باباجونی: مستانه بلند شو نمازت رو بخون. قضا میشهها!
مستانه: مگه ساعت چنده؟
باباجونی: شیش و نیم
مستانه: حالا وقت دارم.
باباجونی: پاشو خجالت بکش.
مامانخانومی: مستانه پا شو دیرت میشه. به سرویس نمیرسیا.
مستانه: مامان تو رو خدا بذار بخوابم. سرویس کجا بود؟ مگه خبر نداری آقای رئیس جمهور دستور دادن سرویسا رو بردارن؟
مامانخانومی: چرا هذیون میگی مستانه؟ آخه سرویسای شرکت خصوصی شما چه ربطی به اون بیچاره داره؟
مستانه: حالا هرچی.
مامانخانومی: خوب دیگه بدتر خودت بخوای بری که بیشتر طول میکشه.
مستانه: حالا مگه ساعت چنده؟
مامانخانومی: هفت
مستانه: متین از اون سر شهر ساعت هفت راه میفته، ساعت هشت میرسه. من زودتر از یه ربع به هشت راه نمیافتم.
مامانخانومی: پس من رفتم.
متین: سلام مستانه جون. چه طوری؟
مستانه: خوبم ولی خیلی خوابم میاد.
متین: مستانه، مستانه؟
مستانه: چیه؟ چرا داری داد میزنی؟ چرا انقدر عصبانی هستی؟
متین: مستانه من دو ساعته دارم برات پیغام میذارم. تو هم زل زدی به مانیتور ولی جوابم رو نمیدی.
مستانه: راست میگی؟ فکر کنم خوابم برده بود. هیچچی نمیدیدم.
متین: خوابت برده بود؟ با چشمای باز؟
خانوم منشی: بچه ها موافقین بعد از نهار بریم توی نمازخونه یه چرت بزنیم؟
مستانه: آره من که پایهام.
متین: مستانه پاشو. پاشو بریم. فیلمش تموم شد.
مستانه: اِوا متین. چی شده؟ چرا صورتت خیسه؟ گریه کردی؟
متین: چیزی نیست. یه خورده تحت تاثیر این فیلمه قرار گرفتم.
مستانه: یعنی انقدر قشنگ بود؟؟؟ خوب چرا بیدارم نکردی؟
مستانه: این عقربههای ساعت چرا تکون نمیخورن؟ آخه من روم نمیشه ساعت ده برم بخوابم. خوبه به بهانهی کتاب خوندن برم توی تختم.
مستانه: وا. چرا کتاب از دستم افتاده؟ چراغو کی خاموش کرده؟
یادش بخیر اون شبایی که آدمها برای اینکه خوابشون ببره مجبور بودن گوسفند بشمرن.
پنجشنبه با متین رفتیم شهر کتاب نیاورون که یه پازل برای مریم بخریم. پازلها رو که دیدیم و انتخاب کردیم، من متین رو جلوی تلویزیونی که داشت بازی استقلال و پرسپولیس رو نشون میداد رها کردم و رفتم لابهلای کتابا.
همیشه یکی از بزرگترین لذتهای زندگیم کتاب بوده. خوندن کتاب، ورق زدن و حتی بو کردنش حس آرامش بخشی بهم میده. اما تصمیم گرفته بودم فعلاً دیگه کتابی نخرم. کتابهای نخونده زیاد دارم. ولی این روزا اصلاً فرصت نمیکنم بخونمشون. دن آرام، آناکارنینا، طوفان دیگری در راه است، افرا و ...
لابهلای کتابا چشمم خورد به کتابای شاملو. یادم اومد به متین قول دادم که براش شاملو بخرم. برعکس من، متین زیاد اهل خوندن رمان و داستانهای بلند نیست. شعر و داستان کوتاه رو ترجیح میده. شاملو هم که یکی از نویسندهها و شعرای محبوبشه.
داشتم بین چندتا از کتابهاش یکی رو انتخاب میکردم که دیدم متین داره میاد به طرفم. کتابها رو بردم زیر چادرم که نبینه چی انتخاب کردم. دلم میخواست غافلگیرش کنم. هنوز جلوی قفسهی کتابای شاملو بودم که متین بهم رسید.
یه نگاهی کرد و گفت: "میخوای شاملو برام بخری؟ "
گفتم: "نگاه کن ببین کدومشون بهتره؟ "
یه نگاه سرسری کرد و گفت بذار مجموعه شعر کاملش رو بخریم. کتابهایی که دستم بود گذاشتم توی قفسه و گفتم باشه.
