مستانه راست میگه. نمیدونم وقتی تو اون دنیای قبلی که ازش اومدیم این دنیای فعلی، داشتن "حس و ذوقِ موسیقایی" و "لذت از موسیقی" رو تقسیم میکردن، مستانه کجا بود و دنبال چی میگشت! باور کنید خیلی تلاش کردم کمکش کنم بفهمه چطوری میشه از یه ریتمِ قشنگ لذت برد، به اعماق نوستالژی فرو رفت، یا تا اوج لذت و فرح پرواز کرد، اما نشد... نمیشه!
مستانه جداً راست میگه و من همینجا از همهی دستاندرکاران و دوستداران موسیقی و کلاْ جامعهی هنری عذرخواهی میکنم. شما به احساسات مستانه نسبت به موسیقی با دیدهی اغماض بنگرید و عوضش منو بنگرید!
راستش -مستانه هم خوب میدونه- هیچی مثِ یه ریتم و شعر و آهنگ خوب نمیتونه منو سرِحال بیاره. من سواد موسیقی ندارم، اما برخی ریتمها و اصوات واقعاً با سلولهای مغزم بازی میکنن و منو متحول میکنن.
جالبه بدونین اصلاً هم در مورد موسیقی گوش کردن تعصب ندارم. از پاپ و راک و جز و بلوز و ترنس گرفته تا سنتی و محلی و تلفیقی و آیینی... با همه حال میکنم. البته باید اعتراف کنم با موسیقی کلاسیک و رپ و هیپ هاپ، میونهی خوبی ندارم. گوشم موسیقیِ خوب رو از بد تشخیص میده. فکر میکنم و اعتقاد دارم توی هر سبکی آدمای حرفهایِ بزرگی وجود دارند که هنر موسیقی رو توی اون زمینه متعالی کردن. از اونجایی که هنر به طور مستقیم با فطرت آدمها سر و کار داره، میشه به صورت متنوعی با موسیقی به تعالی رسید و لذتش رو درک کرد.
بذارید رو راست بگم. به نظر من نمیشه به سادگی از کنار تحریرهای صدای اساتیدی مثل شجریان (پدر و پسر) و ناظری و سراج و سیاوش قمیشی؛ گیتار الکتریکِ جو ساتریانی؛ ویولونِ بیژن مرتضوی؛ تارِ استاد لطفی؛ گیتارِ اریک کلاپتن؛ سهتارِ ذوالفنون؛ وسعت صدایِ ابی؛ صداقتِ جیمز بلانت و مسعود فردمنش؛ پیانوی جواد معروفی؛ گرمای صدای فرهاد مهراد و فریدون فروغی و هایده و شکیلا؛ هنر تنظیمِ استیو مک کرام و اروین خاچیکیان و شهرام آذر؛ نوستالژیِ ایرج بسطامی و بنان؛ هنر آهنگسازیِ سیاوش قمیشی و محسن نامجو و حسن شماعی زاده -دهه ۵۰ و ۶۰ - و کریس دی برگ و جرج مایکل و استینگ و واروژان و پینک فلوید و علیزاده و کامکارها و دیوید گیلمور و ونجلیس و یانی و کوروش و کاوه یغمایی و احمد پژمان و اوانسنز ... عبور کرد و بیتفاوت بود.
انتخاب بهترینها سخته. مخصوصاً اگه بخوای خودت رو به یه تعداد (مثلاً هفت ترانه) محدود کنی. اما تلاش میکنم:
۱- تقریباً تمام ساختههای سیاوش قمیشی اعم از جدید و قدیم.
۲- "شب وصل"، "زمستان"، "یاد ایام" و بسیاری دیگر از آثار استاد شجریان
۳- "در انتظار معجزه" از لئونارد کوهن
۴- "پژواکها" اثر پینک فلوید
۵- آلبوم "فالن" از اوانسنز
۶- آهنگ "صدایارون" از ستار
۷- آهنگ "بوی عیدی" از فرهاد مهراد
اووووووووه! چه کار سختی بود! البته نوعِ سختی در مورد من و مستانه یه مقدار با هم فرق میکنه دیگه...!
