راز خورش کرفس


من هیچ وقت خورش کرفس دوست نداشتم. یعنی هر وقت مامان درست می‌کرد عزا می‌گرفتم و کلی بهش غر می‌زدم. ولی چاره‌ای نبود. هرازچندگاهی مامان درست می‌کرد و منم با دلخوری می‌خوردم.

تا اینکه یه روز داشتم با همکارم توی شرکت غذا می‌خوردم. کرفس داشت. غذای مورد علاقه‌اش!! هی بهم تعارف کرد، هی گفتم ممنون. هی اصرار کرد. آخر توی رودربایستی یه قاشق خوردم. خوشمزه بود. یعنی خیلی خوشمزه بود.

تازه اون جا بود که فهمیدم اون چیزی که دوست ندارم خود کرفس نیست. چاشنی‌هاییه که مامان به خورش می‌زنه.


 

زندگی هم مثل خورش کرفس می‌مونه. خودش نیست که بدمزه و دوست‌نداشتنیه. چاشنی‌هایی که ما بهش می‌زنیم بدمزه‌اش می‌کنه. آدمهایی که به اسم دوست وارد زندگیمون می‌کنیم و زندگی رو به جای خوشمزه کردن بدمزه می‌کنن، انتخاب‌هایی که می‌کنیم و گاهی باعث می‌شیم خورشمون طعم تلخ بگیره و ...

شاید بعضی وقتها نشه بعضی از چاشنیها رو از زندگی حذف کرد و مزه‌اش رو کلا تغییر داد ولی خیلی وقتها می‌شه یه چیزای دیگه‌ای بهش اضافه کرد و طعمش  رو دلنشینتر کرد...


راز خورش کرفس رو به مامان گفتم و حالا خورش کرفس‌های مامان هم به اندازه‌ی غذاهای دیگه‌اش خوشمزه و دوست داشتنیه. 

  

قلم هوشمند

 

دیروز متین کشون‌کشون من رو برد نمایشگاه قرآن. روز آخرش بود و متین می‌خواست یه چیزی برای مامانش بخره. راستش منم حرفی نداشتم که بریم و اون چیز رو بخره. فقط از این می‌ترسیدم که همون طور که هر شب از سر کنجکاوی می‌شینه بیــست و سی می‌بینه و حرص می‌خوره، توی نمایشگاه هم از سر کنجکاوی سر از غرفه‌های بصــیرت و دشمن‌شناسی و شناخت فتــنه و ... در بیاره!


خلاصه وقتی قول داد صاف بریم همون غرفه‌ای که می‌خواد و همون چیزی رو که می‌خواد بخریم و صاف هم برگردیم راضی شدم و چهارچوب در خونه رو ول کردم و همراهش رفتم!


چیزی که می‌خواست یه قلم بود که روی هر آیه از قرآن که بذاری اون آیه رو تلاوت می‌کنه. می‌تونه صفحه به صفحه بخونه. یا جز به جز. چهار پنج تا قاری داره که می‌شه انتخاب کنی کدومشون بخونه. سه جور ترجمه داره. فارسی و انگلیسی و ترکی. حتی یه منتخب دعاها رو هم داره که خیلی از دعاها رو هم می‌خونه. خلاصه خیلی چیز جالبیه و کار کردن باهاش هم خیلی ساده است و هرکسی هرچقدر هم سر از وسایل الکترونیکی و دیجیتالی درنیاره راحت می‌تونه ازش استفاده کنه. 



به نظر من قشنگترین امکانش اینه که انتخاب می‌کنی ترجمه یه سوره رو برات بخونه و با لحن قشنگی شروع می‌کنه به خوندن ترجمه فارسی و آدم می تونه همون طور که به کارش می رسه، بهش گوش کنه.

   

درمانهای کاربردی در نیمه شب!


من معمولا وقتی از خواب بیدار می‌شم تا چند ثانیه دنیا رو هچل‌هف(!) می‌بینم. فکر کنم خیلیا اینطوری باشن. یعنی خواهرم هم می‌گفت همینطوریه! مثلا یه نوشته‌هایی روی دیوار می‌بینم که البته هیچ‌وقت نمی‌تونم بخونمشون. یا روی سقف ترک می‌بینم. یا بالای سرم عنکبوت می‌بینم و ...

