بابا لنگ دراز


حوصله‌ام کم شده این روزا. دلیل هم زیاد دارم واسه‌ش. ولی دلیل اصلیش یه جور بلاتکلیفیه برای آینده و تفاوت توی رویاهای من و متین. تفاوت توی برنامه‌هایی که متین برای آینده‌اش داره و چیزایی که من دلم می‌خواد توی آینده بهش برسم. این تناقضه آدم رو سردرگم می‌کنه. هر چند روز یه بار هم می‌شینیم با هم حرف می‌زنیم و یکیمون قانع می شه. ولی فرداش دوباره یه اتفاقی میوفته که شک میندازه به دلمون و به نتیجه‌ای که بهش رسیدیم.

 

حوصله‌ام که کم می‌شه. یه عوارضی هم داره. مثلا حوصله‌ام نمیاد برای سحرمون غذا درست کنم و سحر وقتی ساعت زنگ می‌زنه از خواب بیدار نمی‌شم. بعد مجبوریم بی‌سحری روزه بگیریم. بعد گرسنگی و بی‌حالی اذیتم می‌کنه و حوصله‌ام کمتر می‌شه! 


حوصله‌ام که کم می‌شه، کتاب هم نمی‌خونم. اگه کتاب بخونم حالم بهتر می‌شه. ولی حوصله‌م نمیاد بخونم. این جور مواقع تنها چیزی که حوصله‌ش رو دارم کارتون دیدنه. امروز ده قسمت آخر بابالنگ دراز رو دیدم. به زبون ژاپنی و با زیرنویس انگلیسی. همه قسمتهاش خوب بود. این ده قسمت آخرش خیلی خیلی خوب بود. کلی عشقولانه بود و کلی متفاوت با اون چیزی که تلویزیون نشون داده بود. الان اگه وضعیت حوصله‌م یک کم بهتره و دارم وبلاگ می‌نویسم از صدقه سر جودی و سالی و حتی جولیاست...

 

 

  

موفق، نه برنده!


استادمون لیست نمره‌ها رو زده توی سایت. اسم من اوایل لیسته. نمره‌م رو نگاه می‌کنم و بعد یواش یواش بقیه لیست رو نگاه می‌کنم و ته دلم خدا خدا می‌کنم که نمره کسی از من بالاتر نباشه. نیست. ته دلم غنج می‌ره از لذت برنده بودن، نه لذت موفق بودن. اما بعد از اینکه لذتم کمرنگ می‌شه. عذاب وجدانم پررنگ می‌شه. عذاب وجدان از اینکه دلم نخواسته کسی از من بالاتر باشه.


راستش اگه یه روزی مادر بشم، تمام تلاشم رو می‌کنم که فرق موفق بودن و برنده بودن رو به فرزندم یاد بدم. تمام تلاشم رو می‌کنم که یاد بگیره رقابتی اگر هست بین خودشه و خودش. نه بین خودش و دیگران. تلاشم رو می‌کنم که بدونه توی زندگی به اندازه کافی بالا و پایین هست که بخواد بهش غلبه کنه و از پیروزیش لذت ببره. اونقدر زیاد که نیازی به لذت پیروز شدن به دیگران پیدا نکنه. تلاشم رو می‌کنم که شبیه من ‌نشه...

 


پ.ن: اینجا رو بخونین : +

  

گدای کور

  

پدربزرگم تعریف می‌کرد که قدیما یه گدا توی محله‌شون بوده که برای اینکه جلب ترحم کنه و پول بیشتری جمع کنه یه عینک دودی می‌زده به چشمش و یه عصا می‌گرفته دستش و تلوتلوخوران توی محله راه می‌رفته و ادای آدم‌های کور رو درمی‌آورده.


سالها بعد یه روز پدربزرگ برمی‌گرده به اون محله و می‌بینه این مرد هنوز هم داره گدایی می‌کنه. با این تفاوت که حالا یه گوشه‌ای نشسته و عصاش رو هم گذاشته کنارش ولی عینک به چشم نداره.


فکر می‌کنین چرا؟

چون مرد گدا واقعا کور شده بود...



باید حواسمون رو جمع کنیم که توی زندگی ادای چی رو درمیاریم و نقش کی رو بازی می‌کنیم. ادای آدمهای کور رو، یا ادای آدمهای بینا رو؟ ادای آدمهای بدشانس رو، یا ادای آدمهای خوش‌شانس رو؟ ادای آدمهای بدبخت رو، یا ادای آدمهای خوش‌بخت رو؟؟؟

  

یه‌قل دوقل

 

کیف صورتی کوچیکش رو آورد و کنارم نشست. در کیفش رو باز کرد و پنج تا سنگ کوچیک و صیقلی از توش درآورد.