در مورد آهنگهای بد منو معذور کنید! اونا هم زیادن. سعی میکنم بهشون فکر نکنم. واقعاً ارزش فکر کردن و نام بردن ندارن...
راستش رو بخواین اومدم توی این بازیه شرکت کنم. همین بازی ترانهها رو میگم.
چی شده؟ خیلی دیر اومدم؟
خوب تقصیر من نبود. قرار بود متین از طرف من توی این بازی شرکت کنه ولی ظاهرا ایشون فرصت سرخاروندن هم نداره و نمیشه توقعی ازش داشت.
خوب حالا باید چی کار کنم؟ اسم هفت تا ترانه رو بگم؟
آخه این چه بازیه؟ هفت تا ترانه؟ من از کجام بیارم؟
رفتم یه ذره چرخیدم توی وبلاگا. اسم چندتا خواننده رو یاد گرفتم. هایده، سیاوش، ابی و ...
یه چیزی بگم مسخرهام میکنین؟
تا حالا متین هرچی تلاش کرده من اسم دوتا از اینا رو یاد بگیرم و صداهاشون رو تشخیص بدم موفق نشده.
هر وقت یه آهنگ یه جا میشنوه میگه مستانه جونم اگه بگی این که داره میخونه کیه برات یه جیمجیم میخرم.
منم کلی تمرکز میکنم و بعد میگم این داریوشه. متین یه دونه میزنه توی سرش و میگه نه گلم. این هایده است.
راستی من یه سوالی دارم این خوانندههای زن چرا صداشون انقدر کلفته؟ خوب آدم به اشتباه میفته.
ببینم هنوزم دوست دارین من اسم هفت تا آهنگی رو که دوست دارم بگم؟
حالا بذارین یه امتحان کنیم ببینم چی میشه.
1- ببار ای بارون ببار - شجریان
2- نمی دانم چه می خواهم بگویم – اصفهانی
3- نهان مکن – عصار
4- گل گلدون من – سیمین غانم
هفت تا نشد؟
5- و 6- و 7- چند تا از آهنگای آلبوم نیلوفرانه و یاد استاد افتخاری
اینا رو هم اگه دوست دارم فقط به خاطر اینه که یه خاطرهای چیزی ازشون دارم. وگرنه من رو چه به ترانه؟
ترانهای هم که از شنیدنش کهیر بزنم وجود نداره. دلیلشم فکر کنم معلومه.
چرا راستی یه دونه هست.
تو خودت قند و نباتی، شکلاتی شکلات- اسم خوانندهاش رو یادم نیست ولی بچه ها میگفتن پسرِ...پسرِ... ای خدا من چرا هیچی یادم نمیاد؟؟؟
شرمنده. الان از خجالت روم نمیشه سرم رو بلند کنم. چه برسه به اینکه بخوام هفت نفر رو هم معرفی کنم.
گوشیم رو با گوشی مامانم عوض کردم و شمارهی کسی رو ندارم.
به سرم زده امروز کلاس بسکتبالم رو بپیچونم و دو سه ساعتی با هانیه باشم. زنگ میزنم خونه و به مامان میگم از توی گوشیم شمارهی هانیه رو بده. بهش اساماس میزنم و برای عصر قرار میذارم.
بعدازظهر گوشیم زنگ میزنه. شمارهش رو نگاه میکنم. آشنا نیست. حدس میزنم باید هانیه باشه. احتمالاً میخواد مطمئن شه که میرم سر قرار.
صدای توی گوشی: الو، سلام.
من: سلام هانیه جون چطوری؟
صدای توی گوشی: هانیه؟؟؟؟
من [در حالیکه به خودم میگم آخه دختر تو چقدر خنگی. کجای این صدای هانیه است. آهان فهمیدم. فاطمه صمدیه. دوست دانشگاهم. قراره فردا با هم بریم سینما]: ببخشید فاطمه، یه لحظه با یکی از بچههای دیگه اشتباه گرفتم.
صدای توی گوشی [با عصبانیت]: از وقتی شوهر کردی همهی فک و فامیلات رو فراموش کردی؟ راضیهام. خالهت.
من: ...
راه میافتم به طرف تجریش که برم پیش هانیه. گوشیم زنگ میزنه. شماره رو با دقت نگاه میکنم. نه شمارهی هانیه است و نه شمارهی خاله راضیه.
