سفرنامه!!

 

سفر بودیم این چند روز. یه سفر عجیب توی کوچه پس کوچه‌های همین شهر. سفر به مکانهایی ناشناخته و دیدن خونه‌هایی با معماریهای عجیب غریب و بعضا واقعا دیدنی!

  

من همیشه ادعام می شد که این شهر رو خوب می‌شناسم. اگه نه همه‌ش رو حداقل یک چهارم سمت راست و بالای نقشه رو مث کف دستم بلدم. ولی تازه این چند روز فهمیدم که چه چیزها و چه جاهایی که نه تنها هیچ وقت ندیدم بوده حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم.

 

خلاصه امشب بعد از دو روز سفر برگشتیم خونه.

 

دست خالیه دست خالی هم از سفر برنگشتیم. یه خونه‌هایی رو دیدیم که کم و بیش دوستشون داشتیم و به قول متین خوابوندیمشون توی آب نمک!

ولی به هر حال فکر می‌کنم این سفر هنوز تموم نشده و هنوز مکان‌های ناشناخته و معماریهای شگفت‌انگیزی هست که ندیدیم. احتمالا سفرمون رو تا چند روز آینده هم تمدید کنیم!

  

خانه...

   

زمان زیادی نمانده. نشسته‌ام روی صندلی، کنار شومینه، جلوی پنجره و زل زده‌ام به چراغهای روشن. چراغهای روشن کوچه، چراغهای روشن خیابان، چراغهای روشن اتوبان و ...

چراغ‌های روشن خانه‌ها اما رنگ و روی دیگری دارد. سفیدتر است و بی‌رنگتر. چرا آدمهای این شهر هیچ وقت نمی‌خوابند؟ پس کی تمام این چراغها خاموش می‌شود؟



یاد چند سال پیش می افتم. یک شب برق همه‌ی شهر رفت. همزمان. تا صبح. آن شب تا نیمه‌های شب کنار پنجره ایستادم  و زل زدم به چراغ نفتی‌ها و چراغ گازی‌ها و شمع‌ها و موتوربرق‌هایی که با فاصله از هم خاموش شدند. آن شب تاریکی مطلق را و حتی سکوت مطلق را چشیدم. حس عجیبی داشت آن شب. مرموز و ترسناک اما زیبا.

زمان زیادی نمانده. نشسته‌ام روی مبل. متین جلوی تلویزیون خوابیده. دیروقت آمد و آنقدر خسته بود که لابه‌لای کلمه‌ها خوابش برد. به آرامش درونی‌اش حسودیم می‌شود. صبور است و قوی. وقتی هست من هم آرام می‌شوم. وقتی از نگرانیهایم برایش می‌گویم، با کلماتی اندک و با جملاتی کوتاه تمام نگرانیهایم را نیست می کند.

زمان زیادی نمانده. این خانه آرام است. این خانه تاریک است. این خانه گرم است. این خانه دوست‌داشتنی است. این خانه امن است. این خانه سبز است...


زمان زیادی نمانده...



پ.ن:‌ این نوشته صرفا یک تخلیه ذهنی است و هیچ گونه ارزش مادی و معنوی ندارد!

 

صفحات خالی...

 

یه سررسید دارم که هرشب قبل از خواب، حساب و کتاب‌هام رو توش می‌نویسم: کارهایی که توی طول روز کردم. کارهایی که باید می‌کردم و نکردم. کارهایی که نباید می‌کردم و کردم و ...

آخرش هم یه ستون گذاشتم که میزان رضایتم رو از خودم توی اون روز می‌نویسم: ده درصد، بیست درصد، شصت درصد و ....


اما هرچندوقت یه‌بار یه چندصفحه‌ای از سررسید خالی باقی می‌مونه. روزهایی که توشون خودم هم خالی بودم. اونقدر خالی که حتی دستم به برداشتن سررسید هم نمی‌ره، از ترس اون ستون آخر...


خالی، شبیه یه مرده‌ی متحرک که راه می‌ره، نفس می‌کشه، حرف می‌زنه، حتی می‌خنده... ولی زندگی نمی‌کنه.


سه روزه که صفحات سررسیدم دست نخورده باقی مونده. اما به امروز امیدوارم، امیدوارم که دیگه از مردگی دراومده باشم و امروز رو زندگی کنم...

 

   

قرار بود به دلها کمی قرار بیاید

 

خب به سلامتی آخر پاییز شد و وقت شمردن جوجه‌ها! جوجه‌ها؟؟؟ جوجه که هیچی توی این شهر دیگه هیچ پرنده‌ی دوست‌داشتنی زندگی نمی‌کنه! دیگه نه گنجشکی هست و نه کبوتری و نه حتی یاکریمی. آسمون به تسخیر کلاغها دراومده. درست مثل زمین.

آسمونی که دیگه زیاد هم نمی‌شه اسمش رو آسمون گذاشت. یه گنبد خاکستری و مسموم. درست مثل زمین.


یه تفاوت اما هنوز باقی مونده بین آسمون و زمین. توی زمین هنوز یه جاهایی پاک و دست‌نخورده باقی مونده. یه جاهایی که کلاغهای زمینی هرچقدر هم تلاش کنن نمی‌تونن آلوده‌اش کنن. یه جاهایی که هنوز می‌شه توش نفس کشید و نفس تازه کرد.