اوایل که اینجوری شده بودم هر دفعه که از خواب بیدار می‌شدم کلی می‌ترسیدم ولی طبیعتا کم کم بهش عادت کردم و الان دیگه حتی از اون عنکبوت درشت و ترسناک هم نمی‌ترسم.


اما، همه اینا تا وقتی بود که موقع بیدار شدن سقفی بالاسرم بود و دیواری رو به‌روم.


چندشب پیش یعنی یکی از همون شبهایی که بیرون خوابیده بودیم، یهو نصف شب از خواب بیدار شدم و دیدم یه چیز گرد و سیاه و تیغ‌تیغی (مث جوجه‌تیغی) با سرعت داره میاد به سمتم! تنها کاری که کردم این بود که صورتم رو برگردوندم که به صورتم نخوره و شروع کردم به جیغ زدن! متین از جیغ من بیدار شد و دور و برش رو نگاه کرد و اونم شروع کرد به جیغ زدن! جیغ متین باعث شد مطمئن شم اون چیزی که دیدم رویا و توهم و از اون تصاویر خیالی نبوده، پس به جیغ زدن ادامه دادم!


اونقدر جیغ زدیم که فکر کنم هردومون اون شب تخلیه روانی شدیم. حالا همسایه‌ها چی شنیدن و چی کشیدن نصفه شبی نمی‌دونم. حتی یادم نیست بالاخره کی اول دست از جیغ زدن برداشت.

وقتی آروم شدیم به متین می‌گم: " تو هم دیدیش؟ کجا رفت؟"

- چی رو؟

- پس واسه چی جیغ زدی؟

- فکر کردم تو دیوونه شدی ترسیدم!


اون قدر ترسیده بود و اونقدر جدی این رو گفت که دلم براش سوخت. ولی تا نیم ساعت هردومون دلمون رو گرفته بودیم و به تصوراتمون می‌خندیدیم. نصفه شبی هم تخلیه روانی شدیم، هم خنده درمانی کردیم!

    

...


شب نوزدهم تنها کاری که کردم این بود که رفتم زیر آسمون نشستم و هی این قسمت جوشن کبیر رو خوندم:


"یَا رَبَّ الْبَیْتِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الشَّهْرِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ یَا رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْحِلِّ وَ الْحَرَامِ یَا رَبَّ النُّورِ وَ الظَّلامِ یَا رَبَّ التَّحِیَّةِ وَ السَّلامِ یَا رَبَّ الْقُدْرَةِ فِی الْأَنَامِ"


و هی اشکهام رو پاک کردم...


دلم تنگ شده خدا....



التماس دعا...

 

رویدادهای هوشمند


زندگی چیز عجیب غریبیه! مال من که اینجوریه! هروقت از بالا بهش نگاه کنم شگفت‌زده می‌شم. توی تمام اتفاق‌های زندگیم یه هوشمندی جریان داره. تمام اتفاقهای تلخ و شیرینش هوشمندانه رخ دادن.

نمی‌دونم چه جوری توضیحش بدم. ولی می‌تونم یه مثال ساده‌اش رو براتون تعریف کنم:

"این ترم یه پروژه داشتیم که چند روز پیش به صورت اینترنتی تحویل استاد دادیم ولی از قبل قرار بود حضوری هم تحویل بدیم یعنی بریم دانشگاه و در حضور استاد اجراش کنیم. چند روز گذشت و خبری از استاد نبود که تعیین کنه چه روزی برای تحویل حضوری بریم. من ایمیل زدم به استاد و پرسیدم کی باید بیایم دانشگاه. استاد هم جواب داد چون دانشگاه تعطیله بی‌خیال تحویل حضوری شده. طبیعتا توی این جور مواقع دانشجوها خوشحال می‌شن. ولی برخلاف انتظار چندتا از بچه‌ها به استاد اصرار کردند که تحویل حضوری بذاره. استدلالشون هم این بود که خیلی زحمت کشیدیم و شما باید حاصل زحمت‌هامون رو ببینین!

استاد هم توی رودربایستی قبول کرد.


