توجه توجه
یک کودک زیر پنج سال برای بازی با برف، ساختن آدم برفی و سوژه شدن برای عکاسی به صورت پاره وقت استخدام می شود!
تبصره:
- پسربچه های شیطون در اولویتند!
- میزان حقوق دریافتی به صورت توافقی، پس از انجام کار پرداخت می شود. (در صورت سرماخوردگی کودک، درصدی به عنوان سختی کار پرداخت می شود!)
- تصویری از محل کار به پیوست ضمیمه شده است.

رونوشت به امیرطاها!
خیلی وقتها روزهام مدل این روزها بودن. مدل این روزها یعنی مدل دوی ماراتن. یعنی نه تنها هرروز هفته بلکه جمعه ها هم مجبور باشی ساعت 6 صبح بیدارشی و تا شب بدوی. حالا این دویدنه شاید فیزیکی نباشه، ذهنی باشه.
مدل این روزها یعنی از ساعت 6 صبح تا 2 بعدازظهر اصلا نمی فهمی زمان چه جوری می گذره و تازه اون موقع یادت میوفته که هیچی توی یخچال نیست که بشه صدای قار و قور دلت رو باهاش آروم کنی. پس می ری و یه چیزی از توی فریزر در میاری و میندازی توی زودپز و دوباره به دویدنت ادامه می دی.
مدل این روزها یعنی صبح که از خواب بیدار می شی نمی ری چند لحظه پشت پنجره وایستی، یعنی نمی ری چند دقیقه توی ایوون تا هوای تازه رو سربکشی و وقتی همسایه تون زنگ می زنه که بیاد بره روی پشت بوم و برف رو از روی دیــششون پاک کنه، چشمهات گرد می شه که برف؟!؟!
خیلی وقتها روزهام مدل این روزها بودن. ولی راستش هیچ وقت به این مدل عادت نکردم. عادت نکردم و نخواستم که عادت کنم. خیلی وقتها وسط دوی ماراتن یهو قدمهام رو کند کردم. ایستادم، نفس تازه کردم. رفتم توی جایگاه تماشاچیها، از دید اونها مسیر رو نگاه کردم، بعد برگشتم و مسیرم رو ادامه دادم.
شاید خیلی وقتها برنده نشدم، ولی بالاخره به مقصد رسیدم...
* تو دورهی لیسانس یه دوست صمیمی داشتم که شیش روز هفته از صبح تا شب با هم بودیم. طبیعتا تمام این مدت رو نمیتونستیم کارای مفید کنیم و حرفهای مفید بزنیم و نصفش به چرت و پرت گفتن میگذشت. یکی از تفریحات من و زینب این بود که حدس بزنیم هر کدوم از هم دورهایهامون ده سال دیگه کجاست، چه کار میکنه، با چه جور آدمی ازدواج میکنه و ... و از اونجایی که توی دورهمون حدود هشتاد نفر بودیم این تفریح به اندازه کافی طول میکشید! البته فکر هم نمیکردیم که بعد از ده سال از هیچکدومشون خبردار باشیم و بفهمیم چقدر حدسهامون درست بوده، ولی حالا به لطف فیــسبــوک تقریبا از همهشون خبر داریم، گرچه یادمون نیست که حدسهامون چی بود! اما نکتهی جالب اینجاست که الان بعد از ده سال من و زینب دوباره با هم همدانشگاهی شدیم و چهارشنبهها از صبح تا شب باهمیم و میتونیم کلی چرت و پرت بگیم!
* من اصلا آدم چیزنگهداری نیستم و هیچ چیزی رو به خاطر این فکر که ممکنه بعدها یه مورداستفادهای براش پیدا بشه، توی خونه نگه نمیدارم. اما برخلاف وسایلم، فایلهای توی کامپیوترم رو اصلا دلم نمیاد پاک کنم. بخصوص فایلهایی مثل مستنداتی که خودم ایجاد کردم و برنامههایی که نوشتم. دیروز دوستم یه فایلی رو میخواست مال دقیقا 100 سال پیش! میگفت یه پروژهای انجام دادیم اسمش میلاد بوده! وقتی بین فایلهام پیداش کردم شاخ درآوردم. هه! صندوق قرض الحسنه میلاد!! اصلا یه همچین چیزی رو یادم نمیومد و باورم نمیشد که اینو خودمون نوشته باشیم. بعد هم دیگه کلی توی فایلهام گشتم و هی یاد شبهایی افتادم که به بهانه برنامه نوشتن میرفتم خوابگاه و تا صبح با بچهها توی سر و کلهی هم میزدیم.
