گزینه‌ی درست؟


معمولاً تا موقعی که درد به نهایت خودش نرسه طرف دکتر و درمونگاه و ... نمی‌رم. یه عقیده‌ای دارم که آدم تا وقتی که نمی‌دونه مشکلش چیه و فکر می‌کنه چیز خاصی نیست و فقط به سیستم بدنش اعتماد می کنه زودتر سلامتیش رو به دست میاره. تا وقتی که بره دکتر و بفهمه یه مشکل واقعی داره و مجبور شه به جای بدنش به دکترها و داروهاشون اعتماد کنه.


چند وقتیه یه درد نهفته توی بدنم دارم! با اینکه بعضی از شبها به خاطر درد از خواب بیدار می‌شم و دیگه نمی‌تونم بخوابم ولی فکر می‌کنم درد هنوز به نهایتش نرسیده و هنوز هم می‌تونم به بدنم اعتماد کنم. اما حالا مجبورم به خاطر یه مسئله‌ی دیگه آزمایش بدم و می‌دونم که توی این آزمایش دلیل و منشا اون درد هم مشخص می‌شه. ولی نکته اینجاست که همه‌ش یه مانعی پیش میاد و این آزمایشه به تعویق می‌افته. تا حالا سه بار رفتم که آزمایش بدم و هربار به یه دلیلی نشد. برای فردا وقت گرفته بودم و تقریبا مطمئن بودم که دیگه مشکلی پیش نمیاد. ولی حالا یک کمردرد ناگهانی و دردناکی گرفتم که تکون نمی‌تونم بخورم چه برسه به اینکه بخوام تا آزمایشگاه برم.


حالا نمی‌دونم موضوع چیه. نباید این آزمایش رو بدم؟ چون ته دلم راضی نیست این اتفاقها میوفته؟ از اثرات قانون جذبه؟ هیچ‌کدام؟

  

احساس مفید بودن

 
حقیقت اینه که من از درست کردن یه آبگوشت خوشمزه و دیدن رضایت توی چشمهای متین و نشستن لبخند روی لبش بیشتر احساس مفید بودن می‌کنم، تا نوشتن یه برنامه‌ی پیچیده برای موبایل که شاید به درد خیلی‌ها بخوره و کار خیلی‌ها رو راه بندازه...
 

 

شهر من گمشده است...

 

وسط راه می‌فهمم که تاکسی اشتباهی سوار شدم. پیاده می‌شم. نزدیکترین ایستگاه مترو رو پیدا می‌کنم تا مسیر رفته رو برگردم. از پله‌های مترو که می‌رم پایین، از دور سحر رو می‌بینم. خوشحال می‌شم که تاکسی اشتباهی سوار شده بودم. سحر داره به سمتم میاد. قدمهام رو تند می‌کنم. نزدیکتر که می‌رسم یادم می‌افته که سحر نیست. دو سالی می‌شه که رفته یه گوشه‌ی دیگه‌ی دنیا. قدمهام آروم می‌شه ولی باز هم چشم از دختره بر نمی‌دارم. می‌رسم بهش. سحر نیست...


روی پله‌برقی وایمیسم.  سه تا پله پایینتر از من وایساده. یه لحظه برمی‌گرده و نیمرخش رو می‌بینم. زهراست. پله اول رو با خوشحالی پایین میام. توی پله‌ی دوم یادم می‌افته که زهرا هم شش ماه پیش رفت. پله سوم و چهارم رو با تردید پایین می‌رم. روی پله پنجم وایمیسم و برمی‌گردم و توی صورت دختر نگاه می کنم. زهرا نیست...


می‌رم توی واگن آقایون. دلم نمی‌خواد هیچ آشنای دیگه‌ای رو ببینم. خسته شدم از توهم دیدن آدمهای دوست داشتنی زندگیم. وایسادم نزدیک در. یه مرد مسن سوار می‌شه و یه نگاهی به صندلی‌ها می‌کنه. یهو نگاهش پر از خوشحالی می‌شه. قدمهاش تند می‌شه. با چشمهام دنبالش می‌کنم، می‌ره به سمت مرد مسنی که روی یکی از صندلی ها نشسته و کتاب می‌خونه. می‌ره کنارش و آروم صداش می‌کنه. مرد سرش رو از روی کتاب برمی‌داره. نگاهش می‌کنه. نگاهش پر از شوق می‌شه. می‌ایسته. بغلش می‌کنه و ...


 

یه جا خونده بودم شهر آدم اونجاییه که وقتی توی خیابونهاش راه می‌ری احتمال دیدن یه آدم آشنا صفر نباشه. با این حساب این شهر دیگه شهر من نیست. هیچ شهری توی دنیا شهر من نیست. شهر من گمشده است...

  

بادکنک!


اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.

بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...

