یه دونه از این تیکرها درست کرده بودم و گاهگاهی بهش سر میزدم که تاریخ از دستم در نره و بدونم چند هفتمه و چقدر مونده و ...
چند روز پیش بهش سر زدم دیدم نوشته دو روز مونده! عجبا! چه حرفها... خلاصه از دو روز پیش هم دیگه نمیگه چقدر مونده و به خیال خودش الان پسرک به دنیا اومده و لابد داره شیر میخوره.

ظاهرا پیشبینی همه فک و فامیلهای گرامی غلط از آب دراومده و پسرک فعلا جا خوش کرده و قصد بیرون اومدن نداره. منم گرچه دلم قیلی ویلی میره که هرچه زودتر ببینمش ولی فعلا دارم بیخوابیهای بعد از اومدنش رو جبران میکنم.
خلاصه که خبری نیست و زندگی در امن و امانه.
* من همیشه آدم کار امروز رو به فردا بینداز، شاید فرجی بشه بودهام!
حالا هم همینم. ولی دیگه نمیتونم این کار رو با خیال راحت انجام بدم. هر وقت این کار رو می کنم یه ترس و لرز عجیبی ته دلم رو می لرزونه که شاید از فردا دیگه فرصتی برای انجام کارهام، پروژه های شرکت و تمیز کردن خونه و فریز کردن مواد غذایی و ... وجود نداشته باشه.
خلاصه که بد وضعیه! بد!
* همه این چند روز رو تعطیل شدن، متین کارش شبانه روزی شده. اونم معلوم نیست کجا؟ من الان حتی نمی دونم تهرانه یا نه!
خلاصه که بد وضعیه! بد!
* یکی از نگرانیهای و دغدغه های مهمم هم از ترکیب دو مورد بالا پیش میاد اینه که خدای نکرده نتونم کلاه قرمزی رو ببینم و بچه ننه ندیده بمونم!

تمام چراغهای خونه رو روشن میکنم. حتی چراغهای راهرو رو. ولی همش حس میکنم خونه تاریکه و تاریکیش عصبیم میکنه. نمیدونم سردردم مال تاریکیه، یا نه. ولی هر روز، هرچی هوا تاریکتر میشه، سردردم بیشتر میشه.
کلا خیلی کم تحمل شدم. تحمل چیزهایی رو ندارم که یه روزی کاملا عادی از کنارشون رد میشدم. یه چیزایی مثل شلوغی، سروصدا، گرما، تاریکی و ...
تنها چیزی که به شدت دلم میخواد، اینه که برم توی طبیعت. دم یه رودخونه. وسط یه جنگل، کنار دریا. حتی به شبهای پارک لویزان هم راضیام. البته وسط هفته باشه که خیلی شلوغ نباشه.

یه هفته است که متین ترازو رو غیب کرده و من نمیدونم مگه توی این یه هفته چند کیلو وزن اضافه کردم که اینقدر احساس سنگینی میکنم. راستش اصلا دلم نمیخواد از جام تکون بخورم. دل درد و کمردرد و دست درد و اینا هم که دیگه جای خود داره.
شدم مثل این پیرزنهای هشتاد ساله که همه جاشون درد میکنه و یکسره ناله میکنن!
هفته پیش رفته بودیم افطاری و همه فامیل اونجا جمع بودن! بعد همه خانومهای باتجربه نظرشون این بود که این بچه با این وضعش عمرا یک ماه دیگه اون تو بمونه. دیگه فکر نمیکنن شاید من هنوز سیسمونی نچیده باشم، اتاقش رو آماده نکرده باشم، وسایل لازم برای خودم رو نخریده باشم، هزارتا کار نکرده داشته باشم و از همه بدتر بیمهام با مشکل مواجه شده باشه و برای حلش زمان لازم باشه.
ولی خداییش با وجود همه سختیهاش یه لحظه هم حاضر نیستم جای متین باشم. یعنی حاضر نیستم یه بچه حاضر آماده میدادن دستم و میگفتن این بچهته. همین جوریش هنوز حس مادریم خیلی فعال نشده! چه برسه به اونجوری.