متین رفت بقیهی بازی رو ببینه و من یه دور دیگه زدم. چشمم افتاد به یه مجموعهی سه جلدی از کارهای شاملو. جلد اولش مجموعهی همهی اشعارش بود. جلد دومش مجموعه اشعار خارجی که ترجمه کرده بود و جلد سوم داستانهای کوتاهی بود که ترجمهشون کرده بود.
جلد اول و سومش رو خریدم. متین خیلی خوشحال شد. تا شب داشت به خاطرش ذوق میکرد. خودمم از جلد سومش خیلی خوشم اومده بود سبک ترجمهاش یه جور متفاوت و دلنشین بود.
خلاصه توی این چند روزه بعد مدتها بالاخره تونستم یه کتاب دستم بگیرم و بخونم.
بخش اول کتاب یه سری داستان کوتاهه از ارسکین کالدول.
خیلی باهاش حال میکنم. هر شب با کلی هیجان بر میدارم و میخونمش. حالا نمیدونم دلیلش اینه که بعد مدتها یه کتاب خوب پیدا کردم یا این که خود کتاب واقعاً انقدر هیجان انگیزه.
داستانهای زندگی یه خونواده و روزمرگیهاشونه و یک کمی هم طنز به صورت محو و نامحسوس چاشنیش شده و البته ترجمهی خیلی قشنگ شاملو این لذت رو صد برابر کرده.
حسی که به من میده درست مثل حس کتاب دن کامیلوی جووانی گوارسکیه.
یه تیکه از نوشتهاش رو میذارم که تا حدودی سبک نوشته رو نشون میده:
"مامان حدس میزد یکی پشت پرچین کمین کرده و در حالیکه به قصد دیدن آن طرف پرچین رو نوک پنجههایش قدبلندی کرده بود تا دم پلکان جلو آمد. باباجانم مثل برق سرش را دزدید ولی دیگر دیر شده بود و مامان دیده بودش. به سرعت از پلهها پایین دوید طول حیاط را طی کرد و قبل از آن که بابام به پشت انبار بخزد مامان در نردهیی را باز کرد بند لباس کار او را چسبید ،کشان کشان آوردش زیر پلکان دهلیز و سر من داد کشید:
ویلیام! فوری برو توی اتاق درها رو ببند، پشت پنجرهایها رو بکش و تا وقتی هم که صدات نزدهم اگه پاتو بذاری بیرون قلمتو خورد میکنم!"
روز بلهبرون باباجونی و بابای متین فقط تاریخ عقد رو مشخص کردن و راجع به تاریخ عروسی حرفی به میون نیومد. بعد از اونهم دیگه این موضوع مسکوت موند و کسی راجع بهش چیزی نپرسید. برای هیچ کس خیلی فرقی نمیکرد. چند ماه این ور و اون ور براشون یه جور بود. اون موقع ولی برای من خیلی فرق میکرد. بعد از اون همه اتفاق و اون همه دردسری که سر ازدواجم درست کرده بودم دیگه روم نمیشد تو چشمای مامان و بابا نگاه کنم. چه برسه به اینکه بخوام یه سال دیگه هم مهمونشون باشم.
بعد جوری به پر و پای متین میپیچیدم که تاریخ عروسی رو جلو بندازه. متین ولی از اول گفته بود که باید صبر کنم تا سربازیش تموم شه. هرچی هم که من براش دلیل و مدرک میاوردم که سربازیش نمیتونه اثری توی زندگیمون داشته باشه، قانع نمیشد.
برعکس همیشه که به خاطر من از خواستههاش میگذشت، این بار حاضر نبود هیچ جوری کوتاه بیاد. هرچی من اصرار کردم، التماس کردم، غرغر کردم و حتی تهدید، هیچ فایدهای نداشت. آخرش من دیدم چارهای ندارم جز اینکه صبر کنم.
ولی حالا، حالا که سه ماه بیشتر تا روز موعود نمونده پر از استرس و اضطرابم. احساس میکنم هنوز آمادگی ندارم که مسئولیت یه زندگی رو قبول کنم. احساس میکنم هیچ جوری نمیتونم دوری مامان و بابا رو تحمل کنم. هر وقت به رفتن فکر میکنم دلم برای خودم میسوزه و میشینم زار زار برای خودم گریه میکنم.
