توی مسجدالنبی یه جاهایی سقفها متحرک بود و معمولا نیمههای شب یا سحرها کنار میرفت و آسمون پیدا میشد. منظره بینظیری بود دیدن آسمون و ستارهها وقتی کنار ستونهای مسجدالنبی نشستی.
ولی یه روز سرظهر، موقعی که نماز تموم شد و همه منتظر نشسته بودن تا درها بازشه و برن بین منبر و محراب نماز بخونن، یهو چندتا از سقفها رفت کنار. یکی از سقفها بالای سر من بود. من تا حالا آفتابی داغتر از آفتاب ظهرهای مرداد مدینه نچشیده بودم.
ولی اون روز وقتی آفتاب مستقیم بهم میتابید و همه دور و بریهام بلند شدن و رفتن توی سایه نشستن، آفتاب مستقیم دلم رو نشونه گرفته بود و تنها حسی که داشتم این بود که قلبم داشت نور و گرما میگرفت، نور و گرمایی که تا مدتها دلم رو روشن و گرم میکرد...

از صمیم قلب دعا میکنم هرکس که هنوز این سفر رو تجربه نکرده، چه آرزوش رو داره و چه نداره، تجربهاش کنه و هرکس که تجربه کرده و حالا یه دلتنگی غریب ته دلش خونه کرده، خیلی زود دوباره راهی بشه...
عیدتون مبارک 
چند روز پیش با حال نزار از دندونپزشکی اومدم خونه. اونم سرظهر و تو اوج گرما و بعد از اینکه سه چهارتا ماشین سوار و پیاده شدم. بیحسی دندونم رفته بود و دندونم درد داشت و دهانم هم پر از خون بود. یعنی تنها چیزی که دلم میخواست این بود که برسم خونه و بپرم زیر دوش.
کلید رو که توی در چرخوندم در باز نشد. دهبار، پونزدهبار چرخوندم و باز نشد. زنگ همسایه بالایی رو زدم، خونه نبودن.
زنگ همسایه پایینی رو زدم خانوم همسایه خونه بود. افاف رو زد. در باز نشد. گفتم میشه بیاین در رو باز کنین؟ گفت نه! کلید آپارتمان رو نداشت و شوهرش هم در رو قفل کرده بود.
گفتم عیب نداره. میرم خونه مامانم، زنگ زدم ببینم اگه هستن برم. که نبودن.
گفتم فدای سرم. میرم خونه مامان متین. کیفم رو نگاه کردم دیدم هرچی پول داشتم دادم به دندونپزشکی و تاکسی و ... و اونقدر پول همراهم نیست که تا اونجا برم.
یعنی کاملا معنی استیصال رو درک میکردم. درد داشت بیشتر و بیشتر میشد. آفتاب داشت داغتر و داغتر میشد و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم.
نشستم روی پله جلوی خونه تا یکی بیاد. خیلی دلم میخواست گریه کنم ولی گفتم زشته جلوی همسایهها. بیخیال شدم. بالاخره بعد از یه مدتی که نمیدونم چقدر بود، خانوم همسایه کلید آپارتمانشون رو پیدا کرد و اومد و نجاتم داد.
اون روز وقتی رسیدم خونه و کولر رو روشن کردم، با خودم فکر میکردم چقدر روز سختی داشتم.
ولی امروز، حالا که نشستم جلوی کولر و دارم مینویسم، مطمئنم که امروز روز سختتری بود.
سرت را قدری بیاور جلوتر تا باز هم آهستهتر بگویم:
بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتابها، تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچهها انسان خواهی شد نه در لابهلای کتابها.
تو در کوهها، در جادهها، و در کنارِ ستمدیدگان واقعی، رسم زندگی را یاد خواهی گرفت نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاقهای دربسته نوشته شده و نویسندگانش هرگز نسیم را ندانستهاند و قایقی در تن توفان را...
از همۀ اینها گذشته، من عشق کتابی را هم دوست نمیدارم و تسلّط کتاب بر خانه را هم.
من دوست ندارم که وقتی برای کاری صدایت میکنم، جواب بدهی: "همین صفحه را که تمام کنم، میایم." من از این جواب بیزارم و از آن کتاب که مثل صخرهای میان دو عاشق قرار میگیرد. میفهمی گیله مرد کوچک؟ میفهمی؟
یک عاشقانه آرام - نادر ابراهیمی
از وقتی یادم میاد همیشه هروقت زندگی بهم سخت میگرفت و اذیتم میکرد، ناخودآگاهم شروع میکرد به گشتن توی آینده. اونقدر میگشت تا یه نقطهی روشن توی آینده پیدا میکرد یا ایجاد میکرد.
یه مثال سادهاش سال کنکور بود. یعنی من توی تمام اون یه سال به این دلخوش بودم که فردای کنکور میریم سفر. سفر همیشه برام یه نقطه روشن محسوب میشد.
البته که خیلی وقتها وقتی به اون نقطه روشن میرسیدم، میفهمیدم اصلا اونی نبوده که انتظارش رو داشتم و اونقدر که فکر میکردم هم روشن نیست و ... ولی به هر حال دفعه بعد هم توی اوج سختی ذهن ناخودآگاهم یه چیزی برای امید دادن بهم پیدا میکرد.
پارسال این موقعها هم روزهای سختی رو داشتم. اما نقطهی روشنم انقدر روشن و اونقدر دوستداشتنی بود که عبور از روزهای سخت رو برام خیلی ساده کرده بود. نقطه روشن پارسال سفر مکه بود.
امسال اما ذهنم هرچی میگرده نمیتونه نقطهی روشنی رو پیدا کنه. هرچی پیش میره فقط قله میبینه و دره. سربالایی و سرپایینی، بدون اینکه نوری از اون ته بتابه. برای همین دل نمیده به سختیها. میدونه بالاخره باید از این راه بگذره ولی هیچ انگیزهای نداره که اولین قدم رو برداره و پا روی اولین سربالایی بذاره...

