-
دنیا، کوچک یا بزرگ...
یکشنبه 24 آذر 1387 09:14
دو روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا انقدر بیگدار به آب زدم؟ چرا یادم نبود که بعد از اینکه دورهی دبستانم تموم شد و از فهیمه جدا شدم هر کدوممون وارد دنیای متفاوتی شدیم؟ چرا فکر نکردم که فهیمه چقدر از دنیای من -از دنیای واقعیتهای زندگی- فاصله داره؟ چرا یادم نبود که فهیمه هنوز خیلی از تلخیهای زندگی رو نچشیده و...
-
تلفن و دیالکتیک تنهایی!
شنبه 23 آذر 1387 08:51
البته من بابت این پست مستانه اونقدری دغدغه نداشتم که بخوام به خاطرش یه پست بزنم. مشتاق بودم که حرفم رو در قالب یه کامنت کوتاه بگم، ولی مستانه ازم خواست که با توضیح بیشتر تبدیل به یه پستش کنم. خب... میدونی مستانه جان، آدمها دیدشون به زندگی فرق میکنه و همین باعث اختلافنظرها و سلیقههاشون میشه. از دید یه آدمی...
-
تلفن
چهارشنبه 20 آذر 1387 08:53
سه روزه تلفن خونهمون قطعه و این یعنی اوج خوشحالی و آرامش من و البته یعنی ناراحتی و افسردگی متین . آخه یکی از اختلافهای همیشگی من و متین سر همین تلفنه! متین عادت داره از راه که میرسیم خونه، گوشی تلفن رو برداره و اول به کسایی که میسکال دادن، زنگ بزنه. بعد نوبت میرسه به مامان و باباش که خوب تا اینجای قضیه منطقیه...
-
عرفه
دوشنبه 18 آذر 1387 09:40
ای مهربان! با اینکه خطاهایم بزرگ شد، اما تو رسوایم نکردى. گناهانم را دیدى و همه را پوشاندى تا مبادا دیگران ببینند و طردم کنند. اى لطیف! جز تو چه کسی این چنین بیمنت عطا میکند که من در آینهی دلم لطف و احسانت را ببینم و تو در آینهی کردارم جرم و عصیانم را. با این همه گناه، باز هم راهنمایم هستی به سوی نور. هر چند...
-
یه فصل تازه...
یکشنبه 17 آذر 1387 09:11
امروز توی تقویم روز خاصی نیست. نه عیده و نه عزا. توی تقویم زندگی ما هم روز خاصی نیست. نه تولده منه و نه تولد متین. نه سالگرد عقدمونه و نه ماهگرد عروسیمون. اما امروز یه روزه قشنگه برای شروع یه مرحلهی جدید از زندگیمون. یه فصل جدید از زندگی. فصل اول زندگی من و متین پاییز بود. فصل عشق. فصل دوم بهار بود. فصل نو شدن و...
-
یه ستاره...
شنبه 16 آذر 1387 09:18
مامان و بابا رفتن مسافرت و من و متین رفتیم خونشون که مواظب مریم باشیم. موس کامپیوتر خراب شده و من دارم زیر تختم دنبال موس قدیمیه میگردم. موس رو پیدا نمیکنم ولی خیلی چیزای دیگه اون زیره. خیلی از چیزایی که اون زیر قایمشون کرده بودم تا کسی نبینه و حالا خودمم فراموششون کرده بودم. و یه سری اسباببازی. یه شطرنج قدیمی. یه...
-
گندم از گندم بروید؟
چهارشنبه 13 آذر 1387 15:22
ای بابا! متین که حرفم رو باور نکرد هیچی عوضش آقای رئیس باور کرد و همین الان به متین گفت که هرچی تلاش میکنه به در بسته میخوره و فعلاْ متین باید به همین وضعیت پا در هوای پروژهای راضی باشه. نمیدونم حکمتش چیه ولی این وضعیت خیلی متین رو اذیت میکنه. اینکه هر روز صبح برای وارد شدن به شرکت مجبوره کلی سوال جواب پس بده و...
