پرت و پلا

 

/ یعنی آدم اگه یه ذره عاقل باشه بعید می‌دونم اگه مجبور نباشه توی یه همچین هوایی پاش رو از خونه بیرون بذاره. چه برسه به اینکه هوس پیاده‌روی و ورجه وورجه توی پارک هم به سرش بزنه. حسنی بود جمعه‌ها می رفت مکتب، من مستانه‌شونم.


+ چندروزه صبحها توی مسیر به جای گوش دادن به هانیه جوادی‌منش و رادیو جوان و مسخره‌بازی‌هاش کلاس‌های تفسیر مثنوی دکتر مهدوی رو گوش میدیم. خیلی خوب و دوست‌داشتنیه. عصرها هم موقع برگشت از این کتابهای صوتی که از اینترنت دانلود کردم گوش می‌کنیم. متین یه ذره چپ‌چپ نگاه می‌کنه یعنی اینا چیه می‌ذاری. مطالب آموزنده بذار! ولی می‌دونم ته دلش زیادم بدش نمیاد.


× امروز اوضاع یک کمی مشکوکه. دور و بر چهارراه کلی پلیس جمع شده. صدای هلیکوپتر و آمبولانس هم بی‌وقفه میاد. برق شرکت هم رفته. خلاصه معلوم نیست چه خبره و چه برنامه‌ای برامون دارن.


- چند روز پیش رودهن زلزله اومده بود. دیشب هم دماوند. دیگه چیزی نمونده برسه بهمون.


= تمام این چرت و پرتها رو برای این ردیف کردم که پست قبل رو بفرستم پایین!

  

نمی دانم کجا این دل به مسلخ برده خواهد شد...

 

توی کارواش روی یه صندلی شکسته نشستم. پشتم به یه بخاری عظیم گرمه و دلم به مهربونی مردی که کنارم ایستاده. ماشین رو حسابی کفی کردن و حالا دارن لیفش می‌زنن.


نگاهم به ماشینه ولی ذهنم اینجا نیست. ذهنم رفته اصفهان. پیش عمو و زن عموم! به بهایی که به خاطر عشقشون دادن فکر می‌کنم. شاید اون موقعها کسی بهشون نگفته بود که ازدواج فامیلی چه ماجراهایی می تونه برای زندگیشون درست کنه. به این فکر می‌کنم که چندروز از زندگیشون بدون درد گذشته؟


به پسرعموم فکر می‌کنم. به آدمی که بدون هیچ گناهی با درد به دنیا اومده و مجبوره که با درد زندگی کنه. به آدمی که حالا در آستانه سی سالگیش یک درد دیگه هم به دردهاش اضافه شده. جای خالی پاش.


به زن عموم فکر می‌کنم. به آدمی که با وجود همه مشکلاتش توی بچگی همبازیمون می شد و حالا اما درد زیر چشمهاش رو گود انداخته.


به عموم فکر می‌کنم که چند سال با بابام تفاوت سن داره اما درد پشتش رو خمیده کرده.



متین دستمال کاغذی رو می‌گیره به طرفم. اشکهام رو پاک می‌کنم.


کاش دیگه تموم شه. کاش این دردها دیگه همین جا تموم شه. کاش پسرعمو با یه دختر خوب ازدواج کنه و همه‌شون طعم آرامش رو بچشن.


ماشین رو خشک می‌کنن. حسابی برق افتاده.


کاش می‌شد همین الان سر ماشین رو بچرخونیم و بریم سمت اصفهان. دلم تنگه. دلم خیلی براشون تنگه...

 

آسمان شو...


آسمان شو، آب شو ، باران ببار                    

                   ناودان آبش نمی‌آید به کار

آب باران باغ صد رنگ آورد                             
                ناودان همسایه در جنگ آورد

منبع:‌ مولانا
 

شکلات داغ!

 

همیشه برام نماد خوشبختی بود. نماد آدمی که به آرامش رسیده. آدمی که دغدغه‌های ذهنیش از پول و خونه و ماشین و ... گذشته و به سطح بالاتری رسیده. آدمی که طبیعت رو می‌بینه، آدمها رو می‌شنوه، زندگی رو حس می‌کنه و ... همیشه برام نماد خوشبختی بود.


