از خود مچکر!

  

از چندماه قبل از بارداری هروقت برای آزمایش و چک‌آپ و ... می‌رفتم بیمارستان، حتما یه سری هم به بخش زایمان می‌زدم. عاشق دیدن مادرها با شکم‌های قلمبه‌شون بودم. یه لذتی داشت دیدنشون برام. حس می‌کردم دنیای خیلی قشنگی دارن. باورم نمی‌شد که خودمم یه روزی شبیه اینا می‌شم. حالا اما دیگه لازم نیست برم بیمارستان. کافیه برم جلوی آینه و یه نگاهی به دل قلمبه‌ی خودم بندازم تا همون حسهای خوب رو تجربه کنم. راستش برعکس اون چیزی فکر می‌کردم، این مستانه‌ی تپل که هیچی، پهن و قلمبه‌ی این روزها رو دوستش دارم.


حالا اما هروقت می‌رم بیمارستان یه سری به بخش نوزادان می‌زنم. حالا عاشق دیدن نوزادهای چند روزه و چندماهه‌ام. عاشق این فسقلی‌های پنجاه-شصت سانتیمتری!

 

 

توقف در J

   

هی لیست دوستام توی گوشی رو بالا و پایین می‌کنم، بلکه یکی رو پیدا کنم که با هم بریم بیرون و یک کمی بچرخیم. راستش توی این جور مواقع روی دوستهای متاهلم حسابی باز نمی‌کنم. آخر سر روی اسم ژیلا وایمیستم و یه sms بهش می‌زنم. با بیرون رفتن موافقه ولی توی هفته دیگه. می‌گم باشه و دیگه بی‌خیال گشتن دنبال یه نفر دیگه می‌شم.


عصر که می‌شه، حوصله‌ام حسابی سرمی‌ره. کیفم رو می‌ندازم رو دوشم و می رم هفت‌حوض که تنهایی برای خودم بگردم. تازه شروع کردم به گشتن که ژیلا زنگ می‌زنه. میگه کارش تموم شده و نزدیک خونه‌مونه اگه حوصله دارم بیام بریم بیرون. برمی‌گردم سمت خونه و وسط راه یه جا باهم قرار می‌ذاریم.


توی چمنهای پارک ولو می‌شیم و حرف می‌زنیم. من کتابهایی رو که برای پسرک خریدم نشونش می دم و ژیلا از تلاشهاش برای رفتن می‌گه و من به این فکر می کنم که چندوقت دیگه، وقتی توی گوشیم دنبال یه پایه برای بیرون رفتن می‌گردم، باید از حرف J هم عبور کنم.


یکی دو ساعت همون‌جا می‌نشینیم و بعد به پیشنهاد من راهی آرایشگاه ارزون قیمت دم خونه‌مون می‌شیم و نیم ساعت بعد با ابروهای تر و تمیز و خوشحال و امیدوار از اینکه جوون موندیم چرا که خانوم آرایشگر ازمون پرسیده کنکورمون رو خوب دادیم یا نه، (داشتیم راجع به کنکور دکترا حرف می‌زدیم که خانومه آرایشگر تشخیص داد، کنکور لیسانس دادیم!!)، راهی خونه‌هامون می‌شیم.

   

فراموشی

 

آدمه و فراموشکاریش، ولی من هرچی فکر می‌کنم و هرچی لابه‌لای خاطراتم می‌گردم کمتر روزهایی رو پیدا می‌کنم که ذره‌ای شبیه این روزها باشن.


روزهایی که در اوج نگرانی، در شادی وصف ناپذیری هم غرق باشی. روزهایی که در اوج شادی، غم و اندوه رو هم کم و بیش زندگی کنی. روزهایی که در لابه‌لای غمها، امید موج بزنه و در کنار موجهای امید یک عالمه ابهام و سوال هم خودشون رو به ساحل برسونن.


آدمه و فراموشکاریش، ولی خیلی خیلی دور به نظر می‌رسه اون روزی که من این روزهام رو فراموش کنم...


 

 

دنیای متفاوت

 

به نظرم پسر داشتن دنیای زنها رو متفاوت می‌کنه. مادرها دنیای دخترها رو بهتر می‌شناسن و بهتر می‌تونن باهاش ارتباط برقرار کنن. هرچند دنیای این روزها با دنیای بچگیهای ما از زمین تا آسمون فرق می‌کنه.