 

  

دختر پرتقالی


صفحه اول کتاب نوشته بود "تقدیم به  کسی که زندگی را دوست دارد و من اون را از زندگی دوست‌تر دارم." نوشته به مرور زمان کمرنگ شده بود. من کتاب رو توی طرح تبادل کتاب با یکی از کتابهام عوض کرده بودم و نمی‌دونم کتاب چقدر بین آدمهای مختلف چرخیده بود و من چندمین نفری بودم که کتاب به دستم رسیده بود. نمی‌دونم اون کسی که اولین بار این کتاب رو هدیه گرفته بود کی بود. ولی هرکسی بود، آدم محترمی بود. من برای کسایی که زندگی رو دوست دارن احترام زیادی قائلم!


"دختر پرتقالی" کتاب زیبایی بود. ساده اما قابل تفکر. مثل بیشتر کتابهای یوستین گودر.

همراه با یک سوال مهم:

" زمانی در چند میلیارد سال پیش تصور کن که تازه همه چیز به وجود آمده بود. تو در آستانه این افسانه بودی و حق انتخاب داشتی. می‌توانستی یک بار برای زندگی در این سیاره به دنیا بیایی. اما نمی‌دانستی چه وقت باید زندگی را شروع کنی و چه مدتی می‌توانی در آن زندگی کنی. البته در هر حال سالهای کوتاهی می‌شدند... اگر یک قدرت برتر و مافوق به تو امکان تصمیم‌گیری می‌داد، تو چه تصمیمی می‌گرفتی؟

آیا تو زندگی در این کره خاکی را انتخاب می‌کردی؟ چه کوتاه، چه بلند؟

یا اصلا در این بازی شرکت نمی‌کردی زیرا نمی‌توانستی قواعدش را بپذیری؟

سعی کن منظورم را بفهمی. برای ما انسانها گاهی از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت‌تر از نداشتن آن از ابتداست."


همون طور که به جواب این سوال فکر می‌کنم، نوشته صفحه اول رو پررنگ می‌کنم و کتاب رو می‌ذارم توی کیفم تا یه روزی یه جوری برسونمش به دست نفر بعدی...

  

از در و دیواره دنیا عطر یاد تو می باره...

 

خیلی از ما آدمهای خاطره‌بازی هستیم و سعی می‌کنیم خاطره‌ی روزهای خوب، اتفاق‌های قشنگ و آدم‌های دوست‌داشتنی رو هرجوری که هست حفظ کنیم. گاهی خاطره‌هامون رو می‌نویسیم. گاهی ازشون عکس و فیلم می‌گیریم و گاهی هم فقط توی ذهنمون نگهشون می‌داریم.


اما من یه راه بهتر کشف کردم. خاطره‌هایی رو که می‌خوام برای همیشه موندگارشون کنم با یک بوی خاص، یه بوی جدید مخلوط می‌کنم. وقتی سفری می‌رم که می‌خوام فراموش‌نشدنی بشه، یا وقتی یه روز قشنگ و بی‌نظیر دارم و ... یه عطری هرچند کوچیک و ارزون قیمت اما با یه بوی جدید و متفاوت می‌خرم و تمام اون سفر، اون روز و ... ازش استفاده می‌کنم. بعد دیگه تا مدتها ازش استفاده نمی‌کنم و نگهش می‌دارم تا یه روزی که اونقدر دلتنگ می‌شم که دلم می خواد اون خاطره زنده بشه. هیچی مث بوی اون عطر نمی‌تونه خاطره‌هام رو زنده کنه.



اما از بین تمام عطرهایی که دارم و تمام خاطره‌های همراهشون، عاشق یه تیکه عنبرم و خاطره‌ای که تا ابد زنده‌ی زنده است...

   

گره ها


اول از همه عیدتون مبارک همراه با کلی آرزوهای خوب.


تعطیلات خوبی بود. خیلی خیلی خوب. یکی از گره هایی که مدتها بود افتاده بود توی زندگیمون و با هیچ دندونی باز نمی شد، خیلی راحت با دست باز شد. الان من و متین خیلی خوشحالتریم. خیلی آرومتریم.


 اما خب من هنوز یه گره دیگه هم پیش روم دارم که انقدر زل زدم بهش که دیگه هیچ جای دیگه ای رو نمی تونم ببینم. نکته اینجاست که با چشم هم می بینم چه جوری میشه این گره رو باز کرد و کافیه بهش دست بزنم تا باز شه. اما دلم نمی خواد از این راه ساده بازش کنم و دلم می خواد یه جور دیگه باز بشه که در آینده نتایج بهتری برام داشته باشه!



هه! مث اینکه خیلی گنگ شد. سخت نگیرین!


دیگه اینکه هر ترم کمتر درس می خونم و نمره هام بهتر می شه.  این ترم معدلم شد 19.6! آخرین باری که معدلم انقدر بالا بود سوم دبستان بود! واقعا موندم ما به کجا داریم می ریم.