-
جلال آریان
جمعه 26 تیر 1388 20:52
* روز سبز و قشنگی بود. * دلم برای جلال آریان خیلی تنگ میشه و برای فرنگیس و ثریا... خداحافظ اسماعیل فصیح!
-
پایان تلخ الی...
چهارشنبه 24 تیر 1388 09:13
دربارهی الی رو دیدیم. دوبار. (درسته که اصفهانیم و خسیس ولی اصفهانیا یه خصوصیت مهمتر هم دارن و اون اینکه به شدت اهل فرهنگ و هنرند) خیلی قشنگ بود. خیلی. حسها رو خیلی خوب منتقل میکرد. با اینکه من اینور پرده بودم و سپیده و بقیه اونور پرده ولی هم حس شادی و سرخوشی اولش کاملا به من منتقل شد و هم اضطراب و نگرانی و تب و تاب...
-
یه روز بینظیر!
سهشنبه 23 تیر 1388 09:36
الان باید بیام تعریف کنم که دیروز رو چه جوری گذروندیم؟ اوممم! خوب راستش رو بخواین دیروز روز بینظیری بود. همینقدر کافی نیست؟ بینظیر بود، چون من و متین یه روز قشنگ دیگه رو کنار هم بودیم! کار خاصی نکردیم. برنامه خاصی هم نداشتیم. فقط ساعت ده یادمون افتاد میتونیم شام بریم همون رستورانی که سالنش رو واسه عروسیمون گرفته...
-
being with you
دوشنبه 22 تیر 1388 09:13
گذر ثانیهها و دقایق و ساعتها و روزها و هفتهها و ماهها، به سال میرسد. سالی که میگذرد و ثانیه ای نو آغاز میشود. امروز یک سال همپیمایی ما به یک سال خاطره تبدیل میشود و ثانیهای که می رسد، ثانیهی شروع دوباره ی ماست. و من این همه ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه را، این سال را، همانگونه که گذشت دوست...
-
فرحزاد
یکشنبه 21 تیر 1388 11:39
- مستانه جایی هست که توی سال اول زندگیمون باید بریم و هنوز نرفته باشیم؟ یه ذره فکر کردم: "نه، نمیدونم" - خوب جایی هست که دلت بخواد بری و تا حالا نرفته باشی؟ یه ذره فکر کردم: " آره، فرحزاد" خسته بود. اونقدر خسته بود که فکر نمیکردم حداقل امشب اهمیتی بده! ولی چند دقیقه بعد لباس پوشیده دم در بود:...
-
ابدیت
شنبه 20 تیر 1388 16:08
ابدیت، مفهومیه که یه لحظه فکر کردن بهش من رو تا مرز دیوونه شدن پیش میبره. فکر کن! هیچ وقت تموم نمیشی. تا ابد ادامه داری. ادامه داری. ادامه داری. ... .. . یه لحظه فکر کردن بهش من رو تا مرز دیوونه شدن پیش میبره و الان دو روزه که یکسره دارم بهش فکر میکنم.
-
سیب زمینی کبابی
پنجشنبه 18 تیر 1388 16:13
ساعت دوازده شب بود و هوا خفه و غبارگرفته و بدتر از همه اینکه من و متین دعوامون شده بود و توی فکر بودم که چه جوری از دل متین دربیارم. بوی سیبزمینی کبابی میومد و نمیذاشت زیاد متمرکز بشم و همش من رو توی خاطرههام غرق میکرد. خیلی از روزهای خوب مدرسه، روزهای اردو و خوشگذرونی با بوی سیبزمینی که روی ذغال کباب میشد، گره...
-
شکرآب!
سهشنبه 16 تیر 1388 14:55
جاده لشگرک رو که به سمت شرق بری به یه جایی میرسی که خونهها تموم میشه! جاده رو که ادامه بدی میرسی به گَلَندواَک! همون چهارراهی که میره سمت لواسوون رو میگم! نرو سمت لواسون. جاده رو به سمت اوشون، فشم ادامه بده! ادامه بده تا برسی به اوشون! یک کمی جلوتر جاده دو راه میشه! از بالا که بری میرسی به فشم و از پایین میری...