-
زندگی مسالمت آمیز
سهشنبه 12 آذر 1387 10:23
امروز بیست و پنجمین روزیه که به متین قول دادم براش لوبیاپلو درست کنم، اما نکردم. نمیدونم چرا، اما هربار که میرم در فریزر رو باز کنم و لوبیا رو از توش بیرون بیارم یه چیز خوشمزهتر میاد جلوی چشمم و دلم هم که تابع چشمم و دستم هم که تابع دلم... من هیچوقت فکر نمیکردم به این راحتی توی زندگی جا بیفتم و بتونم هم کار بیرون...
-
زندگی را به رنگ آرامش ، رنگ خواهم کرد...
یکشنبه 10 آذر 1387 09:38
چند وقتیه یه خانوم مسن دم در شرکت میشینه که به کسی اجازه نده با آرایش غلیظ و مانتوی کوتاه و روسری رنگ و وارنگ وارد شرکت بشه. اوایل که اونجا نشسته بود من با ترس و لرز روسریهام رو سرم میکردم و می رفتم شرکت. اما از اونجایی که هیچ وقت هیچی نگفت منم یواش یواش پررو شدم. دیروز سر راهم یه روسری سفید با گلهای محو بنفش خریده...
-
رازهای نهان
شنبه 9 آذر 1387 10:21
مسابقهی The Moment of Truth* که تموم میشه مسواکم رو میزنم و میرم توی تخت. اتاق خوابمون سرده. پتو رو میکشم روی سرم و به متین میگم یه پتوی دیگه هم از توی کمد بیاره. متین هم مسواکش رو میکنه و پتو رو برمیداره و میاد. ساعت نزدیکه یکه. متین خسته است و باید زود بخوابه که بتونه صبح زود بیدار بشه و بره برای مسکن مهر...
-
سفر
دوشنبه 4 آذر 1387 09:41
دست هادی توی دستمه، دستش رو گذاشته توی دستم که توی شلوغی فرودگاه گم نشه. خیلی آروم راه میره و بر خلاف همیشه هیچ اثری از شیطنت توش نیست. لطافت پوستش رو زیر انگشتهام حس میکنم و آروم با انگشتم دستش رو نوازش میکنم. متین یک کمی جلوتر دستش رو انداخته رو شونهی مامانش و باهاش راه میره. موقع خداحافظیه. مامان و بابای متین...
-
یک توصیه دوستانه
چهارشنبه 29 آبان 1387 10:02
یا ایُها الناس! عَلَیکُم بِالـLOST !!! پ.ن1: هیچ توضیح و هیچ لینکی در موردش نمی دم که اونایی که ندیدن از این طریق اطلاعاتی بدست نیارن و همه چیز رو با دیدن سریال بفهمن! پ.ن2: من و متین هر شب سر اینکه کدوممون "جان لاک" رو بیشتر دوست داره و کی زودتر عاشقش شد، دعوامون میشه! پ.ن3: شماها کی رو بیشتر دوست دارین؟
-
از هر دری!
سهشنبه 28 آبان 1387 09:58
* آدمها این روزا خیلی خستهاند و هر روز هم خستهتر میشن. همهی آدمها حتی خوشبخترینشون و من دلیلش رو نمیفهمم. * دلم خیلی براش میسوزه. برای تنهاییش. برای اینکه مجبوره برای جلب توجه هم که شده با یه اسم دیگه واسه خودش کامنت بذاره و گاهی با خودش همدردی کنه و گاهی مخالفت. *هیچ چیزی مثل خوندن و نوشتن به من لذت نمیده....
-
شیرینی
یکشنبه 26 آبان 1387 11:27
دیشب مامان متین زنگ زده و خیلی جدی میپرسه شیرینی رو خوردین؟ شیرینی؟ کدوم شیرینی؟ از کجا فهمیده من و متین دیشب یه پاکت نون خامهای خریدیدم و کلی به خاطرش ذوق کردیم و تا تهش رو خوردیم؟ چی جواب بدم؟ بگم آره همش رو خوردیم؟ نمیگه همین کارا رو کردین که هر دوتون انقدر چاق شدین؟ با شک و تردید ازش میپرسم: - کدوم شیرینی رو...
-
جادهی پاییزی
شنبه 25 آبان 1387 10:28
کافیه از در شرکت که میای بیرون سر ماشین رو کج کنی و بندازیش توی جاده لشگرک و به جای اینکه دور برگردون دوم رو بپیچی، مستقیم بری. راه زیادی نیست. پیچهای جاده رو که رد کنی یهو سر و کلهی درختها و رودخونه پیدا میشه. هرچی جلوتر میری منظرههای قشنگتری رو میبینی. سرده. اما عیبی نداره. پنجره رو باز کن. مگه بوی بارون رو، بوی...
-
عمه عطار!
چهارشنبه 22 آبان 1387 12:27
چندی پیش دوستی تعریف میکرد که برادرزاده دبستانیاش هیجان زده از مدرسه به خانه میآید و میگوید که سر صف اعلام کردهاند که به هر کس که بهترین تحقیق را راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق میگیرد. همه خانواده به اصرار برادرزاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند. اما دریغ...
-
غمهای کوچک
سهشنبه 21 آبان 1387 12:24
سمانه، همکار دست چپیم، داره تند تند یه چیزی تایپ میکنه. از طرز نوشتنش حس میکنم داره وبلاگ مینویسه. بهش حسودیم میشه. منم دلم میخواد بنویسم. دلم میخواد یه متن طولانی و شاد بنویسم. اما نمیتونم. دلم خیلی گرفته است ولی عادت ندارم غصههام رو همهجا، جار بزنم. نمیخوام به کسی بگم چون دلم نمیخواد کسی به غصههام بخنده...
-
دلم میخواد ...
دوشنبه 20 آبان 1387 11:32
ثبتنام کنکورم رو انجام دادم. در حالیکه هرچی فکر میکردم معدل کارشناسی و سال فارغالتحصیلیم یادم نمیومد. ولی به جاش یوزرنیم و پسوردی رو که اون موقعها باهاش میرفتم توی سایت آموزش و نمرههام رو میدیدم یادم بود و از طریق همون سایت تونستم اطلاعاتم رو به دست بیارم. راستش انقدر این روزا دچار احساسات متناقضم که خودمم کم...
-
خبرنامه
شنبه 18 آبان 1387 09:08
سلام. صبح به خیر. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ اگر از احوالات ما بپرسین ما هم خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما و البته سردی هوا! و اما اهم اخبار عبارتند از: - عکسهامون رو چهارشنبه عصر گرفتیم. واقعا قشنگ بودن. خودمون که خیلی لذت بردیم. دیگران رو نمیدونم. - مهمونهای پنجشنبهمون که مریم و میثم بودند تشریف آوردن و ساعتها در...
-
اگه نامرئی بودم...
سهشنبه 7 آبان 1387 13:00
* دارم لحظهشماری میکنم که این هفته زودتر تموم شه و به تاریخ بپیونده. این هفته اصلا هفتهی خوبی نبود. شاید چون خیلی از زخمها سر باز کرد. مشکلم فقط با متین نبود. با دیگران هم بود. با همکارم. با مامانم و فامیلای مامانم و ... ولی خوشبختانه هرجوری بود روی این زخمها مرهم گذاشتم و باندپیچیشون کردم. امیدوارم زود خوب بشن....
-
بیجنبه!
دوشنبه 6 آبان 1387 14:19
واه واه! عجب مستانهی نازنازیِ بیجنبهی کم طاقتی! حالا متین بعد از اینهمه مدت یه بار بهت گفت بالای چشمت ابروئه! تو باید همه چیز رو بکنی تو بوق و کرنا و همه جا جار بزنی؟ میخوای برو گوشی رو وردار و به مامانتم بگو؟ خیلی بیشتر از این حرفا ازت توقع داشتم مستانه! پ.ن: اشتباه نشهها! اینا رو مستانه نوشته نه متین!
-
زندگی
یکشنبه 5 آبان 1387 15:00
زندگی با متین با وجود تموم قشنگیهاش، با وجود تموم خوبیهاش، با وجود تموم تفاوتهاش، اصلا کار آسونی نیست! زندگی با متین خیلی تحمل می خواد، خیلی صبوری. پ.ن: ربنا افرغ علینا صبراً
-
اندر احوالات شرکت ما
یکشنبه 5 آبان 1387 09:31
ساعت هشت و نیم میرسم شرکت. اما هنوز شرکت سوت و کوره و در تمام اتاقها بسته است. کلید اتاق رو میچرخونم و میام پشت کامپیوترم مینشینم. متین هنوز نرسیده توی اتاق. داره ماشین رو پارک میکنه. دیشب بود داشت غر میزد که من به خاطر تو مجبورم هر روز صبح زود بلند شم بیام سرکار.آخه متین پروژهای کار میکنه و ساعت ورود و خروجش...