پ.ن: رونوشت به متین برای ایجاد یک نقطه روشن!

* یه وقتایی پیش میاد که فکر میکنم این وبلاگ رو ببندم و برم پی کارم. وقتهایی که سرم زیادی شلوغه، یا زیادی خلوته و چیزی برای نوشتن پیدا نمیکنم. اما هروقت برمیگردم و یه نگاهی به آرشیو میکنم یه خاطراتی برام زنده میشه و یه چیزای جالبی توی نوشتههام پیدا میکنم که می فهمم این وبلاگ چقدر برام باارزشه و چه خاطراتی رو برام ثبت کرده.
* تابستون امسال اوقات فراغتم رو میرم دندونپزشکی! کلی دندونام رو مورد توجه قرار دادم و بهشون رسیدم. حس خوبیه که دیگه وقتی غذای سرد یا گرم میخورم اذیتم نمیکنن. فقط یه مشکل بزرگ دارم، اونم اینه که هر چهارتا دندون عقلم نهفتهاند. یعنی تا وسطای راه اومدن ولی نتونستن از لثه بیان بیرون. من مشکلی باهاشون ندارم. نه دردی دارم نه اذیتم میکنن. ولی دکتر میگه باید جراحی کنم و درشون بیارم. از جراحیشون میترسم. نمیدونم اگه بیخیال شم و به حرف دکتر گوش ندم چی میشه.
* مدتها بود دلم میخواست همه مانتوهام رو بریزم دور و برم چندتا مانتو سفید و روشن و خنک بخرم. دیروز رفتم یه دست لباس سفید خریدم. از شال بگیر تا کفش و ... حالا کلی انگیزه دارم که سرتاپا سفید بپوشم و برم پیاده روی و ورزش.
همه عشقم این بود که تابستون بشه و دخترخاله چندشب بیاد خونهمون و از صبح تا عصر سهتایی کشبازی و آببازی کنیم و عصری که بابا اومد خونه همراه خاله و مامانبزرگ بریم پارک یا شهربازی یا ...

عاشق تابستون بودم که عموها و عمهها و دخترعموها از اصفهان بیان تا باهام بازی کنیم و حرف بزنیم و بریم گردش و خرید و ...

حالا اما دیگه تابستون و زمستون فرقی برام نمیکنه. زندگی توی همه فصلها و توی همهی روزها شبیه هم شده.
حالا دیگه دخترخاله به جای اینکه شبهای تابستون بیاد خونهی ما و تا صبح برای هم قصه تعریف کنیم و حرف بزنیم و بخندیم، دخترش رو میفرسته خونهی دخترخالههاش!
حالا دیگه عمهها و عموها به جای اینکه تابستون از اصفهان بیان تهران، میرن دوبی، چین و ...
حالا دیگه تنها نشونهای که از تابستون مونده اینه که وقتی پام رو از خونه میذارم بیرون، آفتاب مغز سرم رو بخار میکنه و و وقتی برمیگردم خونه باید ساعتها زل بزنم به صفحه مانیتور و سعی کنم برنامهای رو بنویسم و تحویل استاد بدم که هیچ ایدهای نسبت بهش ندارم!
من خیلی خودم رو میسوزونم. یعنی هربار که اتو کنم و هربار که غذا درست کنم یه جاییم رو میسوزونم(با یه ذره اغراق). اوایل وقتی میسوختم سریع میرفتم خمیردندون میذاشتم روش که ظاهرا یک کمی خنک میشد، ولی واقعا اتفاق مثمرثمری نمیوفتاد و فایدهی زیادی نداشت. بعدها پماد سوختگی خریدم و گذاشتم دم دست که اون هم از بوی بدش که بگذرم بد نبود ولی عالی هم نبود.
چندروز پیش متین یه پیشنهاد جدید داد! نمیدونم از کی شنیده بود ولی واقعا پیشنهاد عالی و بینظیری بود. از اون روز هروقت یه جایی میسوزه سریع میرم و بسته آرد رو بر میدارم یه قاشق آرد میریزم روی محل سوختگی. دو دقیقه بعد سوزشش از بین میره و بعد هم دیگه تاول نمیزنه.
خلاصه از بس تجربهی خوبی بود گفتم با همین دست سوخته تجربهم رو باهاتون به اشتراک بذارم.