تازه اینا به کنار، وقتی یاد کارایی که باید بکنم و نکردم میفتم و یاد اینکه سه ماه بیشتر نمونده، یه رختشوری حسابی توی دلم راه میفته. هنوز خرید جهیزیهام تموم نشده. هنوز خونه برای اجاره کردن پیدا نکردیم. هنوز نه من و نه مامان و نه مریم، پارچه نخریدیم و لباس ندوختیم و ...
تازه بدتر از همه این رومیزیاییه که قراره بدوزم. آخه من نمیدونم توی این دوره زمونه کدوم دختری از این کارا میکنه که من باید بکنم؟
قراره چهار تا رومیزی ترمه در اندازههای مختلف رو سرمهدوزی کنم. البته کار بزرگش رو به اتمامه. خداییش خیلی هم خوشگل شده و حاضر نیستم با هیچ کدوم از این رومیزیهای آماده عوضش کنم. ولی خوب خیلی کار وقتگیریه و نمیدونم میرسم تا سه ماه دیگه اون سه تای دیگه رو هم تموم کنم یا نه.
مخصوصا که از بعد عید شدیداً دچار کمبود وقت میشم. آخه چند ماه پیش یه غلطی کردم و یه فرمی رو پر کردم که بعدا فهمیدم فرم همکاری با یه شرکت دیگه بوده. حالا از بعد عید مجبورم علاوه بر کار شرکت خودمون بعد از ظهرها اونجا هم کار کنم. خدا کنه بتونم یه جوری بپیچونمش.
من اصلاً دوست ندارم همهی کارامون بمونه واسه روزای آخر و کلی استرس ایجاد کنه. دلم میخواد یه ماه مونده به عروسیم همهی کارا تموم شده باشه و من بتونم اون روزای آخر رو فکر کنم. برنامهریزی کنم. رویابافی کنم و ...
خدا کنه بشه.
* * *
از صبح منتظر بودم. منتظر یه خبر، یه پیام یا هر چیز دیگهای از علی. یه جورایی به دلم افتاده بود. صبح رفتم ایمیلم رو چک کردم. حتی اون ایمیل قدیمیم رو هم چک کردم. توی مسنجر هم خبری نبود. حتی کامنتهای وبلاگ قبلی رو هم نگاه کردم. هیچ چی نبود.
سر ظهر یه اساماس اومد. یه اساماس که هیچ شماره تلفنی توش نبود. فقط یه اسم بود. اسمی که آشنا نبود. حتی دست خطشم آشنا نبود. انگار تلاش کرده بود خودش رو پنهان کنه. به جای kh نوشته بود x و به جای gh نوشته بود q. ولی بعضی جاها فراموش کرده بود. سال نو رو تبریک گفته بود و برام آرزوی خوشبختی کرده بود. با امضای یه دوست خیلی قدیمی.
حس قشنگی بهم داد. اینکه علی هنوز به یادمه. اینکه هنوز براش مهمم. اینکه حس شیشمم هنوز از کار نیفتاده. همراه با یه حس دلتنگی غریب.
شمارهی علی رو دارم. از توی گوشیم و دفتر تلفنم پاکش کردم، اما از توی ذهنم که نمیتونم پاکش کنم. میتونم خیلی ساده باهاش تماس بگیرم و عید رو بهش تبریک بگم. اما ...
نمیدونم هیچ کدومتون حس من رو درک میکنین یا نه؟ اینکه یکی رو دوست داشته باشی، دلتنگش باشی و بدونی که اون هم دلتنگته. راحت بتونی بهش زنگ بزنی و صداش رو بشنوی. ولی در برابر همهی این حسها مقاومت کنی. چون مجبوری. چون مجوز این کار رو نداری...
متین گفته حق ندارم از اتفاقای این چند روز به کسی چیزی بگم. منم دهنم قرصه قرصه. به خدا فقط به مامان خانومی و باباجونی و خاله راضیه گفتم. البته میخواستم با اساماس به مریم هم بگم که چون ترسیدم نگران شه از خیرش گذشتم
. شما هم که دیگه غریبه نیستین...
متین جون، تو نمیخواد اینجا رو بخونی. به جای این که وقت ارزشمندت رو صرف چنین وبلاگای بیارزشی بکنی برو توی سایت ایستگاه یه خونه پیدا کن اجارهش کنیم
.
