-
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید!
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 16:13
بعضی وقتها هست، که حس میکنی خدا نعمت رو بهت تموم کرده! امروز از اون وقتهاست! خدایا شکرت! من هم سعی می کنم اونی باشم که باید باشم! من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دلها را با عشق، سایهها را با آب، شاخهها را با باد و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجرهها بادبادکها به هوا خواهم برد گلدانها آب خواهم...
-
دغدغههایم!
دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 09:59
* مریم و میثم رفتن پیش مشاور ازدواج! اونم بهشون گفته از 100 تا ازدواجی که توی ایران اتفاق میفته، 25تاشون طلاق میگیرن و 50تاشون زندگی موفقی ندارن و فقط زندگی رو تحمل میکنن و فقط 25تاش زندگیهای موفقیند. بهشون گفته من یه سری سوال بهتون میدم شما جوابشون رو صادقانه مینویسین بعد من بهتون میگم به درد ازدواج با هم...
-
لواشک قمصر کاشان!
شنبه 26 اردیبهشت 1388 18:10
لابد وقتی آدم توی این فصل می ره کاشان و قمصر و گلابگیری، باید از اونجا گلاب و عرقیجات بخره، نه لواشک و تمبرهندی غیراستاندارد و ترشی و شربت آبلیمو و سرکهی سیب! الان که خوب فکر میکنم میبینم خاله و مامانبزرگ حق داشتن فکر کنن خبریه! و اما: جاده ابیانه باغهای اطراف ابیانه کوچه پس کوچه های ابیانه قمصر خونهمون توی...
-
آزادی با دست و پای بسته!
شنبه 26 اردیبهشت 1388 09:56
گاهی وقتها آدم آزاده. آزاده که هر کاری دوست داره بکنه و هر تصمیمی که بخواد بگیره. گاهی وقتها هم آدم اسیره. زندانیه. هیچ کاری نمیتونه بکنه و حق نداره هیچ تصمیمی واسه خودش بگیره. اما گاهی وقتها آدم ظاهراْ آزاده. ولی دست و پاش بسته است. بین آدمهای آزاد زندگی میکنه، میبینشون، میبینه که هرکاری دوست دارن میکنن و هرجا...
-
بازی با احساسات!!!
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 14:47
* نمیدونی چقدر دلم میخواد آقایرئیس همین الان کلاسورش رو بزنه زیر بغلش و بره جلسه اونوقت منم با خیال راحت وسایلم رو جمع میکنم و یه سری به آرایشگاه بیچاره که الان مدتهاست رنگ منو ندیده و مسلماْ تا الان دلش خیلی برام تنگ شده میزنم. * قرار بود فردا با متین بریم کاشان. گلابگیری. شب بمونیم و فرداش ابیانه و نیاسر رو هم...
-
هوای تازه!
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 09:12
واقعاً چه توقعی دارین؟ واقعاً چه توقعی دارین از کسی که شب که سرش رو روی بالش میذاره نمیدونه فردا صبح کجا باید بره و چی در انتظارشه؟ انتظار دارین بازم صبح به صبح شاد و شنگول بیاد و بادبادکش رو هوا کنه؟ خوب البته توقع به جاییه! چرا که نه! چون همین آدم صبح که بیدار میشه به متین میگه: "به نظرت امروز کجا...
-
نمایشگاه و بحران اقتصادی!
دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 09:58
رفتیم نمایشگاه. با عسل و الینا. رفتیم توی سالن کودکان و نوجوانان، چندتا غرفه رو دیدیم و چندتا کتاب براشون خریدیم و اومدیم. هیچ انگیزهای برای اینکه که برم توی بخش ناشران داخلی نداشتم. ترجیح میدم برای کتاب خریدن برم انقلاب و از در هر مغازهای که خواستم برم تو، تا اینکه مجبور بشم اینجا این همه غرفه رو نگاه کنم تا بتونم...
-
بیا ره توشه برداریم…
شنبه 19 اردیبهشت 1388 15:39
* Yes Man رو نصفه و نیمه دیدم. هنوز فرصت نشده درست و حسابی بنشینم و ببینمش. زیادم مهم نیست. داستان یه مردیه که همیشه با همه مخالفت میکنه، بیحوصله است، تنهاییش رو ترجیح میده، به بهانههای الکی دوستاش رو میپیچونه و توی جمعشون شرکت نمیکنه و ... و یه روزی یه دوستی رو میبینه و به واسطهی اون دوست وارد جلساتی میشه که...