دلم نمیخواد دوباره سوتی بدم.
صدای توی گوشی: سلام مستانه. خوبی؟
من: سلام. ممنون. عذر میخوام میتونم بپرسم شما؟
صدای توی گوشی: نشناختی؟ فاطمهام.
من [در حالیکه دارم توی ذهنم صدا رو با تصویر تکتک فاطمههایی که میشناسم تطبیق میدم]: ببخشید فاطمه جون. تو خوبی؟ چه خبر؟
فاطمه: خبری نیست، سلامتی. میخواستم بپرسم میای؟
من [حدس میزنم که همکارم فاطمه است]: کاری داری باهام؟ من از شرکت اومدم بیرون. بذار واسه فردا.
فاطمه [با تعجب]: داری با کی حرف میزنی؟ بهت میگم کی میای؟
من [من در حالیکه عرق شرم روی پیشونیم نشسته، با خودم فکر میکنم دو روزه منتظر تلفن فاطمه صمدی بودی که برای فردا باهاش قرار بذاری، حالا نمیشناسیش]: ببخشید فاطمه جون داشتم با یکی از همکارام حرف میزدم.
فاطمه: خواهش میکنم. حالا کی میای؟
من: حدود دو و نیم سه خوبه؟
فاطمه: مستانه تو حالت خوبه؟
من [در حالیکه اصلاً قصد ندارم کم بیارم]: خوبم تو چطوری؟ چی شده زوده؟
فاطمه: هیچی ولش کن. فقط میخواستم بگم کلاس بسکتبال تشکیل نمیشه.
من [با تاسف]: ای وای. تو بودی؟؟؟
چند روزیه از خودم و متین چیز زیادی اینجا ننوشتم. راستش یه خورده درگیر بودیم. درگیر یه مشکلی که خودمون ایجادش نکرده بودیم و مقصر هم نبودیم ولی فقط خودمون میتونستیم حلش کنیم.
چیز جدیدی نبود. قبلاْ اتفاق افتاده بود و احتمالاْ بعداْ هم اتفاق میافته. ولی هیچوقت نمیشه راهحلی رو که یه بار ازش استفاده کردیم دوباره به کار ببندیم. هربار باید بشینیم و تمام ایدههایی رو که داریم بریزیم وسط و با توجه به شرایط زمانی و مکانی بهترینش رو انتخاب کنیم.
خوبیش اینه که این جور مواقع من و متین احساس نزدیکی خیلی بیشتری میکنیم. اینکه یه مسئله هست که مال زندگی ماست و باید با کمک و مشورت هم حلش کنیم حس خوبی به هردومون میده. حس تعلق داشتن.
اما درگیری با این مشکل آستانهی تحمل هردومون رو پایین آورده بود و به بهانههای بیخودی و بیارزش از دست هم ناراحت میشدیم و منم که به قول گفتنی اشکم دم مشکمه . مامان خانومی که هیچوقت نمیتونه مثبت فکر کنه تا اشک من رو میدید فکر میکرد الان یه مشکل حاد بین من و متین پیش اومده که تنها راهحلش جداییه
.
من توی این روزا کمتر متین رو میدیدم و نیاز به بودنش رو بیشتر از همیشه حس میکردم. میدونستم که متین برای حل این مسئله کمتر وقت داره که با من باشه. اما از طرفی هم دلم میخواست این روزای قبل عید رو بیشتر باهم باشیم. کلی خرید داشتم و طبیعتاً دوست داشتم با متین برم خرید. به خصوص که متین پایهی خوبی برای خرید کردنه. ولی خوب نمیشد.
دیروز تصمیم گرفتم خودم تنهایی برم خرید. مثل اونوقتها. من همیشه آدم مستقلی بودم. همه کارم رو خودم میکردم و برای خرید هم به کسی وابسته نبودم. اما از وقتی با متین همراه شدم، لذت خرید کردن چند برابر شد و همین مسئله وابستگیم رو هم بیشتر کرد.
میخواستم برای متین و اگه شد برای طوطیا عیدی بخرم. اولش سخت بود. مدتها بود که تنهایی توی هیچ مغازهای نرفته بودم. یه خورده ویترین مغازهها رو نگاه کردم و توی پاساژ قدم زدم. ولی کم کم گرم شدم. توی مغازهها سرک میکشیدم و قیمت هرچیزی رو که خوشم میومد میپرسیدم
.