-
مرگ بازی
چهارشنبه 1 آبان 1387 09:47
توی مدت زمانی که لباس پوشیده منتظر آماده شدن متینم، " مرگ بازی " رو از روی میز برمیدارم و شروع میکنم به خوندنش. یه مجموعه داستان کوتاه با متنی جذاب و دلنشین. "توی یکی از داستانهاش با عزرائیل همراه میشم و به چندتا خونه سرمیزنم و موقعی که داره جون یکی رو میگیره نگاهش کنم و البته توی فرصتی که عزرائیل...
-
پازل
دوشنبه 29 مهر 1387 01:56
دل آدمها مثل یه پازله. یه پازل که وقتی به دنیا میای همهی تکههاش سر جاشون قرار گرفتن و یه تصویر زیبا و شفاف رو ساختن. وقتی اولین تکه این پازل از دلت جدا میشه یهو دلت میلرزه. یهو احساس ناآرومی میکنی. حس میکنی یه چیزی سرجاش نیست. حقم داری. تکه دوم که از دلت جدا میشه بازم دلت میلرزه. اما آرومتر و بیصداتر. از تکه...
-
زندگی را به تمامی زندگی کن!
شنبه 27 مهر 1387 10:49
از بین تمام لباسهای سفیدی که توی کمدم داشتم، یه لباس صورتی رو انتخاب کردم! چون اینبار من نیستم که باید با لباس سفید و روسری سفید، برای مهمونها چایی ببرم! مریم قبل از من آماده شده و داره از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. آرایش ملایمش صورتش رو خیلی ملیحتر کرده. حس عجیبی دارم. حس کسی که توی یکی دو سال به اندازه ده سال...
-
سورپرایز
یکشنبه 21 مهر 1387 09:57
قرار بود از شرکت بریم خونه. حدسم این بود که صبح که متین شرکت رو پیچوند و رفت، رفته خونه رو تزیین کرده و لابد یه چیزی هم برام خریده. جلوی شرکت متین سوییچ ماشین رو ازم گرفت و خودش نشست و رفت سمت اتوبان امامعلی. پس برنامهی دیگهای داره. لابد میخواد من رو ببره همون کافیشاپ همیشگی، شایدم پارک لویزان. میخواد تمام...
-
تولد
شنبه 20 مهر 1387 09:57
هوای پاییزی امروز، بارونی که سحر بارید، لبخند مهربون متین و باز شدن یاسهای رازقیمون همه و همه نوید می دن که خدا هنوز هم بهم توجه داره و دوستم داره. نوید می ده که امروز می تونه یه روز خوب برای شروع یه زندگی تازه باشه. تولدم مبارک!
-
هفت ماهه!
چهارشنبه 17 مهر 1387 15:19
میدونم الان خیلی زوده که بخوام بگم تولدمه و از کسی توقع تبریک داشته باشم . اما نمیدونم چرا امسال عین بچههایی که هفت ماهه به دنیا اومدن برای تولدم عجله دارم. برای تولد بیست و شش سالگیم . و از اون جایی که عادت ندارم نیازهام رو سرکوب کنم عکسی رو که باید شنبه بذارم، همین امروز میذارم و از الان تا شنبه رو با رویای یه...
-
منطقه نظامی
سهشنبه 16 مهر 1387 15:20
چند وقتی بود تصمیم گرفته بودیم صبحها بعد از نماز نخوابیم و بریم پیادهروی و این جوری یک کمی از نیازمون به تحرک و ورزش رو جواب بدیم. تا اینکه بالاخره امروز قسمت شد. البته پیادهروی که چه عرض کنم. از اونجایی که خونهی ما توی دامنهی کوهه برای خریدن یه دونه نون هم باید کلی کوهنوردی کنیم چه برسه به امروز که میخواستیم یه...