* سعادت آباد رو دوست داشتم! یعنی راستش خیلی دوست داشتم. شاید موضوعش یک کم تکراری بود. ولی خیلی فیلم ظریفی بود به نظرم. یعنی توی ساختش خیلی ظرافت به خرج داده شده بود. البته از دوست داشتنی و هنرمند بودن لیلا حاتمی هم نمیشه گذشت. من با هر فیلمی که بازی می کنه بیشتر عاشقش میشم و به خاطر همینم توی تمام شخصیتهای فیلم بیشتر از همه به بهرام حق میدم!! (ایول! عجب عکسی پیدا کردم.)

اینم نقد جالبی بر فیلم {+}
* گاهی لازمه آدم هرچی به ذهنش میرسه بنویسه. اینکه هی بخواد صبر کنه تا یه موضوع ایدهآل برای نوشتن پیدا کنه، از نوشتن و لذت نوشتن دورش میکنه. گاهی آدم لازمه فقط وبلاگش رو باز کنه و انگشتهاش رو بذاره روی کیبورد و بذاره که کلمات از توی ذهنش و از میون دلش بگذرن و وارد انگشتهاش بشن. گاهی آدم لازمه که بنویسه. حتی اگه کله سحر روز پنجشنبه باشه. حتی اگه بدونه دیگه خیلی از دوستهاش وبلاگش رو نمیخونن. حتی اگه هزار و یک کار دیگه برای انجام دادن داشته باشه. گاهی آدم لازمه که بنویسه (قابل توجه خیلیها!).
عصر بارانی دلگیری است و برای تو از همیشه دلگیرتر و از همیشه بارانیتر. هوای دلت مه گرفته است و هوای چشمانت پاییزی و زمین زندگیت خالی شده است، از مفهومی بزرگ، عزیز و دوستداشتنی به نام پدر.
دل تنگ باش، دل نگران اما نه،
که پدرت حالا برگشته به خانهاش. به خانهی سبزش. مگه ننوشته بودی که :" ما معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه. بله سبز و همیشه سبز..."
که پدرت حالا برگشته به آغوش امن خدا...
خیلی وقت بود که در برابر وسوسهی خرید یه گوشی جدید مقاومت میکردم. گوشیم با اینکه خیلی قدیمی و رنگو رو رفته شده بود اما وظایف اصلیش رو به خوبی انجام میداد و صبح به صبح هم به موقع بیدارمون میکرد و مگه آدم دیگه چه توقعی باید از یه گوشی داشته باشه؟؟
تا اینکه جمعه گوشی متین خراب شد. منم دیدم اگه الان دست دست کنم، این یه ذره پولی که داریم رو متین میره و باهاش گوشی میخره. اونم در حالی که توی این مدتی که من گوشیم رو دارم، دوتا گوشی عوض کرده!
چارهای نبود!!! سریع یه سرچ توی اینترنت کردم و یه گوشی نسبتا خوب پیدا کردم و در کمال حسادت و خباثت به سرعت خودم رو به علاالدین رسوندم و خریدمش!
متین هم که محو سرعتعملم شده بود، خیلی مظلومانه سیمکارتش رو انداخت روی یه گوشی خیلی قدیمی و بعد هم رفت سراغ جعبه آچارش. تا اعماق گوشیش رو باز کرد و حسابی باهاش ور رفت و تمیزش کرد. وقتی روشنش کرد و دید درست شده اونقدر خوشحال شد که انگار اورست رو فتح کرده.
بعد هم هی به من میگفت: "ببین من چه شوهر خوبیام! بیخودی خرج نمیذارم روی دست زن و بچهام!"
