-
عیدی مخصوص!
شنبه 24 اسفند 1387 13:15
دو ساعته این سایته رو جلوم باز کردم و دارم فکر میکنم کدوم محصولش رو به عنوان عیدی برای متین بخرم! تا الان به این نتیجه رسیدم که شارژر هندلی از همه بیشتر خوشحالش می کنه! فکر کن! مجبور باشه از صبح تا ظهر بشینه دستهاش رو بچرخونه تا موبایلش قد یه تلفن زدن شارژ بشه! البته این هندزفری جادویی هم ایدهایه واسه خودش! متین...
-
غریبهی آشنا!
جمعه 23 اسفند 1387 21:34
تمام مدتی که توی اتوبوس روبهروی هم نشسته بودیم، توی چشمهای هم زل زده بودیم و به هم لبخند میزدیم. حس غریبی بود. کسی که مطمئنی تا حالا چهرهاش رو ندیدی و نمیشناسی اما توی چشمهاش یه چیز آشناست. یه چیزی که باعث میشه فکر کنی که مدتهاست میشناسیش. دلم نمیخواست چشم ازش بردارم. راستش دلم نمیخواست اتوبوس به بهارستان...
-
بستنی انار
چهارشنبه 21 اسفند 1387 09:09
* سایت فرودگاه امام رو جلوم باز کردم و هی ریفرشش میکنم که بفهمم مادربزرگ و پدربزرگم و البته خاله راضیهی عزیز کی از نجف میرسن و همین که رسیدن به فرودگاه، منم کیفم رو بندازم رو دوشم و برم یه دسته گل بگیرم و برم خونه شون. * دیروز یه اطلاعیه توی شرکت دیدم که از برای بیست و پنجم تا بیست و نهم سهمیه مشهد بهمون میداد! با...
-
چشم غره!
سهشنبه 20 اسفند 1387 09:14
از صبح که بیدار شدیم تا همین الان یک سره با متین دعوا داریم! سرِ چی؟ سرِ همهچی! سرِ از خواب بیدار شدن! سرِ نون گرفتن! سرِ صبحونه خوردن! سرِتلویزیون دیدن! خلاصه دیگه آخرش طاقتم طاق شد و متین رو، رو به قبله خوابوندم و چاقو رو گذاشتم روی گردنش و ... ولی هرکاری کردم چاقو نبرید! آخه از چاقوی کرهخوری انتظار بیشتری هم...
-
کهنه نقاب زندگی ...
سهشنبه 20 اسفند 1387 08:43
( به دلیل عذاب وجدان این بخش از نوشته سانسور شد!!!) همیشه فکر میکردم آدمها توی دنیای واقعی نقاب میزنن و توی دنیای مجازی سعی میکنن خودشون باشن و حداقل اینجا با خودشون صادق باشن. اما نه! بعضیها توی دنیای مجازی هم حاضر نیستن نقاب رو از صورتشون بردارن.
-
لو میرویم!
یکشنبه 18 اسفند 1387 16:53
وای که چقدر این دنیای مجازی خطرناک شده این روزا! از اون ور که سر و کلهی خاله راضیه توی فیس بوک پیدا شده! از این ورم که مریم بو برده من وبلاگ دارم! بدتر از همه اینکه امروز یه نفر توی کامنتها به ماهیت اصلیمون پی برده : " من به یه نتیجه جالب رسیدم. این بلاگ 100% گروهیه. یکی دو نفر هم نیستین. اینجوری که من حساب کردم...
-
آشپزخونهتکونی!
شنبه 17 اسفند 1387 20:32
از سرکوچه که اومدم دیدم همسایهی دست چپی شلنگ گرفته به شیشهها و داره میشورشون. همسایه دست راستی هم فرشهاش رو شسته و پهن کرده روی بند! منم که جوگیر! گفتم مگه میشه خونهی دست چپی تمیز باشه، خونهی دست راستی هم تمیز باشه، ولی خونهی خوشگل مستانه تمیز نباشه. لباسام رو در آورده و نیاورده پریدم توی آشپزخونه و پرده رو در...
-
رویا یا کابوس...
