غریبه ها...

  

راستش بچه داری سخت هست، ولی نه اونقدر که زندگی با سه تا غریبه، تلاش برای شناختنشون و وفق پیدا کردن باهاشون سخته. مستانه ی جدید، متین جدید و علی رو می گم...

 

علی


دیروز بعد از ده روز برگشتیم خونه خودمون و زندگی سه نفریمون به شکل واقعی شروع شد. 


اولین نکته ای که کشف کردم این بود که از این به بعد باید یاد بگیرم همه کارها رو یه دستی انجام بدم. حتی وبلاگ نوشتن رو!


و اما چند تا عکس از پسر نازنیمون "علی".


پس از تولد:



یازده روزگی:




ادامه مطلب ...

زندگی تازه


با اولین انقباض دنیا یه ذره کوچیک شده. با دومین انقباض یه ذره ی دیگه. با هر دردی دنیا کوچیک و کوچیکتر می شد. همه چیز اهمیتش رو از دست می داد. همه چیز کمرنگ و کمرنگ تر می شد. توی اون اتاق سبز رنگ و روی اون تخت آبی هیچ چیز، هیچ رنگی نداشت. بی رنگ بی رنگ بی رنگ...


وقتی نشد، وقتی دکتر اومد و با اضطراب گفت که ضربان قلبش افت کرده، وقتی اومدن به زور دستم رو فشار دادن توی استامپ و زدن زیر ورقه سزارین، خیلی قبل از اونکه اولین نفس رو برای بیهوشی بکشم، دنیا تموم شده بود. تموم تموم تموم...


وقتی به هوش اومدم، وقتی چشمهام رو باز کردم، وقتی توی پاسخ اولین سوالم شنیدم که حال بچه ام خوبه، وقتی از توی نگاه متین و تن صداش مطمئن شدم که آدمها بهم راست می گن و همه چیز به خیر گذشته. دنیا دوباره شروع شد. دنیا دوباره رنگی شد. دنیا دوباره بزرگ شد.


اما نه به اندازه قبل. شاید به اندازه 52 سانت. شاید به اندازه انتظار برای لحظه ای که پسرک چشمهاش رو باز می کنه.


دنیام کوچیک موند. اما قلبم این روزها بزرگتر از همیشه است و محکم تر از همیشه می تپه و پر شده از دوست داشتنهای عظیم. دوست داشتن یک مرد نازنین و یک کودک لطیف...


از من جدا مشو!

 

ظاهرا پسرک بالاخره یه تکونی به خودش داده و تصمیمش رو گرفته که بیاد بیرون. منتها را رو بلد نیست و داره تلاش بیهوده می کنه که از همون روی شکم یه جوری راه رو باز کنه که خوب طبیعتا نمی شه. 


یه فال حافظ گرفتم این اومد:


از من جدا مشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای


خلاصه که قصد جدا شدن نداره ظاهرا!

 

پدر آن دیگری


چندتا کتاب توی کتابخونه‌ام قایم کرده بودم برای روز مبادا. حالا روز مباداست و چون حسش نیست تا کتابخونه برم، رفتم سراغشون.


یکی از کتابها، "پدر آن دیگری" ست. 



خیلی دوستش دارم. هنوز تمومش نکردم و دلمم نمیاد تند تند بخونمش. یک کمی شبیه کتاب "اتاق" هست. یعنی مثل همون از زبون یه بچه نوشته شده. بچه‌ای که از نظر بقیه، خنگ و عقب‌مونده است و هیچ کس جز مادرش دوستش نداره. ولی خب واقعیت اینه که فقط حرف نمی‌زنه و همه چیز رو خوب می‌فهمه و یه جاهایی یه چیزایی از خودش نشون می ده که همه رو متعجب می‌کنه.


خلاصه که من دارم از خوندنش لذت می‌برم. گفتم این روزای آخر یه کار فرهنگی هم کرده باشم!  


تنها فایده‌ای که دنیا آمدن شادی داشت این بود که مادر تا چند سال به اداره نرفت و پای اکرم خانم از خانه ما بریده شد. تا قبل از آمدن شادی هر صبح همه لباس می‌پوشیدند و می‌رفتند و مرا که گریه می‌کردم پیش اکرم خانم می‌گذاشتند. جوری رفتار می‌کردند که گویی بزودی برمی‌گردند، ولی نمی‌دانستند که آن روزها چقدر برای من طولانی بود. هر روز فکر می‌کردم آنها برای همیشه رفته‌اند و مرا به اکرم خانم بخشیده‌اند و تا وقتی یکی‌یکی برمی‌گشتند، قلبم جوری ورم می‌کرد که به اندازه تمام خانه می‌شد.

  

پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند!

 

کارهای ناتمومم یکی یکی داره تموم می شه. پریروز فریزر رو هم پر کردم. یعنی زحمت کرفس و بادمجونش رو خودم کشیدم، سبزی رو هم رفتم از خیریه زینب کبری خریدم. خیلی تعریف تمیزی و خوشمزگی سبزیهاش رو شنیده بودم. خودم البته هنوز امتحان نکردم. ولی امیدوارم به همون خوبی که تعریف می کنن باشه.


ترشی و مربای دست ساز هم داشت. که یه شیشه از هرکدوم خریدم و انصافا خوشمزه بود.


امروز هم روز اتوکاریه! باید تمام لباسهای چروک توی کمد رو دربیارم و اتو کنم که تا یه مدت راحت باشم. دیگه از فردا فکر نکنم کار خاصی برام بمونه.


دیروز رفتم سونوی آخر و راستش یک کم نگران شدم. وزنش، حرکتش و همه چیش خوب بود. ولی سایز سرش و پاش کوچیک بود. در این حد که بر طبق اون اندازه گیریها دکتر تاریخ زد 9 مهر! در حالیکه من نهایت تاریخم 29 شهریوره. البته هم دکتر سونو، هم دکتر خودم و هم اینترنت و ... همه تایید می کنن که توی هفته های آخر سونوگرافی تا سه هفته هم خطا داره. ولی آدمه دیگه. نگران می شه.


حالا پیش خودمون بمونه من بدم نمیاد دو سه روز بیشتر اون تو بمونه و متولد ماه مهر بشه! ولی دیگه نه یازده روز!

    

طبیعی

 

یه تجربه‌هایی هست که فقط یک بار ممکنه توی زندگی آدم پیش بیاد و من فکر می‌کنم هرچقدر سخت و دردناک ارزش تجربه کردن رو داره. زایمان طبیعی رو می‌گم.


به نظرم حیفه آدم لحظه اولی رو که بچه‌اش چشم‌هاش رو به این دنیا باز می‌کنه از دست بده. یا نتونه اون لحظه بچه رو در آغوش بکشه.


اصلا یه دردهایی هست برای اینکه لذت بعدش رو چندین برابر کنه. حالا ایشالا که بعد از تجربه‌اش هم نظرم عوض نمی‌شه.