 

یه جایی مثل جمع پرمحبت خانواده‌ها توی شب یلدا. 


یه جایی مثل لابه‌لای صفحات مثنوی و حافظ.


یه جایی مثل خلوت نیمه‌های شب.


امشب رو باید یه جا پناه گرفت. آروم گرفت. نفس تازه کرد. هنوز خیلی مونده تا بهار...

 

قرار بود به دلها کمی قرار بیاید   ××××    قرار بود که اسباب پای کار بیاید

قرار بود نرنجد دلی ز گفتن حرفی  ××××     قرار بود سر عقل روزگار بیاید

قرار بود سر بی‌گناه به دار نباشد    ×××    قرار بود فقط تا به پای دار بیاید

برای آنکه بدانیم رنگ سبز چه زیباست ×  قرار بود که بعد از خزان بهار بیاید

     

شعر از: مرتضی کیوان هاشمی

 

دزد آب سیب!

 

آلما ماجرای غول آشپزخونه‌شون رو تعریف کرد، منم یاد ماجرایی افتادم که همین چند روز پیش، پیش پای شما اتفاق افتاد!


ماجرا اینجوری بود که متین صبح رفت پنج شیش کیلو سیب خرید، چرا؟ برای اینکه می‌خواستیم به مهمونامون آب‌سیب داغ (همراه با دارچین و خامه) بدیم. خلاصه کلی با ذوق و شوق شروع کردم به آب سیب گرفتن و وسطاش که دیگه خسته شده بودم متین اومد کمک و بقیه سیبها رو هم آب گرفت و یه لیوان نوش جون کردم و بقیه رو ریختم توی یه قابلمه و درش رو هم گذاشتم تا شب که مهمونها میان.



بعد هم رفتم سرغذا درست کردن و سالاد و بقیه مخلفات. نزدیک اومدن مهمونها یادم افتاد آب سیب رو بذارم روی گاز تا گرم بشه.


خب حالا آب سیب کجاست؟ گذاشته بودمش روی کابینت.

- اِ اینجا که نیست.


لابد متین گذاشته توی یخچال.

- نه اینجا هم نیست.


روی گاز؟ توی جا میوه‌ای؟ توی جایخی؟ داخل فر؟

- نیست که نیست.


با اندوه زیاد متین رو صدا می‌کنم که دوتایی با هم دنبالش بگردیم، اونم درحالی‌که تقریبا از خیر آب سیب گذشتم و الان دیگه بیشتر دنبال قابلمه‌ی خالیش می‌گردم؟


داخل کابینتها؟ توی اتاق؟ توی کمد اتاق؟

- نچ! نه از آب سیب خبری هست و نه از قابلمه‌ی خالی.


من دیگه از خیر قابلمه هم می‌گذرم و می‌رم کتری رو می‌ذارم روی گاز تا آب جوش بیاد و مهمون‌ها به جای آب سیب خوشمزه‌ام چایی بی‌مزه بخورن!

متین اما همچنان به گشتن ادامه می‌ده و بعد یه ربع بالاخره پیداش می‌کنه! کجا؟ توی بالاترین طبقه‌ی یکی از کابینتها! یه جایی که نه من و نه متین، تا صندلی نذاریم دستمون به اونجا نمی‌رسه و هردومون هم مطمئنیم که امروز روی هیچ صندلی نرفتیم!

 

خلاصه غول آشپزخونه‌ی ما غولیه واسه خودش!

 

 

اعترافات یک سارق مادرزاد


جنی، آبجیم، تبهکار کثیفی بود. اون واسه خاطر پول، زن یه مرتیکه بی‌شعور شد. و به مدت سی سال هر روز و هر ساعت اون رو می‌چاپید. هر جور که می‌خواین حساب کنین، حتی از لحاظ حرفه‌ای این کثیف‌ترین شیوه دزدیه .


اعترافات یک سارق مادرزاد - وودی آلن

 

زندگی راستی چه زود می گذره!

 

توی گیرودار روزهای سخت زندگی من و متین به دنیا اومد. همون روزهایی که کار من شب و روز اشک ریختن بود، گاهی برای اینکه دل مامان نرم بشه و گاهی از دلتنگی بی‌حدوحساب برای متینی که سرباز بود!

 

دیروز، وقتی مامانش شش تا شمع روی کیک تولد گذاشت، وقتی من از توی دوربین نگاه می‌کردم که چقدر بزرگ شده، وقتی شمعها رو فوت کرد، وقتی فشفشه‌ها روشن شد و ... باورم نمی‌شد، باورم نمی‌شد که با چه سرعتی داره حرکت می‌کنه این قطار زندگی. 




زندگی ما همراه با قد کشیدن تو داره قد می‌کشه پسرک، زندگی ما شبیه توئه پسرک. زندگی ما هم گاهی مثل زندگی تو سخت می‌شه. اما ما هم مثل تو به روی خودمون نمیاریم که چه خبره و فقط می‌خندیم و می‌گذریم...


خوب بزرگ شو که زندگی ما شبیه توئه پسرک...