اصلا شاید برای همینه که مادرها معمولا پسر رو بیشتر دوست دارن و پدرها دختر رو. برای اینکه این جوری می تونن به جز زندگی خودشون، به یه زندگی کاملا متفاوت هم نزدیک بشن، بشناسنش و زندگیش کنن. 

 

 

یه وقتهایی دلم می‌خواد برم یه چیزایی برای پسرک بخرم. اسباب‌بازیهایی که خودم خیلی دوست داشتم، کتابهایی که پر از عکسهای رنگارنگه، وسایل نقاشی و ... ولی همش فکر می‌کنم شاید پسرک چیزایی رو که من دوست دارم، دوست نداشته باشه. بعد که می‌بینم نمی‌تونم برم خرید هی خیالبافی می‌کنم که دو سه سال دیگه، دستش رو می‌گیرم و می‌برمش شهرکتاب هفت‌حوض و براش کلی اسباب‌بازی و کتاب و وسائل نقاشی به سلیقه خودش می‌خرم و هی اونجا توی چشمهاش نگاه می کنم تا مطمئن شم خوشحال خوشحاله.

 


پ.ن: یه سری به اینجا بزنین شاید کمکی از دستتون بر بیاد:

http://www.kodakanemehr.blogfa.com


آخرین اخبار


پنجشنبه رفتیم خرید و در یه حرکت سریع، یه سری از خریدهای پسرک رو انجام دادیم. ست کلاسکه، کریر و روروئک رو از جمهوری خریدیم و بعد هم اومدیم دلاوران و تخت و کمدش رو سفارش دادیم.


هفته دیگه هم احتمالا بنایی و نقاشی اتاقش انجام می شه و اگه خدا بخواد کارهای اساسیش تموم می شه.


امروز هم، یهویی یه وبلاگ دیدم که چندتا از لباسهاش خوشگل بودن به نظرم و چندتاش رو به صورت اینترنتی سفارش دادم و قرار شد برام پست کنن!

 


دیروز هم رفتم آخرین سری آزمایشهام رو دادم که شامل یه آزمایش بدمزه بود که قند خون رو اندازه می گرفت که البته خیلی بعید می دونم بالا باشه، چون بعد از یه ساعت که از خوردن پودر گلوکز گذشت و رفتم خون بدم، خودم حس می کردم فشار خون و قند و همه چیم به شدت پایینه و بدنم داره یخ می زنه. 


پسرک هم کم و بیش تکون می خوره. اما تکونهاش زیاد نیست واقعا. گاه گاهی یه خودی نشون می ده و یه دستی تکون می ده و می ره. نمی دونم باید نگران باشم یا لازم نیست.

 

همین!

 

اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم...

 

یک دسته از آدمهایی که خیلی خیلی بهشون حسودیم می‌شه آدمهای هنرمندن. نه هرکسی که اسم خودش رو می‌ذاره هنرمند البته!‌

آدمهایی که یه چیز جدید به دنیا اضافه می‌کنن، آدمهایی که با آثارشون روح آدم رو نوازش می کنن.


مثلا نقاشهایی که نه پورتره و نه طبیعت و این جور چیزا که ذهنشون رو روی کاغذ تصویر می‌کنن...

شاعرهایی که آدم با شعرهاشون نفس می‌کشه...

آهنگ سازهایی که نواهای جدیدی رو وارد دنیا می‌کنن...

حتی عکاسهایی که چشمهاشون چیزهایی رو می‌بینه که از چشم بقیه آدمها جا می‌افته...


حس می‌کنم این آدمها یه ذهن متفاوت دارن... یا حداقل یه چیزی توی ذهنشون، توی روحشون دارن که بقیه ندارن...کاش من هم از چیزا توی روحم داشتم!

 

 

دوباره بادبادک


اون اسم و اون قالب قبلی انگار سنگین بود! اون وبلاگ رو باید یه آدم بزرگ می‌نوشت که من نبودم! حس می‌کنم این جوری بهتره... سبکتره... راحت تر می تونم بنویسم و بسپرمش به دست باد...اصلا این عکس بالا رو که می بینم حالم بهتر می‌شه... خیلی بهتر...