شنبه 17 اسفند 1387 09:08
با بچههای مدرسه، همونایی که چهارشنبه با هم رفته بودیم پارک ملت، رفته بودیم یه همایشی که برای دفاع از کاندیداتوری آقای خاتمی. اما انقدر شلوغ پلوغ بود و بزن و بکش که نتونستیم از در بریم تو و همون بیرون وایساده بودیم و دودوتا چهارتا میکردیم که کجا بریم و چی کار کنیم که یهو دیدیم آقای ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د وسط یه میدون خلوت...
-
استومکیک!
چهارشنبه 14 اسفند 1387 10:49
وای مُردم! عجب دردیه! یه لحظه هم نمیتونم سرجام بند بشم! مدتها بود این طوری درد نکشیده بودم. این مسکنه چرا اثر نمیذاره؟ وای که چقدر دلم میخواد از زور درد داد بزنم. یا حداقل یه ذره ناله کنم. وااااااااااااااااااااااای! امروز قراره با بچههای مدرسه بریم بیرون! دلم خیلی براشون تنگ شده! اصلاً خودم برنامهریزیشو کرده...
-
دنیای کوچک!
سهشنبه 13 اسفند 1387 10:19
صندوق فروشگاه شلوغ بود و همهی صندوقدارا تلاش میکردن با سرعت کار مشتریا رو راه بندازن. چشم چشم میکردم ببینم کدومشون سرش خلوتتره که نگاه یکی از خانومهای صندوقدار من رو به خودش جلب کرد. با اینکه چندتایی مشتری جلوتر از ما بودن، یه لبخند نیمه کارهای به من زد و با نگاهش تلاش کرد ما رو به سمت صف مربوط به خودش بکشونه....
-
درست مصرف کنیم!
دوشنبه 12 اسفند 1387 09:35
از وقتی که آقا دزده (شایدم خانوم دزده! کسی چه میدونه!) کارت سوخت رو هم همراه بقیهی مدارک دزدیده، متین کلی آدم خلاقی شده و هر روز یه روش جدید برای کم شدن مصرف بنزین کشف میکنه. مثلاً کشف کرده که بیشتر راه خونه تا شرکت رو میتونه با دنده خلاص بره و بنزین مصرف نکنه . یا کشف کرده که به جای اینکه با ماشین بریم خونه...
-
یه روز از همین روزا...
یکشنبه 11 اسفند 1387 12:56
اولش با یه اتفاق خوب شروع شد... تا حالا هیچ نامهی محرمانهای انقدر خوشحالم نکرده بود. اول با ترس و لرز بازش کردم. ترس از اینکه نامه از بازرسی یا عقیدتی یا از این جور جاها اومده باشه. اما نه. نامه از طرف مسئول اداری بود و نوشته بود که تا آخر سال ده روز مرخصی طلب دارم. ده روز! اونم در حالیکه 14 روز کاری بیشتر نمونده....
-
باغچهی کوچک ما...
جمعه 9 اسفند 1387 20:02
اینجا باغچهی کوچک ماست. باغچهی من و شما. باغچهای که من و شما با هم توی اون گل میکاریم و اونها رو آب میدیم به این امید که یه روزی نه خیلی دور یه باغ سرسبز و باصفا داشته باشیم... اینجا باغچهی کوچک ماست. باغچهای که با هم توی اون گلهای عشق و امید میکاریم و امیدوارم که یه نوع جدید از دوست داشتن رو اینجا تجربه...
-
خیریه...
دوشنبه 5 اسفند 1387 11:22
راستش چند وقته دارم به این فکر میکنم که بیشتر ماها آدمهای خوبی هستیم ولی یک کمی تنبلیم. برای همین اگه یه کار خوبی سرراهمون قرار بگیره انجامش میدیم ولی اگه قرار نگیره هیچوقت خودمون دنبال کارای خوب نمیریم. راستش دلم میخواد همینجا توی همین دنیای مجازی که دسترسی بهش خیلی هم راحت و سریعه یه جور خیریه داشته باشیم. یه...
-
تغییر...
یکشنبه 4 اسفند 1387 09:37
* اولین نشونهی بهار امروز وارد خونهمون شد. ولی از نشونههای دیگهای مثل خونهتکونی خبری نیست و بعید میدونم بعدا هم خبری بشه . * خدایا جدی جدی امسال تحریممون کردی؟ نه برفی. نه بارونی.. . * امروز حقوقم رو ریختن. سیصد تومن بیشتر از هر ماه. دقیقا همونقدری که دزدیده شد. خدایا دستت درد نکنه. قابلی نداشت . * گاهی که حس...