البته به نظرم زیاد هم عجیب نبود. وضع مالی عالی، یه خونه توی بهترین منطقه، ازدواج با یه پزشک همراه با یه عشق دوطرفه دیگه دغدغه‌ای براش باقی نمی‌ذاشت.


*      *      *

توی فضای باز، کنار اجاق نشسته بودیم. بارون صبح همه‌جا رو تازه و شاداب کرده بود. نشسته بودیم روبه‌روی هم.

من شیرکاکائوم رو هم می‌زدم و اون هات‌چاکلتش رو مزه مزه می‌کرد: " خیلی دوستش داشتم، خیلی دوستم داشت. ولی خیلی خشن بود. خیلی سختگیر بود، خیلی دهن‌بین بود. خانواده‌اش من رو دوست نداشتن. هروقت که می‌رفتیم خونه‌شون تا چند روز همش باید سرکوفت می‌شنیدم و ..."


یه تیکه کیک رو با چاقو برید: " خانواده هر دومون با ازدواجمون مخالف بودن. به خاطر همین هیچ‌کس هیچ کمکی بهمون نمی‌کرد. مجبور شدیم زندگیمون رو از هیچی شروع کنیم. با حقوق همسرم یه خونه اجاره کردیم و بقیه زندگی همش روی حقوق من می‌چرخید. چه روزهایی که تا آخر ماه فقط به اندازه خریدن چندتا نون پول داشتیم و ..."


این حرفها رو تلخ نمی‌گفت. فقط مث یه خاطره مرورشون می‌کرد.

 


یه تیکه از کیک رو خوردم. زل زده بودم بهش ولی توی ذهنم داشتم حساب کتاب می‌کردم که این حرفها، این اتفاقها مال همون زمانیه که من شناختمش؟ همون موقعی که به نظرم آدمی خوشبخت‌تر از اون پیدا نمی‌شد؟


*     *      *

 

حالا خیلی بیشتر از قبل برام نماد خوشبختیه. نماد آدمی که یه قدم بالاتر از دغدغه‌های معمول رو هم می‌بینه. نماد آدمی که خوشبختی رو در درونش جستجو کرده و در درونش پیدا کرده.

 

رها...

 

چشم‌هاش رو به سختی باز می‌کنه. سرش داغ و سنگینه. تب داره انگار. چشم‌هاش رو باز می‌کنه و روی تخت می‌نشینه. پرده رو کنار می‌زنه. چنار روبه‌روی پنجره خشک و خیسه و قطره‌های بارون دونه دونه برگهای زرد رو از درخت می‌کنه و روی زمین رهاشون می‌کنه.


 

از روی تخت بلند می‌شه. یه آبی به دست و صورتش می‌زنه. پیرهنش رو از جالباسی درمیاره و روی میز اتو پهن می‌کنه. حوصله‌ی اتو کردن نداره. می‌ره سراغ یکی از لباسهای بافتنیش. می‌پوشه و توی آینه به خودش نگاه می‌کنه. چهره‌اش چیز زیادی نشون نمی‌ده. نه زیر چشمهاش گود افتاده و نه موهای یک دست مشکیش تغییر رنگ داده. همون آدم دیروزه. همون آدم پریروز.


هیچ چیز عوض نشده. به جز برق چشمهاش. به جز عمق نگاهش.


برس رو برمی‌داره و سرسری می‌کشه لای موهاش. خیالش راحته که کسی چیزی نمی‌فهمه. خیالش راحته چون می‌دونه این روزا تنها چیزی که آدمها بهش نگاه نمی‌کنن برق چشم‌هاست، عمق نگاه‌هاست...

  

پختن مرغ خوشمزه در روز پنجشنبه!!