امروز رفتم دانشگاه. زود رسیده بودم و از اونجایی که دانشکده کلا تعطیل بود و در همه کلاسها و سایت و ... بسته بود نشسته بودم روی پله‌ها.

نشسته بودم روی پله‌ها که یه اتفاق شگفت‌انگیز افتاد. یک نفر اومد از کنارم رد شد و رفت بالا. من رو نشناخت. ولی من شناختمش. ستاره بود. نمی‌تونم بگم دوستم بود. ولی یه آدمی بود که توی یه برهه از زمان خیلی توی زندگیم تاثیر داشت و شاید بشه گفت منم همونقدر توی زندگیش تاثیر داشتم. آدمی که شاید خودش رو فراموش کرده بودم ولی تاثیراتش توی زندگیم قابل انکار و قابل نادیده گرفتن نیست. شماره‌اش رو ازش گرفتم و قرار شد به زودی دوباره هم رو ببینیم."


حالا همه حرفم اینه. اگه من اون روز به استاد ایمیل نمی‌زدم، اگه استاد توی رودربایستی نمی‌موند، اگه امروز من زود نمی‌رسیدم، اگه در یکی از کلاسها باز بود و من می‌رفتم توی کلاس می‌نشستم، اگه همه این رویدادهای هوشمندانه نمی‌افتاد، اون وقت من ستاره رو نمی‌دیدم و کسی چه می‌دونه نقشه هوشمندانه‌ی بعدی چیه و من و ستاره قراره بعد از این چه نقشی رو توی زندگی هم بازی کنیم...

 

  

این شبها


چند شبی هست که توی ایوون می‌خوابیم. از همون شبی که دوستم سعیده اومد خونه‌مون و اصرار کرد که شام رو ببریم توی ایوون بخوریم. هوا اونقدر خنک و لذیذ بود که بعد از اینکه مهمون‌ها رفتن دلمون نیومد برگردیم توی خونه. پشه‌بند رو زدیم همون بیرون و خوابیدیم.


توی این چند شب یه عالمه شهاب دیدیم. نمی‌دونم اتفاقیه یا فصلشونه!! ولی با هر شهابی که دیدم یه آرزو کردم. حالا اگر شهابها هم آرزوهام رو برآورده نکنن، ماه رمضون هم هست و موقع اجابت آرزوها!


امروز صبح متین خیلی آروم و بی‌صدا تکونم می‌داد. چشم‌هام رو که باز کردم، انگشتش رو گذاشت روی بینیش که یعنی ساکت باشم. بعد با انگشت اشاره کرد به پشت سرم. برگشتم، پشت سرم پر از گنجشک بود. روی نرده‌ها، روی زمین و ... حسابی هم سروصدا می‌کردن. صحنه خیلی قشنگی بود برای وقتی که آدم چشمهاش رو باز می‌کنه.

 

 

تازه سروصدای گنجشکها هم که نباشه، باز هم ناچاریم که صبح زود بیدارشیم. چون ساعت هفت نشده چنان آفتابی میوفته توی ایوون که آدم فکر می‌کنه ظهر شده و اونقدر گرم می شه که بیشتر از هفت نمی شه اونجا خوابید و مجبوریم آدمهای سحرخیزی بشیم و متین زودتر به شرکت می رسه و منم وقت بیشتری برای انجام کارهام دارم...

    


عکاس : خواهرم


رود

 

آرامش اگه ظاهری باشه و واقعی نباشه، یعنی از درون آدم، از قلب آدم سرچشمه نگرفته باشه، یعنی براساس موقعیت و شرایط بیرونی شکل گرفته باشه، اون وقت آدم دربرابر تغییر، مقاومت نشون می‌ده. می‌ترسه کوچکترین تغییری توی شرایط زندگیش آرامش ظاهریش رو بهم بریزه.


امروز که یه روز عزیز توی یه ماه عزیزه آرزو می‌کنم که همه‌مون، من، متین و همه‌ی شماهایی که خیلی دوستتون دارم، آرامش واقعی رو تجربه کنیم که مثل یه رود جاری می‌شه توی زندگیمون و همه نگرانیها و مشکلات و حتی آرامش‌های ظاهری رو با خودش می‌شوره و می‌بره...