-
کتابخونه...
شنبه 19 اردیبهشت 1388 09:29
بیشتر ما وقتی می خوایم یه کار خیر بکنیم به این فکر می کنیم که از نظر مالی کمک کنیم، لباس و غذا تامین کنیم و ... ولی من فکر می کنم، بالاخره این بچه ها، بچه هایی که شاید وضع مالی خوبی ندارن و به سختی زندگی می کنن بزرگ می شن. بزرگ می شن و شاید وقتی بزرگ شدن اونقدر براشون مهم نباشه که توی بچگی چی می پوشیدن و چی می خوردن....
-
آشناپنداری!
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 09:55
چند وقتیه دچار یه مشکل جدی شدم! میگم جدی یعنی اینکه اصلا حق ندارین بهم بخندین ! مثلاْ میرم سوار اتوبوس میشم. اتوبوس شلوغه! یه گوشهای رو پیدا میکنم و وایمیسم! یه خانمی روبهروم نشسته و یه دختر هم سن و سالم هم چند دقیقه بعد میاد کنارم وایمیسه. بدون توجه بهشون نگاه میکنم و بعد از پنجره بیرون رو نگاه میکنم. اتوبوس...
-
عطری پر از خاطره + باغچه کوچک ما!
سهشنبه 15 اردیبهشت 1388 10:34
چه طور یادم رفته بود گلبرگهای گل رز، لابهلای صفحات کتاب، چه بوی عجیبی دارن و چه خاطرههایی رو که زنده نمیکنن! خاطرهی حیاط خونهی مادربزرگ با رزای صورتیش! خاطرهی مدرسهی نیلوفر و گلخونهی بغلش، خاطرهی اولین گل رزی که هدیه گرفتی، خاطرهی اولین سررسیدی که توش نوشتی، خاطرهی اولین باری که عاشق شدی... پ.ن: حتما به...
-
جنگل بارون زده!
دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 08:35
تمام راه رو تا خونه دویدم و پلهها رو دوتا یکی اومدم بالا. باید زودتر میرسیدم خونه. باید قبل از اینکه بارون بند بیاد میرسیدم خونه. مقنعه و مانتوم رو درآوردم و چهارپایه رو برداشتم و رفتم زیر بارون. رگبار بود. قطرههایی درشت و خیس! خیس خیس شدم و چشمهام از همهجام خیس تر بود. حس میکردم دلم خیلی تنگ شده. دلم برای خدا...
-
دلم آروم می گیره...
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 13:28
دیشب بعد از اینکه حمد و آیت الکرسی رو توی گوش متین خوندم و بوسیدمش و اشکهاش رو پاک کردم، توی گوشش زمزمه کردم که امیدوارم یه روز، نه خیلی دور، هیچ غمی توی دلت باقی نمونه و از ته دل شاد باشی. شاد باشیم... لبخند زد و اشکهام رو پاک کرد... یه روز از همـــــین روزا دلـــم آروم مــیگیره میدونم هر کی بیاد به دیدنم گل میگیره
-
آقا بالاسر!
شنبه 12 اردیبهشت 1388 09:43
پنجشنبه رفته بودیم خونهی سپیده. از کربلا اومده بود. داشتیم از اینور و اونور حرف میزدیم که یه نکتهی جالب رو کشف کردیم. راستش به جز خود سپیده که سال پیش دانشگاهی ازدواج کرد و البته من که متین دو ماه ازم بزرگتره، همهی دوستام، یعنی همهی هشت نفر باقیمونده با مردایی ازدواج کردن و یا قراره بکنن که از خودشون کوچیکترن!...
-
تو و باران و ...
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 09:17
تو باشی و باران ببارد و بوی خاک بیاید و من عاشق نباشم؟؟؟
-
قانون یا ...
دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 18:28
فکر کنم نارنجدونه بود که دو سه ماه پیش من رو به بازی قوانین زندگی دعوت کرد و من از اون روز دارم به قوانین زندگیم فکر میکنم و چون هیچ قانون درخور توجهی پیدا نمیکنم از زیر نوشتن این پست در میرم. راستش جداً روم نمیشه اینا رو بنویسم، ولی شما که غریبه نیستین. شاید بیاین نصیحتم کنین یک کمی قوانینم رو عوض کنم: ۱- هیچ وقت...
-
قانون احتمالات!
دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 08:56
* احتمالش دقیقا برابر 11.11111111111 درصد بود، ولی اتفاق افتاد و منی که تا هفتهی پیش برای اذیت کردن متین، پرسپولیسی بودم و از هفتهی پیش به این ور باز به همون دلیل ذوب آهنی شده بودم، دیروز یهو از دقیقه 5 بازی استقلالی شدم و کلی از قهرمانی استقلال و بیشتر به خاطر ضایع شدن ذوب آهن که دیروز برنامههای جشن قهرمانیش رو...
-
مستانه بانو!!!
یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 12:18
میگما: " پذیرایی از مجالس خود را به ما بسپارید....................مستانه بانو" داداش متین زنگ زده و اصرار داره که بیاد خونهمون. بهش میگیم: " آب آشپزخونهمون قطعه، امکان پذیرایی ازتون رو نداریم، سرکاریم، وقت نداریم شام درست کنیم و ... و بابا ما امروز مهمون نمیخوایم!" انگار نه انگار! اولش یک کمی...
-
جوجه کشی!
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 14:15
سلام دوستای مهربونم خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ ببخشید بیموقع مزاحم شدم! یه عرض کوچیکی دارم. بگم رفع زحمت میکنم! غرض از مزاحمت این که کسی رو نمیشناسین که تعبیر خواب بلد باشه؟ یه آدم مطمئن و کار درست؟ میشه بیزحمت ازش بپرسین تعبیر این خواب چیه؟ یه نفر، یه نفر که هیچ اطلاعی از مشکلات ما نداره، خواب دیده که متین یه جوجه...
-
خداحافظ ای همنشین همیشه!
دوشنبه 31 فروردین 1388 09:41
یه چندوقتیه حس میکنم، اینجا اونجوری که باید باشه، نیست. حس میکنم اونقدر که من دلم میخواد انرژی مثبت نداره و به خوانندههاش آرامش و حسهای خوب منتقل نمیکنه. راستش همیشه یکی از هدفهام توی زندگیم همین بوده. اینکه یه نقش هرچند کوچیک توی شاد کردن آدمها یا حتی فراموش کردن لحظهای غم و غصههاشون داشته باشم. ولی این روزا...
-
زن، خواب،....،واروونه!
یکشنبه 30 فروردین 1388 09:11
زهرا رو که یادتونه؟ من و زهرا سه سال اول دانشگاه رو با هم خیلی صمیمی بودیم. هرجا میرفتیم، با هم میرفتیم و هرکاری میکردیم، با هم میکردیم. هیچوقت یادم نمیره چقدر سر کلاسها روی کاغذ با هم حرف میزدیم و ... اما سال آخر زهرا رفت سرکار و دیگه زیاد سر و کلهاش توی دانشگاه پیدا نمیشد و منم با هانیه که اون سال توی...
-
ابری نیست، بادی نیست...
شنبه 29 فروردین 1388 09:15
راستش دلم برای خودمون میسوزه. نه فقط برای خودم، برای همهمون. من فکر میکنم دنیای ما دنیای خوبی نیست. من فکر میکنم عصر اطلاعات، عصر خوبی برای زندگی کردن نبوده و نیست. روزگار ما انقدر روزگار شلوغیه که خیلی کم فرصت این رو پیدا میکنیم که یه لحظه متوقف شیم و به خودمون و به زندگیمون فکر کنیم. روزگار ما روزگاریه که...
-
خدایا...
چهارشنبه 26 فروردین 1388 11:39
راستش منم مثل خیلی از شما ترجیح میدم از همون راه نادرست برم تا شاید به نقطهی درست برسم. چون میترسم اگه بیشتر از این توی این نقطه بمونم به این وضعیت عادت کنم و فراموش کنم که اصلاً راهی بوده و جایی بوده که میتونسته از این وضعیت نجاتم بده... راستش وضعیت بدیه، کاش هیچوقت توی این موقعیت قرار نمیگرفتم. کاش هیچکس...