چند تا روسری برای طوطیا پسندیدم ولی رنگهایی رو که دوست داشتم نداشت. از وسایل فانتزیشم خوشم اومد ولی یه خورده گرون بود. همین جوری داشتم قدم میزدم که هانیه اساماس زد. گفت تصمیم گرفته با میثم ازدواج کنه. شاخ دراوردم. آخه چندوقتی بود رابطهشون بهم خورده بود. خیلی با هم اختلاف نظر داشتن. یه خورده نصیحتش کردم و ...
وای چقدر قشنگه . همینجور مات و مبهوت وایساده بودم پشت مغازه و نگاهش میکردم. یه چیزی بود که توی بچهگیهام خیلی دوستش داشتم. چند وقتی بود مریم دلش میخواست بخرش ولی هیچجا پیداش نکرده بود.
رفتم توی مغازه. خوب نگاهش کردم. هنوزم خیلی دوستش داشتم. نمیدونستم برای خودم بخرمش یا برای متین. برای مریم بخرمش یا برای الینا کوچولو.
آخرش تصمیم گرفتم برای متین بخرمش. بهترین عیدی بود که میتونستم براش بخرم و اینطوری خودمم از کنار متین فیض ببرم.
(شرمنده که نمیگم چیه. آخه متین اینجا رو میخونه.)
بعدش چندتا مغازهی دیگه هم رفتم و چندتا خرده ریز هم خریدم اونقدر که دیگه در کیفم یا بهتره بگم چمدونم بسته نمیشد.
وقتی برگشتم خونه خیلی آرومتر از قبل بودم. دیگه اثری از استرسی این چند روز باقی نمونده بود. تازه فهمیدم که آدم میتونه به جای اینکه در بیرون دنبال آرامش بگرده، آرامش رو در درونش ایجاد کنه.
آخر شب متین اساماس زد. گفت همهچیز درست شده. با یه لبخند جواب اساماسش رو دادم و آروم خوابیدم.
دلم یه دختر بچهی سه چهارساله میخواد. مهم نیست که بچهی خودم باشه یا نباشه. ولی مهمه که شاد و بازیگوش و شیرینزبون باشه.
دلم میخواد لابهلای خندهها و شادیهاش یه بار دیگه معصومیت رو تجربه کنم. دلم میخواد موقعی که غرق بازیه زل بزنم به چشمهاش و حقیقت رو توی عمق نگاهش جستجو کنم.
* * *
دلم یه جای شلوغ میخواد. مهم نیست که کجا باشه. اما مهمه که همهی دوست و آشناهام اونجا جمع باشن. دلم میخواد لابهلای غریبهها دنبال دوستام بگردم و با دیدن هر کدومشون غرق هیجان و شادی بشم.
دلم میخواد به تکتکشون بگم که چقدر دوستشون داشتم.
* * *
دلم یه دشت بزرگ و سبز میخواد. مهم نیست که هوا ابری باشه یا آفتابی. اما مهمه که لابهلای سبزهها پر از شقایق قرمز باشه. دلم میخواد توی این وسعت سبز با متین تنها باشیم. لابهلای گلها دراز بکشیم و چشم بدوزیم به آسمون و به ابدیت فکر کنیم.
* * *
دلم یه خلاء عمیق میخواد. یه جایی خالی از هر صدایی، هر حرکتی، هر جسمی، هر مادهای. یه دالان سیاه و تاریک که تهش یه نور درخشان من رو به سمت خودش جذب کنه.
باباجونی دمدمای صبح با یه چمدون پر سوغاتی از راه میرسه. خواب و بیدارم و منتظر. با صدای بابا ذوق زده از تختم بلند میشم و توی تاریکی از روی متین که پایین تخت خوابیده رد میشم و میپرم توی بغل بابا. دلم خیلی براش تنگ شده. هف-هش-ده روزی رفته بود ماموریت.