البته مشخص بود منظورش چی و کیه!
اما مهم اینه که عدو (گوشی متین) شده سبب خیر و من الان یه گوشی نو و دوستداشتنی دارم!

شنبهی پیش وقتی از راه نرسیده رفتیم خونهی بابای متین و شام خوردیم و ظرفها رو شستیم و راه افتادیم سمت خونهی خودمون، فقط و فقط داشتم به یه چیز فکر میکردم! اینکه خدا این یه هفته رو به خیر بگذرونه. سفرمون یه هفته بود ولی من دقیقا دوهفته از کارها و درسها و پروژههام عقب افتاده بودم و توی این یه هفته کلی کار و تمرین و ... برای تحویل دادن داشتم.
اینکه سه شنبه تعطیل بود هم البته اصلا فایدهای نداشت. چون میدونستم چه سهشنبه و چه پنجشنبه به دید و بازدید میگذره. به خصوص که عمهها و عمو و پدربزرگم هم قرار بود از اصفهان بیان.
اون شب خوابیدم و صبح بیدار شدم ولی با حال نزار. یعنی قشنگ همهی اعضای بدنم درد میکرد. هر کدوم یه مدلی! سرم یه جور، گلوم یه جور دیگه. دلم یه جور بدتر. پاهام یه جور وحشتناک! اصلا درک نمیکردم این همه درد یه شبِ از کجا پیداشون شد. آخه شب که خوابیده بودم سالم بودم.
ولی به هرحال چارهای نبود. همون جوری راه افتادم و اول رفتم دنبال کارهای بیمهام و بعد هم برگشتم سر کار و بارم. تا دو سه روز حالم همون جوری افتضاح بود، ولی برعکس جسمم، حال دل و روحم خیلی خوب بود و همین باعث شد کارها خیلی سریعتر و سادهتر از اون چیزی که فکر میکردم، پیش بره.
یعنی اون دو هفته کار، همهاش توی چهار روز تموم شد و من پنجشنبه با دل خوش رفتم خونه مامانم، پیش عمههام و پدربزرگم و ... بعد هم تا نصفه شب گفتیم و خندیدم و نصفه شب هم یواشکی از خونه مامانم فرار کردیم و متین رو که خسته و سرماخورده از عروسی برگشته بود مجبور کردیم ببرتمون سینما تا یه حبه قند رو ببینیم.
وقتی دو نفر با هم ازدواج میکنن هرچقدر هم که عاشق هم باشن و جونشون برای هم دربره و فکر کنن شناخت کاملی از هم دارن و خلاصه هرچقدر هم که بهم نزدیک باشن، اما یه فاصلهای بینشون هست. یه فاصلهای که هیچ جوری نمیشه از بین بردش. مث یه رودخونهی عمیق که هیچ پلی روش نیست که بشه به اون طرفش رسید.
زندگی اما، همراه با اتفاقهای خوب و بدش، همراه با تلخیها و شیرینیهاش، آجرهای ساختن این پل رو در اختیارشون قرار میده. وقتی یه مشکلی توی زندگی پیش میاد و با هم راجع بهش فکر میکنن و سعی میکنن حلش کنن، در واقع دارن اون پل رو می سازن. هرکدوم از یک طرف پل رو میسازن.
اگر معمارهای خوبی باشن، اگر ساختن رو خوب بلد باشن، آجرهاشون رو یه جوری کنار هم میچینن که خیلی زود از دو طرف بهم برسن و یه پل محکم داشته باشن که فاصلهشون رو برای همیشه از بین ببره.
اما اگر معمارهای خوبی نباشن، اگر ساختن رو بلد نباشن، آجرها رو کج و کوله میذارن، یهو میبینی فاصلهشون به جای اینکه کم بشه زیاد شده. یا مجبورن پل رو خراب کنند و از اول بسازن که کلی از زندگی عقب میوفتن، یا همون جوری به ساختنش ادامه میدن و هر روز از هم دور و دورتر میشن...
امیدوارم پلهایی که روی زندگیتون میسازین شبیه سیوسهپل باشه. زیبا، محکم و موندگار...