-
بستهی فرهنگی
شنبه 3 اسفند 1387 13:50
توی همون دو سه صفحه اولش فهمیدم که با یه کتاب خیلی جذاب مواجهم و دلم نیومد تنهایی بخونمش. متین معمولاْ خیلی سخت جذب داستان بلند و رمان میشه. بیشتر اهل شعر و داستان کوتاهه! ولی با خوندن همون دو سه صفحه متین هم جذبش شد و تا وسطهاش رو دوتایی با هم خوندیم. هنوز تمومش نکردم ولی کاملاْ مشخصه که " طوفان دیگری در راه...
-
ای کاش...
جمعه 2 اسفند 1387 15:26
از تئاترشهر که اومدیم بیرون کلی هیجان زده بودیم و سرخوش. تو تموم راه راجع به فرح و ناهید و زری و اون یکی زری و زری سوم حرف زدیم. راجع به شیشهای که بین ما و اونا بود. راجع به... توی پمپ بنزین بود که فهمیدیم اون موقعی که ما با خیال راحت داشتیم کوکوی کبوتران حرم رو تماشا میکردیم، آقا دزده هم با خیال راحت داشته قفل...
-
سکوت
سهشنبه 29 بهمن 1387 12:04
بستگی به آدمش داره! برای یکی، دو تا لازمه و برای یکی، سه تا! ولی برای من یه دونهش هم کار میکنه. متین همیشه یه بسته توی کیفش داره. میرم سر کیفش و برش میدارم. بزرگتر از قبلیهاست. شک دارم یه دونه بخورم یا دوتا اما چون بزرگه یه دونه میخورم و لیوان آب هم روش! خیلی زود اثرش رو میذاره. اول حال و روزم بهتر میشه. بعد...
-
مریم و میثم
یکشنبه 27 بهمن 1387 11:20
از در خونه که رفتم تو دیدم مریم غمگین و گریه کرده است و مامانم هم افسرده. ترس برم داشت. نکنه سر کنکور مشکلی براش پیش اومده؟ نکنه یه تست رو جابه جا زده؟ اما نه. خوشبختانه سر کنکور اتفاق بدی براش نیفتاده بود. مشکلش این بود که معدلش رو توی اطلاعاتش کمتر از اون چیزی بود که نوشته بود و میترسید همین باعث بشه رتبهاش چندتا...
-
کی تموم میشه؟
شنبه 26 بهمن 1387 15:17
هی ساعت رو نگاه میکنم. اما نمیدونم باید منتظر چه ساعتی باشم. نمیدونم کنکورش کی تموم میشه. دلم شور میزنه. دلم میخواد اولین نفری باشم که بعد کنکور باهاش حرف میزنه. دلم میخواد همین امروز یه برنامهای بذارم و ببرمش بیرون. توی این مدت خیلی خسته شده. دلم می خواد دو سه روز ببرمش این ور و اون ور تا کلی بهش خوش بگذره....
-
ببار ای بارون ببار...
شنبه 26 بهمن 1387 15:16
کاش امروز بارون بباره. کاش خدا دوباره خاطرهی اون معجزه رو برامون زنده کنه... کاش امروز بارون بباره. و من و تو به یاد بیاریم که سه سال پیش توی یه همچین روزی چه عهدی با هم بستیم...
-
اصفهان به روایت تصویر...
جمعه 25 بهمن 1387 20:57
واقعاً شرم آوره که بیست و شیش سال از خدا عمر گرفتم و هر سال دو سه بار رفتم اصفهان ولی تا حالا نه چهل ستون رو دیده بودم و نه کلیسای وانک رو و نه مسجد شیخ لطف الله و نه حتی باغ پرندگان رو و نه خیلی جاهای دیگه رو. واقعاً شرم آوره. تازه اسم خودم رو هم گذاشتم اصفهانی و یه پسوند هم که اصفهانی بودنم رو نشون میده گذاشتم ته...
-
ماجراجویی نیمه کاره!
دوشنبه 21 بهمن 1387 12:05
ساعت ده بود و من و زهرا تا ساعت سه دیگه کلاس نداشتیم. ستاره اما ساعت یک هم کلاس داشت. هرچی فکر کردیم چی کار کنیم و کجا بریم چیزی به ذهنمون نمیرسید. بدیش این بود که دانشگاه ما از تمامی مناطق فرهنگی و هنری و تفریحی دور افتاده بود. خلاصه تصمیم گرفتیم که بریم ده تا بلیط اتوبوس بخریم و اولین اتوبوسی که اومد سوار شیم و بعد...