خوشبختانه عید امسال و این سیزده روز به هر بدبختی بود گذشت و عمرش رو داد به شما. من که دیگه طاقتم تموم شد بسکه نگرانی و دلشوره و اضطراب داشتم. ولی بازم خدا رو شکر، خدا رو صدهزار مرتبه شکر که این نگرانیها به ناراحتی منتهی نشد.
اولش با ماجرای سعید و سمانه شروع شد. ماجرای یه عشق پاک و دوست داشتنی که با شکست مواجه شد. ماجراش رو توی یکی از نوشتههام مفصل تعریف میکنم. ولی روزای اول عید پر بود از نگرانی ما برای سعید و سمانه. نگرانی از آیندهی مبهم سعید و ترس از دنیای سیاهی که برای خودش ترسیم کرده بود.
بعدش اون تصادف وحشتناک. هیچ وقت یادم نمیره اون روزی رو که به متین زنگ زدم و ازش پرسیدم خوبی؟ و گفت نه، تا وقتی که توضیح داد چی شده چه حال و روزی داشتم. خوشبختانه به خیر گذشت و فقط یه خسارت مالی سنگین رو روی دست بابای متین گذاشت.
دو سه روزی رو که اصفهان بودیم ظاهراً خوش بودیم. اما نگرانی برای طوطیایی که به خاطر مشکلی که براش پیش اومده بود از صبح تا شب خودش رو توی اتاق حبس کرده بود و گریه میکرد، نمیذاشت این خوشی از سطح به عمق نفوذ کنه.
از اصفهان که برگشتیم تا دو سه روز متین رو ندیدم. ظاهرا همه چیز خوب بود و وضعیت نرمال بود. خیلی دلم میخواست یه صبح تا شب با متین باشم و با هم بریم کوهی، دشتی،جنگلی، ... بهش که گفتم کلی استقبال کرد و گفت از خداشه.
اما فرداش وقتی بهش زنگ زدم و پرسیدم خوبی؟ دوباره گفت نه. حال بابای متین بد شده بود و وقتی رفته بودن بیمارستان فهمیدن که سکته کرده.
خدا رو شکر خفیف بود و به خیر گذشته بود و بعد دو روز از بیمارستان مرخص شد و الان توی خونه است و حالش خیلی بهتره. اما من توی اون دو روز همش یاد نوشتههای رزی دربارهی مامانش و اون اتفاق میفتادم و برای همین داشتم از نگرانی دق میکردم.
بسه دیگه. تا همین جاشم متین کلهی من رو میکنه.
مواظب خودتون باشین تا من برگردم. اگر هم متین نذاشت زنده برگردم حلالم کنین.
چقدر سخته بعد یه هفته که پشتم حسابی باد خورده و از هرچی کامپیوتر و اینترنت و متعلقاتش دور بودم، دوباره بیام و اینجا بنویسم. اصلاً یادم نمیاد سبک نوشتنم چه جوری بود؟ خودمونی بود یا رسمی؟ طنز بود یا جدی
؟؟؟
خدا به داد شرکت برسه، احتمالاً بعد سیزده که برم شرکت پسورد کامپیوترم رو یادم رفته و با کلی دردسر مجبورم برم توی ویندوزم. راستی پسوردم چی بود؟ متین تو چیزی یادت میاد؟؟؟
حالا ولش کن...
دیروز از اصفهان برگشتیم. با مامان خانومی و بابا جونی و مریم و متین رفتیم اصفهان. اولین باری بود که متین میاومد اصفهان. هدف دید و بازدید و عید دیدنی بود و در کنارش یک کمی هم گردش و نشون دادن آثار باستانی این شهر.
من آدم غرغرویی نیستم، حداقل اینجا نیستم. برای همین اصلاً نمیگم که توی اصفهان از زور گرما و شلوغی و سر و صدا و ... نفسمون بالا نمیومد. اصلاً هم توضیح نمیدم که یه صبح تا ظهر توی خیابونا چرخیدیم ولی حتی نتونستیم از دور عالی قاپو و مسجد شیخ لطفالله رو به متین نشون بدیم، بسکه ترافیک بود...