-
وسعت عشق!
یکشنبه 14 تیر 1388 09:57
همهمون کم و بیش تجربهاش کردیم! عشق رو میگم! شاید عشقهای اولمون خیلی هم باارزش نبوده باشن. شاید عاشق آدمها یا حتی چیزهایی شده باشیم که ارزشی هم نداشتن و بعدها به این عشقها خندیدیم یا ته دلمون از این تجربهها پشیمون شدیم! شایدم نه! شاید هم عاشق کس و چیزی شدیم که واقعا ارزشش رو داشته! به هر حال مهم اینه که عشق رو...
-
دقیقهی نود!
شنبه 13 تیر 1388 09:30
روز پدر و روز مرد و دومین سالگرد نامزدی و اولین سالگرد عروسیمون و هزارتا مناسبت دیگه نزدیکه و من هنوز هیچ ایدهای واسه هیچ هدیه و هیچ مناسبتی ندارم و این بار حتی فکر نمیکنم که توی دقیقه نود هم به نتیجهای برسم! به خدا خودمم خسته شدم از بس واسه متین و بابام لباس و عطر خریدم! اما آخه ذهن من به هیچ چیز دیگهای قد...
-
نعمت...
چهارشنبه 10 تیر 1388 11:43
راستش بعضی روزا اونقدر روزای بدین که داشتن یه روز معمولی برات میشه یه آرزوی شیرین! دیروز اون قدر روز بدی بود و من اونقدر درد داشتم که حتی یه لیوان آب هم نمیتونستم بخورم. نه میتونستم بشینم و نه میتونستم بخوابم و ... از صبح یک کمی بهترم و همین برام بسه. همین برام بسه که توی دلم یه هیجان شیرین داشته باشم و هی به...
-
شیطنتهای روزهای مدرسه...
دوشنبه 8 تیر 1388 12:09
باور کنین منم هنوز کلی غم و تنفر و سیاهی توی دلمه! اما اینکه هی بیام اینجا و اونجا ازش حرف بزنم و بنویسم فقط و فقط این سیاهی رو گسترش دادم و بزرگ کردم! نمینویسم چون میترسم که این تنفر و سیاهی اونقدر دنیامون رو و از اون مهمتر دلهامون رو فرا بگیره که دیگه نه جایی برای عشق باقی بمونه و نه جایی برای خدا! دارم تمام تلاشم...
-
روز هوای پاک!
یکشنبه 7 تیر 1388 13:16
استقبال بی نظیر مردم فهیم تهران از روز هوای پاک به هر حال از صداوسیمای نامحترم ما بعید نیست یه روزی یه همچین کاری هم بکنه!
-
شکمو!
شنبه 6 تیر 1388 09:34
یکی از مشکلات اصلی ما توی این شرکت اینه که یه خانومی دم در شرکت میشینه و کیفامون رو میگرده! میگرده که یه وقت خدای نکرده دوربینی، لپتاپی، کولدیسکی چیزی همراهمون نیاریم توی شرکت! البته اگه میگم مشکل از این جهت نیست که واقعا نمیتونیم این چیزا رو بیاریم تو! چون بالاخره جیب مانتو و شلوار رو برای همین مواقع ساختن!...
-
این روزا...
سهشنبه 2 تیر 1388 14:46
* این روزا به طرز وحشتناکی کند می گذره! * این روزا رجب خیلی بی سر و صدا شروع می شه! * این روزا حتی منم دلم می خواد نامه سرگشاده بنویسم! * این روزا هیچ چیز به اندازهی خوندن " آتش بدون دود " نمیچسبه. البته " دا " هم بد نیست! * این روزا جای خیلیا خالیه!
-
گمشده...
دوشنبه 1 تیر 1388 09:44
* شماها هیچ کدومتون گمشدهای دارین؟ یعنی یه کسی یا یه چیزی که یه روزی داشتینش و بعد از دستش دادین و حالا دنبالش میگردین و امیدوارین یه روزی پیداش کنین؟ من یه گمشده دارم. یه دوست که سالها پیش عزیزترین چیز زندگیم بود و فقط کافی بود باشه تا من تمام دردها و مشکلاتم رو فراموش کنم و ... یه دوست که سالها پیش گمش کردم و هنوز...
