چه اهمیتی داره که خونهمون کوچیکه و یک اتاق بیشتر نداره؟ چه اهمیتی داره که این یه اتاق هم زمستونها بی استفاده است. چه اهمیتی داره که خونهمون بیرون از نقشه این شهره...
چیزی که اهمیت داره اینه که وقتی توی تمام شهر داره بارون میاد من میتونم شال و کلاه کنم و چکمه هام رو بپوشم و برم روی برفهای سفید و نرم و دست نخورده قدم بزنم و بدوم و بازی کنم و عکس بگیرم و تصویر هیچ ماشین و هیچ آدمی و صدایی جز صدای گنجشکها توی پس زمینه عکسهام نباشه...

پ.ن۱: اینا رو بیشتر برای خودم نوشتم که چندوقته زده به سرم که امسال از این خونه بریم!
نشسته بودم که نالهکنان اومد کنارم نشست. از شلوغی و پادرد و کمردرد و ... ناله داشت! معمولا سعی میکنم نذارم سرحرف با آدمهای غرغرو باز بشه! برای همین به یه ایشالا خدا شفا بده و زودتر خوب شین بسنده کردم! اما همین براش کافی بود و شروع کرد از زمین و زمان شکایت کردن!
یه چند دقیقهای که گذشت یه خانم حدود چهل ساله سوار شد. با هف- هش ده تا دختر و پسر قد و نیم قد. نمیشد حدس زد رابطهاش با این بچهها چیه ولی به هر حال مسلم بود که نمیتونه مادر همه این بچهها باشه.
اما ظاهرا این امر برای خانم بغل دستی مسلم نبود. چون به محض اینکه چشمش افتاد به بچهها با کنایه و به صدای نسبتا بلند گفت، اوه چه خبره! گردان راه انداختی؟
خانم چهل ساله به روی خودش نیاورد و پشتش رو کرد به ما. ولی خانم بغلدستی موضوع جذابی رو برای گیر دادن پیدا کرد.
از دست بچههاش شاکی بود که زیاد بهش سر نمیزنن و هرکی سرش به کار و زندگی خودش گرمه و خلاصه از همین حرفهایی که همهمون هزار بار شنیدیم.
ولی یه چیزی ذهن من رو خیلی به خودش مشغول کرد. اونم اینکه آدمها برای چی بچهدار میشن؟ اون موقعی که تصمیم میگیرن بچهدار شن هدفشون چیه؟
این که یکی رو به دنیا بیارن و بعد سرش منت بذارن که ما بهت لطف کردیم حالا تو کلی وظیفه در برابر ما داری؟
یا در واقع با به دنیا آوردن بچه دارن به خودشون لطف میکنن و بچه رو برای گرم شدن و روشن شدن زندگی خودشون میخوان؟ اگه این طوریه که دیگه پس این همه توقع برای چیه؟

البته منکر این نیستم که ما به در برابر پدر و مادرمون خیلی وظیفه داریم.
شاید باید صبر کنم تا مادر شم، احتمالا اون موقع جواب این سوالها رو بهتر میفهمم...
هر آدمی یه بوی مخصوص داره. یه بوی منحصر به فرد. حس کردنش خیلی آسون نیست. باید خیلی نزدیکش باشی تا حسش کنی. نباید هیچ بوی دیگهای دور و برش وجود داشته باشه تا حسش کنی.
این بو میتونه کم و زیاد بشه. بستگی به احساسات طرف داره. با غم و شادی آدم کم و زیاد میشه. وقتی توی اوج احساسات قرار میگیره شدیدتر میشه و محسوستر. وقتی عاشق میشه اوج میگیره و ...
وقتی بیمار میشه این بو یک کمی تغییر میکنه. از اینجا میشه فهمید که بیماره حتی قبل از اینکه نشونهای از بیماری آشکار بشه.
این بو میتونه توی دوست داشتن آدما تاثیر بذاره. تو نمیتونی کسی رو دوست داشته باشی که بوش رو دوست نداری و از بوییدنش لذت نمیبری...
و البته طبیعتا آدم نمی تونه بوی خودش رو حس کنه. چون توی این بو غرقه...
پ.ن1: هیچی، همین جوری گفتم در جریان باشین!
امروز دوتا پیشنهاد براتون دارم. دوتا مجله:
1. همشهری داستان
این ماهنامه پر از داستانهای کوتاه، روایت ها، زندگی نامه نویسنده ها و عکسها و طرحهای بسیار زیباست. نسخههای قبلیش رو میشه از اینجا دانلود کرد {+} و نسخههای جدیدش رو میشه از روزنامه فروشیها خرید.
2. مجله الکترونیکی تاک

این هفته نامه پر از تصاویر زیبا از عکاسان شناخته شده و ناشناخته، طرحهای گرافیکی و هنرهای تجسمی و ... است.
این مجله هم از اینجا قابل دانلوده{+}.
امیدوارم همونقدر که من از این دوتا مجله لذت می برم شما هم لذت ببرین...
مدتها بود که یکی از ترسهای زندگیم روبهرو شدن با یکی از دوستانم بود که به دلایلی خیلی خیلی بد و تلخ از هم جدا شدیم.
اون لحظه آخر رو هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم. چهار سال پیش بود. یکی از روزهای بهمن ماه. اون خیلی عصبانی سوار مترو شد و من روی صندلی نشسته بودم و اشکهام رو پاک میکردم. یک کمی سوتفاهم بود و یک کمی بیشتر من مقصر بودم.
دلم نمیخواست و نمیخواد دیگه هیچوقت باهاش روبهرو شم. اما یه معذرتخواهی به اون و طلب بخشش به خودم بدهکار بودم.
امروز صبح یه سایتی رو دیدم که توش میشد ایمیل طرف رو بدی و تاریخ مشخص کنی که کی به دستش برسه.
یه متن پر سوز و گداز نوشتم و ازش خواستم که من رو ببخشه. آدرس ایمیلش رو دادم. مونده بودم تاریخش رو کی بزنم. دو سال دیگه؟ سه سال دیگه؟ کی می تونه من رو ببخشه؟ گذاشتم برای شش سال دیگه. یعنی ده سال بعد از اون اتفاق.
حالا بعد سالها حس می کنم یک کمی سبک شدم.
در کمد رو باز میکنم که لباس زمستونیها رو دربیارم (میدونم یک کم زوده! وقت نکرده بودم خب!)
چشمم میوفته به چمدونی که مدتهاست داره توی کمد خاک میخوره. (میدونم تازه مشهد بودیم! ولی اوندفعه انقدر هول هولی شد که با یه کوله پشتی راهی شدیم!)
میارمش پایین و گرد و خاکش رو میتکونم.
حس میکنم سنگینه. درش رو باز میکنم. لباسها و وسایل احرام توشند. درشون میارم و بوشون میکنم. چشمهام سراسیمه میشن. قلبم تندتر میزنه.
لابهلای لباسها یه دست لباس سفید خیلی کوچیک هم هست. تنها سوغاتی که هنوز به دست صاحبش نرسیده. آخه هنوز صاحبش به دنیا نیومده. چشمهام لبخند میزنه و قلبم آروم میگیره.
همهی لباسها رو تا میکنم و دوباره میذارم سرجاش به امید روزی که یک بار دیگه پوشیده بشن.