در آستانه نه ماهگی دلم میخواد یه عکس جدید از خودم بذارم اینجا! هم خودم از بیحوصلگی این روزهای کشدار در بیام و هم این وبلاگ!
رمز رو هم به همه میدم. البته دوستای فیسبوکی که قبلا دیدن!
توی تصوراتم هم نمی گنجید بتونم یه همچین کاری بکنم. وقتی خواهرم پیشنهاد داد، گفتم می رم ولی یه ساعت نشده برمی گردم. حداقل یه هوایی عوض می کنم.
با تاکسی رفتم تا مترو و با مترو رفتم تا بازار و پنج شش ساعت توی بازار چرخیدیم ولی هنوز حالم خوب بود و هنوز خسته نشده بودم.
یه مقدار خرید کردیم و یه سری خرده ریزهاش رو خریدیم.
امروز برای اولین بار توی سونوگرافی یه چیزی دیدم که شبیه آدمی زاد بود. چشم، چشم، دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو. فکر کنم خوشگله پسرمون و البته الان نسبت به سنش یک کمی هم تپله.
حال خودمم خوبه. مرسی که احوالم رو می پرسین. حالا اگه حوصله ام اومد میام یه پست درست حسابی می نویسم.
این چند ماه که منتظرت بودم
به اندازۀ چند سال نگذشت.
به اندازۀ همین چند ماه گذشت.
اما فهمیدم:
ماه یعنی چه.
روز یعنی چه.
لحظه یعنی چه.
این چند ماه گذشت و فهمیدم:
گذشتن، زمان، انتظار یعنی چه...
افشین یداللهی
دختری در درونم هست که هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشه و پنجره رو باز میکنه و یه نفس عمیق میکشه، آرزو میکنه که این روزها، هیچ وقت تموم نشن. آرزو میکنه که این دو ماه اونقدر طول بکشه که فرصت کافی برای قد کشیدن، برای وسیع شدن، برای مادر شدن داشته باشه...

دختری در درونم هست که هر شب وقتی، داغ و سنگین و خسته سر روی بالش میذاره و مرتب از این پهلو به اون پهلو میچرخه و به سختی نفس میکشه، آرزو میکنه که این دوماه توی یه چشم بههمزدن تموم بشه...
از بیست و دوی تیر 90 تا بیست و دوی تیر 91 یک سال گذشته. همونطور که فاصله بین بیست و دوی تیر 89 تا 90 یک سال بود و همون طور که فاصله بین بیست و دوی تیر 88 تا 89...
اما این یک سال کجا و همهی اون یک سالها کجا؟
حقیقت اینه که توی این یک سال زندگی یک روی دیگهاش رو به ما نشون دارد. روی خشنش رو. روی سخت و زیرش رو. روی ناصافش رو. روزها و ماههای خیلی سختی بهمون گذشت.
حقیقت اینه که بود روزهایی که شاید اگه این بچه نبود، زندگیمون یه شکل دیگه میگرفت و از یه جای دیگه سر درمیآورد.
حالا اما زمین زندگیمون انگار یواش یواش صافتر شده. هنوز هم ناصافی زیاد داره. زبری و سختی زیاد داره اما خیلی کمتر.
میدونی. من توی تمام اون روزها درد کشیدم و اشک ریختم. اما هیچ وقت شکایتی نکردم. چون هرچی که بود نتیجه تصمیمهای خودمون بود و نتیجه اشتباهات خودمون. هیچوقت شکایتی نکردم چون عمیقا باور داشتم که تمام این اتفاقها ظاهر زشتی دارن و درواقع به نفعمون هستند.
تمام اون روزها گذشت و ما یک بار دیگه به بیست و دوم تیر رسیدیم. با این تفاوت که حالا زندگیمون بیشتر از قبل شبیه یک زندگی واقعی شده. با این تفاوت که خودمون حالا بزرگتر شدیم و صیقلیتر.
با این تفاوت که من حالا خیلی بیشتر دوست دارمت و خیلی بیشتر از حضورت لذت میبرم و به خدا که توی نوشتن و گفتن این حرف ذره ای اغراق نمیکنم...