بهش اصرار میکنم بهم بگه داره چی مینویسه و برای کی مینویسه جوابم رو نمیده. با اینکه حس کنجکاوی داره بدجوری قلقلکم میده مقاومت میکنم. اما دیگه کم کم طاقتم طاق میشه. ازش میپرسم واسه من داری مینویسی؟ میگه نه، اول اسمش ''ز''...
-
قرار وبلاگی
سهشنبه 29 مرداد 1387 12:12
-
چشمه کجاست؟
یکشنبه 27 مرداد 1387 21:46
* دیروز به خاطر گرفتن یه بسته مجبور شدیم تا پست دربند بریم. دیروز. روز قبل از نیمه شعبان. به متین میگم متین یادته پارسال این موقع کجا بودیم؟ یادش نمیاد. یادش نمیاد پارسال روز قبل از عقدمون کجا بودیم. راهنماییش میکنم. - همین دور و برها بودیم متین. یه حدسهایی میزنه. - اومده بودیم تجریش لباس بخریم؟ - رفته بودیم...
-
یه ماه از اون شنبه می گذره
سهشنبه 22 مرداد 1387 09:56
امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. همون شنبهای رو میگم که مدتها بود انتظارش رو میکشیدیم و از مدتها قبل هر شب رو با رویای اون شنبه می خوابیدیم. از اون شنبهای که مدتها بود هر روز مرورش میکردیم و برای لحظه لحظهاش برنامهریزی میکردیم. امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. از اون شنبهای که من به شوق تو ساعت چهار صبح از...
-
قصه های من و بابام
دوشنبه 21 مرداد 1387 10:01
منبع: قصه های من و بابام - اریش اُ زر
-
روزهایی که می گذرند
یکشنبه 20 مرداد 1387 09:59
خیلی وقته خونهمون نرفتم. خونهی بابام رو میگم. یه حساب سرانگشتی نشون میده که با امروز میشه هفده روز. حالا درسته که یه روز با مامان و بابا و مریم رفتیم بیرون و یه روز هم اونا اومدن خونهمون. ولی بازم خیلیه. مخصوصا که فاصلهی خونهی ما با خونهی بابا ده دقیقه بیشتر نیست. قبل از عروسی بابا میگفت باید یه روز درمیون...
-
کتابهای دوستداشتنی من
پنجشنبه 17 مرداد 1387 01:30
دارم کتابهای جدیدی رو که خریدم میذارم توی کتابخونه. کتابخونه جا نداره. به زور لابهلای کتابها جاشون میدم. کتابخونهمون کوچیکه. کتابهام هم زیاد نیست. همیشه آرزوم این بود که یه اتاق کتابخونه داشته باشم. درست همونجوری که توی اون خونهی قدیمی که سال پیشدانشگاهی شده بود مدرسهمون داشتیم. پیشدانشگاهیمون یه خونهی...
-
بدون شرح
سهشنبه 15 مرداد 1387 08:27
دوستداشتنیترینم، تولدت مبارک!
-
شب نامه
یکشنبه 13 مرداد 1387 09:28
هنوز تیتراژ سه در چهار کامل پخش نشده که برقها میره. صبح برنامه خاموشی این هفته رو دیده بودم و برای همین خیلی برام غیر منتظره نبود. زیرانداز رو بردم توی ایوون پهن کردم و پشهبند رو انداختم روش. متین سفره رو انداخت و بشقابها رو گذاشت و چراغ شارژی رو آورد زیر پشهبند. غذا رو کشیدم توی دیس. یه لیوان و یه پارچ آب و یه...
-
پراید اطلسی
جمعه 11 مرداد 1387 20:02
سه شنبه صبح: - متین بیدار شو دیگه باز دیرمون شد. به سختی چشمهاش رو باز میکنه و نگاهم میکنه. - متین اون چند روز که ماشین بابات دستمون بود، خیلی خوش میگذشت. صبحها نیم ساعت دیرتر از خواب بلند میشدیم. نمیشه یه ماشین بخریم؟ متین توی خواب و بیداری میگه چرا نمیشه؟ - متین من پراید اطلسی دوست دارم. سه شنبه ساعت نه: توی...
-
مستانه شناسی
دوشنبه 7 مرداد 1387 19:42
دیروز خسته و خواب آلود از استخر اومدم بیرون که متین زنگ زد و گفت مامان و باباش میخوان یه سری وسایل برامون بیارن و احتمالا باید شام نگهشون داریم . از صبح تصمیم داشتم برای خودمون ماکارونی درست کنم. خستهتر از اون بودم که بتونم به پختن غذای دیگهای فکر کنم. تا رسیدم خونه تند تند همه چیز رو آماده کردم و تا رسیدن مامان و...