اصلا و ابدا دلم نمیخواست پاییز امسال به این زودی سر برسه. اصلا و ابدا دلم نمیخواست به این سرعت تولدم بشه...اصلا به نظرم 29 یکی از زشتترین عددهای دنیاست!
مستانهی دچار بحران میانسالی شده!!!!
مرسی از تبریکهاتون. مرسی که به یادم بودین. مرسی که با وجود همه بیمهریهام هنوز به اینجا سر میزنین.
مستانهی دچار سرخوشی عاطفی شده!!!
دیشب دیگه ناامید شده بودیم که توی این محلههایی که ما دنبالشیم بتونیم خونهی خوبی با بودجهمون بخریم. یعنی هر خونهای که به پولمون میخورد یه مشکلی داشت. دیگه داشتیم به این نتیجه میرسیدیم که بریم توی محلههای دیگه دنبال خونه. جلوی بنگاه که رسیدیم به این تصمیم قطعی رسیده بودیم که این آخرین بنگاهی باشه که میریم توش و بنگاهدار با دلسوزی نگاهمون میکنه!
بنگاهدار یه پیرمرد بود با موهای سفید و با چهره یک کمی خشن و سختی کشیده، اما با چشمهای مهربون. به دلمون نشست. شبیه پدربزرگها بود.
مقدار پولمون رو که شنید و وقتی فهمید خونه دوخوابه میخوایم و دلمون میخواد نوساز هم باشه، نگاهمون کرد. ولی توی نگاهش نه دلسوزی بود و نه تمسخر و نه تحقیر. یه ذره نگاهمون کرد و بعد تلفن رو برداشت و با یه نفر صحبت کرد و گفت بریم.
خونه خوبی بود و محلش هم خوب بود. داخلش خوشگلتر از اون چیزی بود که توی تصورات من بود. از خونه که اومدیم بیرون نگاه متین دیگه پر از ناامیدی و خستگی نبود. نگاه من هم لابد.
تو راه برگشت نمیدونم متین به چی فکر میکرد؟
مث یه مرد داشت حساب کتاب میکرد که چه جوری پولش رو جور کنیم، یا مث من رفته بود توی رویای آشپزخونهی سفید و قرمزش؟

مث یه آدم عاقل داشت به مشکلات احتمالی فکر میکرد، یا شبیه مستانهی خیالباف داشت یه دکوراسیون پر از رنگهای شاد رو توی خونه میچید؟

البته که هنوز نه به داره و نه به بار!
آقای جوشکار توی حیاط شرکت نشسته و آهنها رو به هم جوش میده و قفسه درست میکنه. نه لباس مخصوصی پوشیده و نه ماسک به صورتش زده و از عینک معمولی خودش هم استفاده میکنه.
یاد کلاس جوشکاریمون توی دانشگاه میوفتم. چقدر ازش میترسیدم. هر ترم از زیرش در رفتم تا ترم آخر دیگه چارهای برام نموند. با لباس مخصوص و ماسک و عینک و کلاه، بالاخره راضی شدم دستگاه جوشکاری رو دستم بگیرم و دوتا فلز رو بهم جوش بدم. اولین جوشکاریم رو که کردم کلی از این کار خوشم اومد.
چهار سال تموم به این فکر کرده بودم که آخه این درس لعنتی به چه دردمون میخوره و چرا حتما باید بگذرونیمش، ولی وقتی جرقههای جوشکاری جلوی چشمهام شروع کردن به رقــصیدن، همه اون فکرها دود شد و رفت هوا و من فقط به این فکر میکردم که چقدر حیف بود اگر هیچ وقت چنین چیزی رو تجربه نمیکردم.