 

معمولا وقتی مهمون دارم دو جور غذا درست می‌کنم. یه جور خورش که حدس می‌زنم دوست دارن و یه جور خوراک فانتزی که حدس می‌زنم تا حالا نخورده باشن. معمولا از این شیوه استقبال می‌شه و مهمونها خوششون میاد و مهمتر از اون اینکه این طوری برنج کمتری درست می‌کنم که یکی از سخت‌ترین کارها برای من درست کردن برنج در ابعاد زیاده!


اما در مورد خونواده‌ی متین این شیوه اصلا جواب نداده و معمولا به غذاهای جدیدی که درست می‌کنم روی خوش نشون نمی‌دن! منم دیروز تصمیم گرفتم حالا که این طوریه زحمت بیخودی نکشم و از همون زرشک پلو با مرغ استفاده کنم. اما دوتا مشکل وجود داشت. یکی مشکل برنج در ابعاد زیاد و مشکل دوم درست کردن مرغ خوشمزه!


آخه یکی از کارهای سخت دیگه یا حتی این بار می‌شه گفت ناممکن برام درست کردن مرغ خوشمزه بود! اون روش مرغ با زعفرون و پیاز در فر رو هم امتحان کرده بودم ولی باز هم به نظرم خوشمزه نبود.


خلاصه زنگ زدم به خاله‌ام:

- سلام خاله! شنیدم شما مرغ رو خیلی خوشمزه درست می‌کنی!

- عجب آدم نمک‌نشناسی هستی! یعنی فقط شنیدی؟ تا حالا اصلا نخوردی که؟

- این حرفها رو ولش کن خاله. دستور مرغت رو همراه با فوت کوزه‌گریش بهم یاد بده.

- روی تکه‌های مرغ برشهای ریزی ایجاد می‌کنیم و از شب قبل توی هل و زیره و زنجبیل و نمک و روغن زیتون می‌خوابونیم. موقع درست کردنش هم پیاز داغ رو همراه با یک کمی سیر و زردچوبه درست می‌کنیم و رب رو هم تفت می دیم (توی ماهیتابه باشه بهتره) و بعد مرغها رو با دست تمیز می‌کنیم و داخل ماهیتابه میزاریم و یه ذره آب، به اندازه نصف یه فنجون آب می‌ریزم و درش رو می‌ذاریم. مرغ اول آب می‌ندازه و با آب خودش پخته می‌شه و بعد هم که آبش تموم شد توی روغن و رب یک کمی حالت سرخ کرده پیدا می‌کنه.


خداییش خوشمزه‌ترین مرغی بود که خورده بودم. (البته بهتره بگم درست کرده بودم! چون مرغهای خاله و مامان‌بزرگ هم واقعا خوشمزه‌اند.)

  

 

دل نهاده...


می گه: " تاکسی اشتباهی برده بودمون. دیرمون شده بود. بارون شرشر از آسمون میومد و هیچ تاکسی پیدا نمی شد. روی زمین 10 سانت آب جمع شده بود و ..."


می گم: "اهواز"


*      *       *


می گه: " داشتن می ساختنش، میله گذاشته بودن که کسی نره. ما از روی میله پریدیم و رفتیم بالاش، از اون بالا منظره اش خیلی قشنگ بود. یه عالمه آبشار و ..."


می گم: "شوشتر"


*      *       *


می گه: "سوار قایق موتوری بودیم توی آب. من هی می گفتم تندتر برو. اونم هی تندتر می رفت و هی قایق رو محکم می کوبید به سطح آب. تو ترسیده بودی. جیغ می زدی. من هی می گفتم تندتر، تندتر..."


می گم : " رامسر"


*      *       *


می گه: "سوار یه ماتیز بودیم. توی یه جاده سرسبز. از آسمون بارون که هیچی، سیل میومد..."


می گم: "طرطوس"


*      *       *


می گه: "سوار اتوبوس بودیم. هنوز چند کیلومتر مونده بود. یهو انگار یه حس مبهمی از پنجره های اتوبوس اومد تو و رفت توی دلهامون. یهو انگار یه کوه غم نشست روی دلهامون. بی اختیار دلهامون ابری شد و چشمهامون بارونی ... "


می گم: "کربلا"

 

 

تو را ز جرگه انبوه خاطرات قدیمی    برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت