کربلا نه گفتی و نه نوشتنی، که دیدنی، که بوییدنی، که لمس کردنی است...
کربلا دچار غمیست عمیق اما دل را زنده می کند. آرام می کند.
کربلا دچار ناامنی است، اما امنترین جای دنیاست.
کربلا ...
همیشه برام سوال بود کسایی که میرن نجف و کربلا با چه جراتی می رن! یعنی واقعا براشون مهم نیست منفجر شن؟ یعنی انقدر دست از جون شستهاند؟ هر وقت هم که یکی از آشناها و فامیلها میرفت، من دل نگرانش بودم تا وقتی که پاش میرسید به ایران.
حالا اما خودمون داریم میریم. اصلا نمیدونم چی شد که اسم نوشتم. چی شد که با وجود همهی ترسم دلم پر زد برای این سفر. چی شد که حالا قد یه دنیا خوشحالم که ایشالا دعوت شدیم.
موقع تعیین کردن تاریخ رفتنمون هیچ معیار خاصی نداشتیم. شاید فقط اینکه یه روزش تعطیل باشه که کمتر مرخصی بگیریم. بعد از ثبت نام فهمیدیم که اِ عرفه اونجاییم. حالا قد یه دنیا خوشحالم که توی یه همچین روزی به یه همچون جایی دعوت شدیم.
بدیهام رو به خوبی خودتون ببخشین. به یادتون هستم.
از اونجایی که گودر رو زدن ترکوندن و دیگه نه دوستی توش باقی مونده و نه مطلب شیر شدهای، فرصتی پیش اومد که یه امروز رو برای امتحان فردام درس بخونم. البته امروز تا ظهر فقط. چون بعدش میرم خونهی دوستم مهمونی.
البته اگه فقط هم درس بخونم، خسته میشم و کاراییم افت میکنه. پس حتما وسطش وبلاگهاتون رو هم میخونم. حتی ممکنه کامنتها رو هم جواب بدم!
امشب هر نفسی رو که فرو میدم انگار یک استکان شربت نعناسکنجبین سرکشیده باشم!
اثر لذتبخش خندههای امشب، جیغ کشیدنهای امشب و کودکیکردنهای امشب تا مدتها توی وجودم باقی میمونه و انرژیم رو بالا میبره و جایگزین خستگیهام میشه.
با تشکر از خانوم سین و آقا وحید.
و با تشکر از سعیده عزیزم به خاطر این:

و از متین خوبم به خاطر این:
اگه روزی فرزندی داشته باشم، توی روزهای بارونی، بدون چتر و بدون بارونی، میبرمش پارک. انقدر توی پارک همراهش راه میرم و بازی میکنم تا موهاش خیس خیس بشه. تا بارون از لابهلای لباسهاش فرو بره و به پوست بدنش بخوره. بعد بغلش میکنم و میارمش خونه. لباسهاش رو عوض میکنم، موهاش رو خشک میکنم. یه نوشیدنی داغ میدم دستش و میذارم بقیه بارون رو از پشت پنجره نگاه کنه.

بارون مظهر عشقه. مظهر برکت و نعمته. آدمی که زیر بارون با چتر راه میره، طراوت رو، برکت رو، از خودش دریغ میکنه، آدمی که بارون رو فقط از پشت پنجره دوست داره، عشق رو میخواد اما حاضر نیست براش خطر کنه.
یکی از بزرگترین خوشبختیهای زندگیم این بوده که هیچ وقت محبتم رو به پای آدمهای اشتباه نریختم و دوست داشتنم رو خرج رابطه های نادرست نکردم. هیچ وقت از دوست داشتن کسی پشیمون که نشدم هیچ، اکثر اوقات هرچی زمان گذشته بیشتر قدر اون آدمها و اون رابطه ها رو شناختم...
* * *
خیلی حس بی نظیری دارم امروز و این حس رو باید یه جایی یادگاری بذارم. حس محقق شدن یک رویا، یک رویای کودکانه که با من بزرگ شد و تا همین امروز دست نخورده باقی مونده بود. حس تعبیر شدن یک خواب دوست داشتنی.