-
نیما
یکشنبه 31 خرداد 1388 10:01
تا دیروز میگفت خوب کردن اینترنت و ماهواره و اساماس رو قطع کردن. میگفت این طوری مردم کمتر تحریک میشن. دیشب ساعت 11 با نگرانی زنگ زده بود. شوهرش نیومده بود خونه و با موبایلشم نتونسته بود تماس بگیره و نگرانش بود. میگفت شما که به اینترنت دسترسی دارین، توی شهر چه خبره؟ بهش گفتیم نگران نباش شهر دیگه آروم شده. ولی بهش...
-
درد مشترک...
شنبه 30 خرداد 1388 08:47
اول راهنمایی که بودیم یه معلم ریاضی داشتیم که هر چند وقت یه بار که دلش میگرفت زنگ تفریح میومد توی حیاط و هر ۲۰۰تامون رو جمع میکرد. همهمون دستامون رو میدادیم به هم و یه حلقهی بزرگ دور تا دور حیاط مدرسه میبستیم. حلقه که بسته میشد خودش هم یه جا توی حلقه وایمیساد و شروع میکرد به خوندن و ما هم همراهیش می کردیم:...
-
طوفان
جمعه 29 خرداد 1388 17:28
بارون رحمت خداست و طوفان خشم خدا. و این چیزی که من امروز دارم میبینم بیشتر از اینکه بارون باشه، طوفانه. خدایا از دست کی انقدر خشمگینی؟ خدایا کاش یه نشونهی آشکار برامون میفرستادی تا به ناحق، حق رو زیر پا نگذاریم.
-
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
چهارشنبه 20 خرداد 1388 09:58
دیروز یه زهرا زنگ زدم که با هم قرار بذاریم و بعد چهارسال همدیگه رو ببینیم. گفت دوشنبه مصلی بوده و خسته است. و قرارمون رو موکول کردیم به امروز. وقتی تلفن رو قطع کردم حس خیلی بدی داشتم. نه برای اینکه زهرا طرفدار الف.نون بود و رفته بود مصلی. بلکه برای اینکه وقتی اسم مصلی رو آورد یه لحظه فقط یه لحظه به اینکه هنوز دوستش...
-
روز زن!
سهشنبه 19 خرداد 1388 10:41
این روزا انقدر غرق انتخابات و حاشیههای دور و برش شدیم که خیلی چیزا رو فراموش کردیم. فراموش کردیم که یکشنبه روز مادره و هنوز حتی نمیدونیم به مامان چی هدیه بدیم! و یک کمی دیره اگه شنبه که انتخابات تموم شد و نتیجهاش هم اعلام شد یادمون بیفته که فردا نمیتونیم دست خالی بریم خونهی مامان! از پیشنهادات ارزشمند شما در این...
-
جنگل سبز...
شنبه 16 خرداد 1388 14:00
دلم میخواد این چند روز باقی مونده رو بار و بندیلم رو ببندم و برم وسط یه جنگل سبز و فردای انتخابات برگردم و ببینم همهی کشور سبز شده... پ.ن: دوستون دارم. دلم براتون تنگ شده. دلم میخواد یه جور دیگه بنویسم. دلم میخواد براتون کامنت بذارم. اما این روزا به شدت احساس سکوت میکنم...
-
تخریب به چه قیمتی؟
چهارشنبه 13 خرداد 1388 13:23
توی این هفته چهار پنج بار مسیر نوبنیاد - تجریش رو رفتم و برگشتم! حالا گاهی یه کاری داشتم، گاهی هم همینطوری با متین رفتیم که یه دوری بزنیم! توی این چند دفعهای که رفتم هر بار این مسیر شلوغتر بود و ترافیک بیشتری داشت. چرا؟ چون از جایی که پارک نیاورون شروع میشه، تبلیغات انتخابات هم شروع میشه و گُله به گلُه جوونها جمع...