- خاله یه‌قل دوقل بلدی؟


سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمهاش. توی چشمهای عسلی خوشرنگش. توی چشمهای صاف و بدون غبارش.

- آره عزیزم، بلدم.


سنگها رو ریخت توی دستم.

- من زیاد بلد نیستم. بهم یاد می‌دی؟


سنگها رو ریختم روی زمین. سنگ اول رو انداختم بالا. مادربزرگ روبه‌روم نشسته بود. جوون بود. خیلی جوون. خطوط صورتش خیلی کمتر بود. نشسته بود و زل زده بود به چشمهام...


یه سنگ از روی زمین برداشتم و سنگ توی هوا رو هم گرفتم. دوتا سنگ رو با هم انداختم بالا. با عمه‌ها و دخترعموها و پسرعموها نشسته بودیم دور هم. نوبت من بود. موقعی که اومدم دوتا سنگ رو توی هوا بگیرم، نگاهم گره خورد به نگاه پدربزرگ. چشمهاش هنوز می‌دید...


یه سنگ از روی زمین برداشتم و سنگها رو توی هوا گرفتم. سه تا سنگ رو با هم انداختم بالا. سرویس دیر کرده بود. با بچه‌های سرویس نشسته بودیم جلوی در مدرسه و سنگها رو گذاشته بودیم جلومون. وقتی خواستم سنگها رو بگیرم، چشمهای خانوم ناظم رو دیدم که با تعجب و خشم ساختگی زل زده بهم. هول شدم. دوتا از سنگها رو گرفتم و سومی افتاد روی زمین و قل خورد تا نزدیک پای خانوم ناظم. خم شد. سنگ رو برداشت. پرتابش کرد به سمتمون خندید و رفت.


- سوختی خاله. نوبت منه.


سنگها رو به زور توی دستهای کوچیکش جا داد و پخششون کرد روی زمین. سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمهاش. توی چشمهای عسلی خوشرنگش. توی چشمهای صاف و بدون غبارش.

 

  

   

دو صد نور به قبرش بارد!

 

مگسی را کشتم،

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم


ای دو صد نور به قبرش بارد،

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم!


"حسین پناهی"

  

در انتظار سحر!

 

خیلی دیر شده برای خوابیدن. اگر الان بخوابم سحر بیدار نمی‌شم. شبهایی که بلافاصله بعد از افطار می خوابیم هم سحر به زور بیدار می شم. تازه همین جوریش که با سحری روزه می‌گیریم آخراش کم میاریم چه برسه به اینکه بخوایم سحری نخورده روزه بگیریم.


*     *      *

 

دیروز عصر تینا رو دیدم. ساعت چهار بعدازظهر با هم قرار گذاشته بودیم. موقع رفتن همش داشتم فکر می‌کردم چه قرار احمقانه‌ای! ساعت چهار، با زبون روزه، توی اوج گرما، توی پارک! ولی راستش وقتی دیدمش و شروع کرد برام حرف زدن همه این چیزا یادم رفت.

قبلش بهم گفته بود: "چندوقته داره طوفان نوح به سرمون میاد!" می‌دونستم اهل اغراق کردن نیست ولی هرچی فکر می‌کردم نمی‌دونستم چه اتفاقی ممکنه براش افتاده باشه که بهش بگه طوفان نوح!

دیروز وقتی تند تند شروع کرد برام تعریف کردن، واقعا نمی‌تونستم تصور کنم من اگه یه لحظه به جاش بودم چه کار می‌کردم و چه بلایی سرم میومد. خدا رو شکر که طوفان فروکش کرده بود.

 

بعدش هم پاشدیم راه افتادیم توی پارک به جستجوی یه فواره باز که بریم زیرش و خنک بشیم. ولی از اونجایی که هیچ فواره‌ای پیدا نکردیم، مجبور شدیم یک کمی غیبت چندتا از وبلاگها رو بکنیم تا دلمون خنک شه!


*     *     *

 

این همه نوشتم ولی نیم ساعت بیشتر نگذشت! باید برم یه فکر بهتری کنم برای اینکه زودتر سحر بشه. اوووووووم. می رم مثنوی می خونم.

   

صداقت

 

یکی دیگه از چیزایی که توی این سریال وجود داره و خیلی دوست‌داشتنیه اینه که آدمها در بدترین موقعیتها هم زبونشون به دروغ نمی‌چرخه.

راستگوییشون قشنگ هست، اما از اون قشنگتر اینه که جرات گفتن حقیقت رو هم دارند.


شبیه ما نیستن که خیلی وقتها به خیال خودمون دروغ نمی‌گیم ولی حقیقت رو هم نمی‌گیم و پنهانش می‌کنیم.  

  

معنی این صداقت نیست.