مامان هم بیداره. سه تایی میریم توی اتاق بابا و میشینیم به حرف زدن. بابا یه خورده از اونجاها برامون تعریف میکنه و همزمان چمدونش رو هم باز میکنه. سوغاتیها رو درمیاریم و نگاه میکنیم. بیشترش لباس و پارچه و یه خردهریزایی برای جهیزیهی منه.
میدونم که تا حالا متین از صدای خش خش کیسهها بیدار شده و دلشمی خواد بیاد پیش ما ولی روش نمیشه. میرم یه سر بهش میزنم. بیداره. بهش میگم پاشو برو دنبال بابا. زنگ زده گفته توی فرودگاه منتظره. میخنده و بغلم میکنه. سرم رو میذارم روی سینهاش. دلم بدجوری براش تنگ شده. چند وقتی هست که یه دل سیر همدیگه رو ندیدیم و با هم حرف نزدیم. دیشب هم که بعد مدتها میتونستیم با هم باشیم. من گلودرد و زکام داشتم و مجبور شدم چند تا قرص بخورم و تخت بخوابم.
موقع صبحونه دیدم متین زیاد سرحال نیست. حس کردم به خاطر توجه زیادیه که دیشب بهش داشتم. معذرت خواهی کردم که زود خوابم برده بود. ولی گفت نه. دیشب فاطمه چند تا اساماس به متین زده بود و متین رو ناراحت کرده بود
.
چند وقت پیش رئیس بزرگه یه پروژهی جدید تعریف کرد و متین هم شد مدیر پروژه. قرار بود من و فاطمه توی این پروژه با متین همکاری کنیم. ولی من زیاد از فضای پروژه خوشم نیومد و خودم رو کشیدم کنار. متین موند و فاطمه. تا اینکه دیروز بالاخره پروژه جواب داد و رئیس بزرگه اومد نتایج رو دید و کلی خوشحال شد و کلی از متین تشکر کرد. ولی به فاطمه چیزی نگفت.
فاطمه بهش برخورده بود. پول پروژه رو گرفته بود ولی توقع داشت رئیس یه تشکر خشک و خالی هم ازش بکنه. دیشب با اساماس این حرفها رو به متین زده بود و متین رو مقصر دونسته بود. میگفت متین زرنگی کرده و پروژه رو به اسم خودش در کرده.
از صبح که اومدیم شرکت فاطمه هم با من سرسنگینه و هم داره توی چت با متین دعوا میکنه. هرچی هم که متین براش توضیح میده که قضیه این طوری نبوده و رئیس بزرگه میدونسته که من و شما با هم کار می کنیم و تشکر نکردنش از بیادبی خودش بوده و به من کاری نداشته توی گوش فاطمه فرو نمیره.
من دارم به صورت man-in-the-middle* حرفهاشون رو میخونم و با خودم فکر میکنم من اگه جای فاطمه بودم عکسالعملم چی بود. به نتیجهی خاصی نمیرسم جز اینکه کاری رو که فاطمه کرده نمیکردم. من سالهاست که یاد گرفتم که نباید از دیگران توقعی داشته باشم. این طوری خودم راحتتر زندگی میکنم. چون رفتارهای خوبی رو که دیگران دارن میذارم به حساب لطف و نه وظیفه. و این طوری دنیای اطرافم پر میشه از لطف و مهربونی.
آخ جون. آقای همکار لطف کرده و از کرمان برامون کلمبه آورده. ما که از شما توقع نداشتیم آقای همکار.
* man-in-the-middle: نوعی حملهی کامپیوتری است که فردی اطلاعات تبادل شده بین دو کامپیوتر را شنود میکند.
مامانبزرگ خواب دیده بود حاملهام. نگران شده بود. یواشکی بهم گفت خیلی مواظب باشم.
مامان خواب دیده بود حاملهام. نگران شده بود. دیگه اجازه نمیداد شب با متین بیرون باشم.
من خواب دیده بودم حاملهام. نگران شده بودم. دنبال تعبیرش گشتم. نوشته بود نشونهی یه بار سنگینه. فکر کنم بار سنگین گناهام رو میگفت.
من خواب دیدم که بچهدار شدم. خوشحال شدم. دنبال تعبیرش نگشتم. دوست دارم تعبیرش این باشه که خدا من رو بخشیده و من رو از اون بار سنگین رها کرده.