-
کار مفید
یکشنبه 20 بهمن 1387 13:51
به خدا منم دوست ندارم روزام رو این طوری بگذرونم. دوست ندارم این همه وقت تلف شده داشته باشم. نمیخوام بعضی روزها از صبح که میام شرکت تا عصری که میرم خونه هیچ کار مفیدی نکرده باشم. میدونین چند بار تا حالا به خودم قول دادم، از وقت کارم برای وبلاگنویسی و وبلاگخونی و ... استفاده نکنم؟ میدونین چندبار تا حالا به خودم...
-
رابطهی تعدی
یکشنبه 20 بهمن 1387 09:29
صبح که اومدم مثل همیشه مسنجرم رو باز کردم و بدون اینکه نیازی باشه یوزرنیم و پسوردم رو بزنم، آنلاین شدم. ستاره برام پیام گذاشته بود: ستاره : سلام مستانه. خوبی؟ ستاره : دلم تنگ شده واست. ستاره : می گم احسان باعث شد که من بعد سالها فلانکار ۱ رو بکنم. ستاره : خیلی حس خوبی بهم داد. ستاره : امروز احسان میگفت تو باعث شدی...
-
چرخ و فلکی
شنبه 19 بهمن 1387 09:37
ساعت دوازده شبه و من به زور چوب کبریتهایی که لای پلکهام گذاشتم، چشمهام رو باز نگه داشتم. تازه از خونهی دایی متین اومدیم بیرون و حداقل چهل و پنج دقیقه تا خونهمون راهه. بابای متین پیشنهاد میکنه از یه مسیر دیگه بریم که ترافیکش کمتر باشه. از میدون گلها که رد میشیم یادم میاد که متین همیشه با یه حس عجیب از خونهی کودکیش...
-
یه ذره از مستانه!
چهارشنبه 16 بهمن 1387 13:09
سالها پیش یه بار توی اولین روز آشناییم با یه نفر، ازم خواست که یک کمی راجع به خودم براش حرف بزنم. اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که: " کمحرفم". چیزی که سالهای سال همهی اطرافیانم توی گوشم خونده بودن و منم باورم شده بود. اما حالا میدونم که من کم حرف نبودم و نیستم. اونا همصحبتهای خوبی برام نبودن. وگرنه...
-
زندگی در سه ماه!
سهشنبه 15 بهمن 1387 14:24
از ساختمون شرکت تا غذاخوری یه خیابون طولانیه که دو طرفش پر از درخته. هر دو طرف پر از درختهای کاج که این روزا سبز تیرهاند و امروز خیس و بارونخورده و برف نشسته! اما یه فرقی هست بین درختهای این طرف و درختهای اون طرف! درختهای این طرف خلوتند و ساکت. اما درختهای اون طرف آشیانهی صدها پرندهاند و شلوغ و پر سر و صدا....
-
کجا، کی، چه جوری؟
دوشنبه 14 بهمن 1387 10:51
هر دو سه روز یه بار تقویم رو برمیدارم و ورق میزنم و به بیستودوی بهمن که میرسم دلم رو صابون میزنم که سه روز تعطیلیه و اگه اون وسط خودمون یه روز دیگه رو هم تعطیل کنیم میشه چهار روز و از توی چهار روز میتونیم یه مسافرت درست و حسابی در بیاریم. اما با اینهمه ورق زدن تقویم و این همه اینور و اونور کردن به هیچ...
-
دختری با لباس صورتی!
یکشنبه 13 بهمن 1387 09:48
دیروز عصر یه سر رفتیم پارک قیطریه که بعد مدتها یک کمی زیر بارون قدم بزنیم و یه حال و هوایی عوض کنیم. بعد از اینکه نیم ساعت توی پارک راه رفتیم، طبق عادت مألوف رفتیم سمت زمین اسکیت! البته نه برای اینکه اسکیت بازی کنیم، بلکه برای اینکه بچهها رو تماشا کنیم و از بازیگوشی و شیطنتشون لذت ببریم. ولی زمین اسکیت خیس خورده بود...