من گاهی اوقات دچار یه مشکلی میشم. دلیلش رو نمیدونم و دنبالش هم نرفتم. این مشکل بیشتر از اینکه خودم رو آزار بده، اطرافیانم رو آزار میده. من گاهی کلاً احساسم رو از دست داده میدم. این چند روزه هم این طوری شده بودم. هیچ حس خاصی نسبت به اتفاقهای دور و برم نداشتم. نه چیزی خوشحالم میکرد و نه چیزی ناراحتم میکرد.
نه از دیدن پدربزرگ و عمهها و عموهام که کلی دلتنگشون بودم حس خاصی بهم دست میداد. نه مشکلی که برای طوطیا پیش اومده بود چندان ناراحتم میکرد.
موقعی که دستم توی دست متین بود و کنار زاینده رود قدم میزدم میدونستم که یه روزی یه همچین اتفاقی یکی از رویاهای دوردستم بوده و الان باید توی اوج لذت باشم. حتی میشنیدم که متین با تمام احساسش از اینکه خوشحاله که اولین بار کنار من زاینده رود رو دیده حرف میزد اما هیچ حس خاصی نداشتم و فقط با یه لبخند حرفش رو تایید میکردم.
هر شب وقتی متین با تمام وجودش عشقش رو ابراز میکرد، میدونستم که تا چند ماه پیش گذروندن یه شب با متین جز آرزوهای محالم بوده . ولی خیلی راحت پشتم رو میکردم بهش و میخوابیدم.
امروز اما حالم بهتر بود. وقتی به این فکر میکردم که مریم عزیزم تا چند ساعت دیگه میره مکه و پونزده روز پیشمون نیست، اشکهام جاری میشد و این یعنی که حالم بهتر بود. یعنی هنوز یه ته مونده احساسی برام باقی مونده بود...
پ.ن۱: ظاهراً نه تنها سبک نوشتنم رو یادم رفته، کلاً نوشتن رو فراموش کردم. باید یک کمی بهم فرصت بدین تا خودم رو بازیابی یا شایدم بازسازی کنم.
پ.ن۲: فوتوبلاگ من و متین رو دیدین؟ اوناهاش، اون بغله... اگه روش کلیک کنین بهتر و دقیقتر میتونین شاهد هنرنمایی ما باشین( مستانهی از خود مچکر
)
پ.ن۳: عکس ماه، کار دست متینه. آخه میدونین خیلی وقتها تنهایی از آدمها یه هنرمند میسازه...
بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق بیتابی میآورد و بهار بیتاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور.
زمین هر روز رازی از عشق به بهار میداد و میگفت: "این راز را با هیچکس در میان نگذار. نه با نسیم، نه با پرنده و نه با درخت. رازها را که برملا کنی، بر باد میرود و راز بر باد رفته، رسوایی است."
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی، هر قطرهی باران و هر دانهی برف رازی.
و رازها بیقرار برملا شدن بودند و بهار بیقرار برملا کردن.
زمین اما میگفت:" هیچ مگو که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینههای فراخ میخواهد به فراخی عشق."
زمین میگفت:"دم بر نیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفهی گیلاس."
زمین میگفت:"..."
* * *
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفتهها و چه ماهها.
چه ثانیههای سرد و چه ساعتها، سخت. بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین میگفت: "عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره. عشق آتش است و دل آتشگاه اما عاشقی آن زمانی است که دل آتشفشان شود."
زمین میگفت: "رازهای کوچک و عاشقیهای ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود. راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند."
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب و جهان حیرت کرد.
نویسنده: عرفان نظرآهاری
پ.ن۱: دوستان مهربونم، عیدتون مبارک. برای تکتکتون آرزوی بهترینها رو دارم. آرزوی ایمان، عشق و آرامش. سرشار باشید...
پ.ن۲: متین نازنینم، به احترام عشق عظیمی که در سینه دارم سکوت میکنم. دستت را در دستان بگذار و چشم در چشمانم بدوز تا که بدانی چه میکشم...
پ.ن۳: خدای دوست داشتنیم، بگذار یک بار آنچه را که از تو در دل دارم فریاد بزنم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. به اندازه تمام آنچه شمردنی است و شکرت میکنم به خاطر تمام داشتهها و نداشتههایم. اما چه میشود اگر این پردهها فروافتد؟
خدایا سرشارم کن از عشق و از آسمان.
چهار روز بیشتر تا بهار نمونده و نشونههای بهار کم و بیش آشکار شده. از شکوفههای درختها و هوای بهاری این روزها بگیر تا شلوغی سرسامآور خیابونها و مغازهها.
