خاطره


خاطره یک مکان است، جایی واقعی که آدم میتواند از آن دیدن کند. . چند دقیقه ماندن در میان مردگان خیلی هم بد نیست.


تیمبوکتو - نوشته‌ی پل استر

  

مسیر ده‌دقیقه‌ای

 

هر وقت بدون ماشین برم خونه‌ی مامان‌بزرگ، یه مسیر ده دقیقه‌ای رو باید پیاده برم. از همون بچگی یعنی از همون وقتی که از مدرسه‌ی نزدیک خونه‌ی مامان‌بزرگ اومدم بیرون و رفتم یه مدرسه دورتر، هر وقت که این مسیر ده دقیقه‌ای رو میام چشمم دنبال دخترهای هم سن و سال خودم می‌گرده.


یه دوست، یه دوست خیلی خوب رو توی اون مدرسه جا گذاشتم و هنوز که هنوزه فکر می‌کنم بالاخره یه روزی توی این مسیر ده دقیقه‌ای می‌بینمش و بهش لبخند می‌زنم و محکم بغلش می‌کنم و می‌گم: " بالاخره پیدات کردم فرشته..." 

 

 

 

جنگل کارا


 و اما نتایج کوهنوردی - جنگل خوابی :


1 - سرما زدگی : به دلیل سرمای بیش از حد هوا در شب.

2 - آفتاب سوختگی : به دلیل تابش مستقیم آفتاب در روز.

3 - دستهایی سیاه : به دلیل استعمال بیش از حد گردو و شاتوت.



4 - دوستهای تازه : به دلیل همراه بودن با چند همسفر دوست داشتنی.

5- تصمیمات جدید: به دلیل فرصت و صحبتی چند ساعته با متین.

6 - آراااااااااامش : به دلیل خلوت کردن با ماه، با جنگل، با خدا ... 

    

شب و ...


یکی از کارهای موردعلاقه‌ی من ساک بستنه! البته اوایل ساک بود، الان مدتیه شده کوله‌پشتی. اول اول که یه چمدون بود که حتی تو صندوق عقب ماشین هم جا نمی‌شد! بعد شد یه چمدون کوچیک‌تر، بعدتر شد یکی از این ساکهای برزنتی سبک و حالا شده یه کوله‌پشتی کوچولو!

خلاصه یکی از کارایی که توی این سه سال توش پیشرفت داشتیم سبُک سفر کردنه...


حالا هم دارم کوله‌پشتیمون رو آماده می‌کنم و وسایل لازم رو می‌ریزم توش. البته سفری در کار نیست. فقط یه برنامه‌ی کوهنوردی - جنگل‌گردیِ هیجان‌انگیزه که از امشب شروع می‌شه و تا فردا شب ادامه پیدا می‌کنه. راستش بیشترین هیجانش برای من شب رو توی طبیعت گذروندن و احتمال روبه‌رو شدن با حیوانات اهلی و وحشیه! یعنی همش تصویر این فیلمها میاد جلوم که آتیش روشن می‌کنن و نوبتی کنار آتیش نگهبانی می‌دن که گرگی، گرازی چیزی حمله نکنه!

   

 

     

تاوان

 

یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است

ولی امان که اگر در گلو بماند نان

جناب عشق عجب باغبان بی رحمی است                     

دو لاله چیدن از آن باغ و این همه تاوان؟

  

شاعر: علی حیات بخش

 

چمدان چرخدار


گاهی آدم از تعجب شاخ درمی‌آورد یک کسی پیدا می‌شود و فکری دارد که تا به حال به فکر هیچ‌کس دیگر خطور نکرده است، فکری چنان بی‌نقص ولی ساده که آدم از خودش می‌پرسد چه‌طور زمین تا به حال بدون آن بر مدار خود چرخیده است.


مثلا چمدان چرخ‌دار . چقدر طول کشید تا اختراعش کنیم؟ سی هزار سال چمدانهایمان را به زحمت حمل کردیم، عرق ریختیم و به خودمان فشار آوردیم و تنها چیزی که از آن نصیبمان شد درد عضلانی ، کمر درد و خستگی مفرط بود. منظورم این است که چرخ داشتیم، مگر نه؟ این مرا گیج می‌کند. چرا باید تا آخر قرن بیستم برای این یارو صبر کنیم تا بتوانیم چیزی به این کم اهمیتی را ببینیم؟


مسئله آن طور که به نظر می‌آید ساده نیست. فکر آدم تنبل است و اغلب برای مراقبت از خودمان آن‌قدرها هم بهتر از کرم‌های بی‌ارزش باغچه نیستیم.



از کتاب تیمبوکتو - نوشته‌ی پل استر

 

مسیر سبز

 

وسایلم رو می‌ذارم توی ماشین و سبک راه میوفتم لا‌به‌لای درختها. با اینکه آفتاب هنوز وسط آسمونه اما نمی‌تونه از لابه‌لای درختهای زیاد و به هم فشرده‌ی پارک خودی نشون بده. هوا خنکه و فواره‌هایی که جابه‌جا چمنها رو آب می‌دن خنکی هوا رو لذت بخش‌تر می‌کنه. اوایل مسیر شلوغتره. پسرهایی که با لباس ورزشی می‌دون و نرمش می‌کنن. یه گروه چند نفری که یکیشون گیتار می‌زنه و یکیشون ویولن و یکی دیگه تنبک!! و بقیه گروه هم باهاشون آواز می‌خونن. دختر و پسرهایی که نشستن روبه‌روی هم و با هم بستنی می‌خورن و ... 

 

یکی از راه‌ها رو انتخاب می‌کنم و تصمیم می‌گیرم حالا که وقت دارم تا تهش برم. کم کم مسیر خلوت‌تر میشه و آدمها کمتر. دیگه خبری از ورزشکارا و موزیسین‌ها نیست. فقط دختر و پسرهایی هستن که به جای اینکه رو‌به‌روی هم بنشینن، کنار هم نشستن.

 

ساعت رو نگاه می‌کنم. حدود یک ساعته که دارم راه می‌رم و هنوز از متین خبری نیست. گرمم می‌شه. می‌رم وایمیسم زیر یکی از فواره‌ها. سرتاپام خیس می‌شه و خنک. روی نیمکت کنار فواره می‌نشینم و منتظر می شم که یا متین زنگ بزنه و یا فواره یه دور دیگه بچرخه و دوباره خیسم کنه. 

 

 یاد حرف دوستم می افتم که چند روز قبل از عروسیم بهم زد: " بیشتر آدمها دو سه سال اول زندگیشون عاشق همن، میمیرن برای هم و ... ولی اگه سه سال گذشت و هنوز عاشق بودی اون وقت واقعا عاشقی!" 

 

امروز سه سال گذشته و  من هنوز عاشقشم و هنوز هم وقتی با همیم به جای اینکه روبه‌روی هم بشینیم، کنار هم می‌شینم و هنوز هم وقتی اسمش رو روی گوشیم می‌بینم قلبم می‌لرزه و وقتی می‌گه بیا دم در پارک منتظرتم قلبم می‌لرزه و وقتی می‌بینم که با یه شاخه گل جلوی پارک وایستاده قلبم می‌لرزه و ...