-
المثنی!
سهشنبه 12 خرداد 1388 13:19
موقعی که رفتم و تقاضای شناسنامهی المثنی دادم، خیلی با خودم کلنجار رفتم که پسوند فامیلیم رو هم حذف کنم! یعنی هیچ وقت خیلی برام مهم نبود که فامیلیم پسوند داره، ولی هی با خودم میگفتم تو که تا اینجا اومدی و همه مدارکت هم همراهته، خوب یه دفعه این کار رو هم بکن دیگه! بابام چند سال پیش پسوند فامیلی خودش رو حذف کرد، اما...
-
تست هوش!
دوشنبه 11 خرداد 1388 09:43
دیروز داشتم تلفنی به سارا یاد میدادم که چه جوری وبلاگ درست کنه! راستش خیلی سخت بود! باید قدم به قدم باهاش پیش میرفتم و هی بهش میگفتم حالا روی فلان چیز کلیک کن، حالا این کار رو بکن و ... آخرش هم نشد. مجبور شدم برم پیشش و خودم براش درست کنم! و خوب یک کمی از دست سارا خسته شدم! یادمه اون وقتها یکی از دغدغههای متین این...
-
ماهی!
یکشنبه 10 خرداد 1388 09:04
چند روز پیش که داشتم آب تنگ رو عوض میکردم یهو از توی تنگ لیز خورد و افتاد توی سینک ظرفشویی. جرات نکردم بهش دست بزنم. هیچ وقت جرات نداشتم به هیچ حیوونی دست بزنم. از اول هم به متین گفته بودم همیشه خودت باید آبش رو عوض کنی. یک کمی توی سینک دست و پا زد و بعد آروم گرفت. دلم براش سوخت. از قبل عید زنده موند و حالا این جوری...
-
غروب جمعه!
جمعه 8 خرداد 1388 21:58
یکی دو ساعت مونده به غروب جمعه، لباسهات رو بپوش و آماده شو! یکی دوتا کتاب شعر و یه زیرانداز بردار و بزن بیرون! یه ماشین سوار شو و بگو ببرتت اطراف شهر! مهم نیست چه جور جایی میری. مهم نیست که سبز و باصفا باشه. مهم نیست که رودخونه داشته باشه! اما مهمه اون قدر دور باشه که دیگه صدای هیچ ماشینی رو نشنوی و هیچ خونهای توی...
-
فاطمه، فاطمه است...
چهارشنبه 6 خرداد 1388 22:11
کودکانش را یکایک بوسید: حسن هفت ساله، حسین شش ساله، زینب پنج ساله و ام کلثوم سه ساله. و اینک لحظهی وداع با علی! چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند، سی سال دیگر!! آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند. لحظهای گذشت و لحظاتی.... ناگهان از خانه شیون برخاست. پلکهایش را فرو بست و چشمهایش را به...
-
تصمیم مهم!!!
یکشنبه 3 خرداد 1388 11:50
* دیشب خواب می دیدم مامانم آدرس وبلاگم رو پیدا کرده و میاد اینجا رو می خونه! نمی دونم چرا این مسئله اصلاً ناراحتم نکرده بود! واقعا برام عجیبه چون من از هفت هشت سالگی نذاشته بودم مامانم هیچ کدوم از دفترای خاطراتم رو بخونه. فقط همه نگرانیم توی خواب این بود که زودتر برسم یه جایی که اینترنت داره و این نوشته رو پاک کنم! *...
-
بسته فرهنگی!
شنبه 2 خرداد 1388 10:15
خوب انگار بعد از مدتها بالاخره نوبت بستهی فرهنگی رسید. کافه پیانو رو خیلیاتون خوندین و نظرتون رو راجع بهش گفتین. من این کتاب رو دوست داشتم. سبک نوشتنش رو. یه جورایی انگار از زندگی عادی بنویسی. زندگی که خیلی هم فراز و نشیب نداره. اما اگه همین زندگی عادی رو قشنگ بنویسی خوندنی میشه. مهمانسرای دو دنیا یه نمایشنامه از...