اما این روزا حس و حال من زیاد بهاری نیست. بیشتر حس عصرهای پاییز رو دارم. با همون دلتپیدنهای بیتاب و دلگرفتگیهای بیدلیل
.
بعدازظهر به اصرار متین و با کلی غر زدن بلند شدم که برم آرایشگاه. هیچوقت از آرایشگاه رفتن خوشم نمیومد. نه اینکه از اینکه تمیز و خوشگل بشم بدم بیاد، یا حتی نه به خاطر اینکه حرفهای خالهزنکی توی آرایشگاهها رو دوست نداشته باشم. ولی یه جورایی به محیط آرایشگاه و به هرچی آرایشگره آلرژی دارم.
* * *
فکر میکنم این احساس ریشه در دوران کودکیم داره. و برمیگرده به ایراد گرفتنها و غرغرهای مدام مرجان خانوم و دستیارش.
توی نوجوونی معمولاً از آرایشگاه رفتن سر باز میزدم. به این بهانه که دوست دارم موهام بلند باشه دردسر شونه کردن موهام رو تحمل میکردم اما حاضر نبودم پام رو توی آرایشگاه بذارم.
خلاصه تا قبل نامزدیم یه جوری با این مسئله کنار میومدم. خوشبختانه مامان خانومی اجازه نمیداد من ابروهام رو بردارم و بنابراین زیاد گذرم به آرایشگاه نمیافتاد.
روز قبل نامزدی با مامان رفتیم آرایشگاه. تصمیم گرفته بودم متحول شم و دیدم رو عوض کنم. ولی برخوردای بد الهه خانوم دوباره همهی خاطرات من رو در ناخودآگاهم زنده کرد و دوباره من با همون حس قبلی که حالا تشدید هم شده بود از آرایشگاه اومدم بیرون
.
* * *
از شرکت که اومدم بیرون رفتم سمت میدون هروی. آرایشگاه خیلی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود. رفتم نوبنیاد. از در آرایشگاه راهم نداد تو. منشی نشسته بود دم در و فقط اونایی رو که وقت قبلی داشتن راه میداد.
اگه اصرارهای متین نبود و حرفها و نصیحتهای دیروز مامان و خاله مبنی بر اینکه " مستانه یک کم به خودت بِرِس، آخه متین هم دل داره." بیخیال میشدم و از همونجا برمیگشتم خونه. ولی حالا نه راه پیش داشتم و نه راه پس.
زنگ زدم به خاله و آدرس آرایشگاهش رو گرفتم. اونجا هم خیلی شلوغ بود، اما چون چارهی دیگهای نداشتم منتظر نشستم.
یه خانومی که بعداً بهم گفت اسمش زهراست بهم اشاره کرد که برم توی اتاق بغلی. رفتم. گفت میخوای من کارت رو انجام بدم؟ ازش خوشم اومد. مهربون بود. با بقیهی آرایشگرا فرق داشت. گفتم آره. گفت پس بشین.
نشستم زیر دستش و سر حرف رو باز کرد. از زندگیم پرسید. از کارم. از متین و اخلاقهاش. از خودش و خونوادش گفت. از دخترش که تبریز درس میخونه و پسرش که شیراز زندگی میکنه. از آدمهایی که هر روز باهاشون سر و کار داره و ...
خیلی با دقت و با حوصله کار میکرد. اما برعکس همیشه زمان خیلی زود گذشت. آینه رو که گرفت جلوم از کارش خیلی خوشم اومد.
ازش تشکر کردم. هم به خاطر کارش و هم به خاطر حس خوبی که برخلاف همیشه داشتم.
آخرین نفر اومده بودم و قبل از همه از آرایشگاه اومدم بیرون. خاله راضیه زنگ زد بپرسه رسیدم یا نه. وقتی گفتم کارم تموم شده خیلی تعجب کرد. گفت فریبا خانوم که همیشه سرش شلوغ بود. گفتم آره اون سرش شلوغ بود برای همین زهرا خانوم کارای من رو کرد.
هم تعجب کرد و هم عصبانی شد. گفت زهرا خانوم که آرایشگر نیست. فقط یه منشیه. تو چهطور جرات کردی بری زیر دست اون بشینی؟ آرومش کردم و خیالش رو راحت کردم که همهچیز خوبه.
و تازه فهمیدم چرا این بار حس بد همیشه رو نداشتم.