توی زندگی هم خیلی چیزا هست که وقتی از دور بهشون نگاه میکنیم ترس برمون میداره و خدا خدا میکنیم هیچوفت تجربه شون نکنیم. ولی وقتی برامون اتفاق میوفته میفهمیم چقدر درس و چقدر لذت توی اون اتفاق برامون نهفته شده بوده...
دیشب یه لیوان شیرترشیده به خورد متین دادم! نمیخواستم بلایی سرش بیاد! فقط میخواستم یک کمی حالش بد بشه که یکی دو روز توی خونه بمونه و استراحت کنه. خیلی خسته است. خودش قبول نمیکنه که خسته است ولی چشمهاش و نگاهش خستگیش رو داد میزنه. اگه حالش بد میشد، من ازش پرستاری می کردم و این طوری خودم رو پیشش عزیزتر میکردم!!!
البته شیرترشیده رو همینجوری خالی خالی که به خوردش ندادم! یه انبه و مقدار زیادی شکر هم باهاش قاطی کردم. یه ذره هم ازش چشیدم که مطمئن شم خوشمزه است. خوشمزه بود. متین هم با میل خورد. البته اولش یه ذره شک کرد! گفت چرا ترشه؟ گفتم انبهاش ترش بوده.

خلاصه چشمتون روز بد نبینه. الان من و متین هردومون سرکاریم! متین سر و مر و گنده و خوشحال و سرحال نشسته کارش رو میکنه و من با دل دردی وحشتناک بین صندلیم و دستشویی در رفت و آمدم!!!
پ.ن: همه این داستان واقعی بود به جز اینکه من واقعا نمیدونستم اون شیر ترشیده است و بعد از اینکه متین خورد و تموم شد، با بررسی باقیماندهاش به این مسئله پی بردم.
* رفتم آزمایش دادم و جوابش رو گرفتم. جوابش رو که خوندم دیدم همون چیزی رو نشون داده که ازش می ترسیدم. با ترس و لرز بردمش پیش دکتر. نتیجه رو تایید کرد. ولی هیچ نسخه ای ننوشت و هیچ دارویی نداد. گفت بهتره به بدنت اعتماد کنی. احتمال اینکه مشکل خود به خود حل بشه زیاده. عاشق دکتره شدم! (خانوم بود!!)
* سه شب پشت سرهم خواب دیدم یه بلایی سر ماشینمون اومده. یعنی دوبار توی سرازیری راه افتاد و شروع کرد به حرکت. دفعه سوم هم دزد بردش! حالا دو روز پشت سرهم یه اتفاقی برای ماشین افتاده. دفعه اول لاستیکش ترکید! دفعه دوم فرمونش برید! خدا سومیش رو ختم به خیر کنه!
* ما همش سه ساله که ازدواج کردیم. ولی توی همین سه سال تا حالا 5 بار بنگاه به بنگاه دنبال خونه گشتیم! مامانم اینا شونصد ساله ازدواج کردن ولی یه بار هم دنبال خونه نگشتن! دفعه اول دوم وقتی از این بنگاه به اون بنگاه می رفتیم و از این خونه به اون خونه کلی بهمون خوش می گذشت. ولی حالا تبدیل شده به یه کار استرس زا و خسته کننده.
* چله گرفتیم! چهل روز که توش سعی کنیم آدمهای بهتری باشیم. سعی کنیم هر روز یه کار خوب به کارهای خوبمون اضافه کنیم و یه کار بد، یه اخلاق بد و ... رو حذف کنیم. آخر چله یه روز خوب و یه جای عالی و اگه خدا بخواد همراه با یه اتفاق خوب تموم می شه.

امروز اومدم از توی کیفم دستمال کاغذی بردارم، دیدم توی بسته دستمال کاغذی یه فال حافظ هم هست. بازش کردم. تک تک کلمات و تک تک جملاتش به طرز عجیبی شرح حال این روزهای من بود:
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
ای که در زنجیر زلفت جان چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
آنقدر گرفتار فکر و اندیشه شده ای که عنان و اختیار از دست داده ای. بدان که هرچیزی اندازه و اعتدالی دارد وگرنه بیشتر از آن موجب رنج و عذاب می شود. شما در ناز و نعمت هستید و با آسایش و آرامش زندگی می کنید. پس نذری را که کرده ای ادا کن و به سفر زیارتی که پیش رو داری برو.