-
یه شب، روستا!
دوشنبه 24 فروردین 1388 09:02
به خرمآباد که رسیدیم غروب بود و شهر هم خیلی شلوغ بود. از هتل اول که پرسیدیم اتاق داره یا نه، گفت فقط یه اتاق داره که اونم حموم نداره. رفتیم جلوتر. هتل دوم و سوم اتاق نداشتن. هتل بعدی، هتل شهرداری بود که وسط پارک بود و از بیرون ظاهر قشنگی داشت. از صبح گلودرد داشتم و بعدازظهر سردردم هم شروع شده بود ولی برای اینکه سفر...
-
امروز
شنبه 22 فروردین 1388 09:46
امروز شنبه است. امروز بیست و دومه. امروز نه ماهه که از اون شنبه گذشته. امروز نه ماهه که از اون بیست و دوم گذشته. امروز نه ماهه که من و تو با هم زندگی میکنیم. امروز نه ماهه که من و تو با هم میخندیم و با هم گریه میکنیم. امروز نه ماهه که من و تو عشق تازهای رو تجربه کردیم. امروز نه ماهه که من و تو مستانه و متین...
-
کل کل!
چهارشنبه 19 فروردین 1388 15:24
دیروز تا عصر دلشوره داشتم. یه دلشورهی عجیب که هیچجوری نمیتونستم آرومش کنم. دلم میخواست با یکی حرف بزنم دردودل کنم و یک کمی سبک بشم. زنگ زدم به تینا. یک کمی حرف زدیم. قرار گذاشتم هفتهی دیگه یه روز برم پیشش و قطع کردم. اما هنوز حال و روزم خوب نبود. شمارهی سحر رو گرفتم و نیم ساعتی باهاش حرف زدم. نه اینکه دردودل...
-
بادبادک دات کام!
چهارشنبه 19 فروردین 1388 12:18
دوستای خوبم، بیزحمت یه تک پا تشریف ببرین توی وبلاگ خودتون و لاگین کنین! بعد لینک بادبادک رو توی لینکاتون عوضش کنین و به جاش این رو بذارین! http://baadbaadak.com اگر هم از فید استفاده می کنین، از این فید استفاده کنین: http://feeds2.feedburner.com/baadbaadak و در ضمن منتظر پیشنهاد جدیدی برای باغچه ی کوچیکمون هستم. با...
-
بهارانه!
شنبه 1 فروردین 1388 01:31
ای دگرگون کنندهی قلبها و دیدهها، کاری کن که همیشه موقع انتخابهامون و سرچندراهیهای زندگیمون قلبمون فقط به راه درست مایل باشه و چشممون فقط راه درست رو ببینه... دوستان مهربون و نازنینم، عیدتون مبارک... اینم از شیش سین امسال ما! جای سمنو خیلی خالی بود... البته اصلاً نگران نباشین چون موقع سال تحویل خونهی مامانبزرگ...
-
پیش بهارانه!
سهشنبه 27 اسفند 1387 10:18
دوست دارم آخرین پست امسال رو بنویسم که حال و هوا اینجا یک کمی عوض شه و بوی عید بگیره! ولی اصلاً حال و حوصله ندارم سال قبل رو جمعبندی کنم. تابلوئه که سال 87 سال خیلی خوبی بوده دیگه! معلومه که بهترین سال زندگیم بوده دیگه! نوشتن نداره دیگه! تازه کاملاً هم مشخصه که سال 88 سال خیلی بهتریه! یه سال پربار و قشنگ و...
-
گمشدگان!
دوشنبه 26 اسفند 1387 14:14
دبستان که بودم، مهمترین چیزی که گم کردم جامدادیم بود. با تمام مدادهاش و پاککن و تراشش! خیلی براش غصه خوردم. مامان هم خیلی دعوام کرد. میگفت تو خیلی حواس پرتی، هیچکس قد تو چیز گم نمیکنه. شاید راست میگفت. ولی دو سه روز بعد من دوباره یه جامدادی داشتم با دوتا مداد مشکی و یه مداد قرمز و یه پاک کن نو و یه تراش......