دلم براش سوخت. دخترک تازه سه سالش شده بود، گناه داشت اول زندگی با یه همچین تجربه ای روبه رو بشه. ولی عیبی نداره، تجربه است که آدم (یا حتی وبلاگ) رو بزرگ می کنه، محکم می کنه، می سازه! (دارم از فیلــ ـتر شدن الکی الکی بادبادک حرف می زنم.)
فعلا یه چندروزی صبر می کنم ببینم چی میشه، امیدوارم که بدون نیاز به پر کردن فرم و احرازهویت
خود به خود درست بشه. از توی گودر که هنوز قابل خوندنه! ولی اگه یه وقت دلتون برای قیافه دخترک تنگ شد، یا حتی دلتون برای من تنگ شد و خواستین برام کامنت بذارین این آدرس هنوز سالمه:
چند شب پیش با متین دعوام شده بود و خب چون توی دعوا کاری جز گریه کردن از دستم برنمیاد و همیشه هم همین روش جواب میده، داشتم هق هق گریه میکردم! یه ذره که گریه کردم دیدم دیگه گریهم نمیاد و چون هنوز زود بود که گریهم بند بیاد، سرم رو کردم زیر پتو و اون زیر ادای گریه کردن رو درمیآوردم. بعد اون زیر هم از وضعیتی که داشتم خندهم گرفته بود و هم موضوعی که سرش دعوا کرده بودیم به نظرم خیلی بیمزه بود و هم دلم برای متین میسوخت!
برای همین هی یواشکی از زیر پتو نگاه میکردم یه وقت متین اون بیرون غصه نخوره! دیگه یه جایی دیدم متین انگار واقعا داره غصه میخوره که سرم رو از پتو آوردم بیرون و یک کم حرف زدیم و تمومش کردم!
حالا امروز می خندم و بهش اعتراف میکنم که من اون شب ادای گریه کردن رو درمیآوردم! متین میگه اتفاقا منم ادای غصه خوردن رو درمی آوردم!
خلاصه دست بالای دست بسیار است و دست هردومون رو شده و دفعه بعد باید از یه ترفند بهتر استفاده کنیم. 
اینجا وبلاگ پزشکی نیست، تبلیغاتی هم نیست! منم عادت ندارم از این کارا بکنم، ولی این یه دفعه استثناست، اونم چون زکات علم نشرشه!
به همه خانمها توصیه میکنم قرص Zinc+ vitamin C+ vitamin E رو از داروخانه بگیرن و بخورن! البته ممکنه برای آقایون هم خوب باشه، ولی برخی از مشکلاتی رو که خانوما باهاش مواجهن مث آب خوردن حل میکنه. (از این واضحتر نمیتونم بگم!)
یه بسته قرص جوشان 20تاییه که بیشتر داروخانهها دارن قیمتش هم من از 3 تومن تا 5 تومن دیدم!

خلاصه امتحانش ضرر نداره. اگه مشکلتون حل نشد که هیچی یک کم تقویت شدین! اما اگه مشکلتون حل شد دعاش رو به جون من بکنین!
در ضمن هنوز هم میتونین اینجا {+} به بادبادک {http://baadbaadak.com} رای بدین!
تولد دخترکه. از صبح همهی پاساژهای اطرافمون را زیر و رو کردهام تا چیزی بخرم که مطمئن باشم دوستش خواهد داشت. دخترک سختپسنده و خوشسلیقه.
توی هر مغازهای که میرم خودم رو میزنم به هفت سالگی که به یاد بیارم اگه کسی توی سن هفت سالگی، این کتاب رو برام میخرید بیشتر خوشحال میشدم یا اون عروسک رو یا ...
و به یاد میارم که در هفتسالگی یک جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ به اندازهی تمام دنیا خوشحالم میکرد و یک کتاب ساعتها غرق لذتم میکرد. نه فقط من، همهمون به همین چیزهای کوچک قانع بودیم و دلخوش!
اما میدونم که این چیزها از نظر دخترک برای هدیه تولد هفت سالگی یک کمی ساده و کوچیکه. بچههای این روزها به اندازهی بچگیهای ما قانع نیستند.
در آخرین مغازه، فروشنده از عروسکی حرف میزنه که تب میکنه، لپهاش گل میندازه، نبضش تند میزنه و سرفه میکنه، آمپولش که میزنی گریه میکنه و دارو که بهش میدهی تبش خوب میشه و میخنده.
برای آخرین بار هفت ساله میشم. از شوق داشتن عروسک سر از پا نمیشناسم. دست عروسک را میگیرم و با هم از مغازه بیرون میاییم.

هر چهارتامون، چهارسال توی یه کلاس بودیم. بغلدستی و پشتسری و به هرحال دوست نزدیک. هر چهارتامون، چهارسال لیسانس رو درس خوندیم. یکی شریف، یکی امیرکبیر، یکی علموصنعت و یکی خواجهنصیر.
دوره لیسانس که تموم شد، نغمه بلافاصله درسش رو تا دکترا ادامه داد. من و فاطمه رفتیم دنبال کار و زندگی. سارا بیشتر دنبال خوشگذرونی بود.
دیروز دور هم جمع بودیم و من و فاطمه نقش مترجم رو بازی میکردیم! به طور عجیبی نغمه و سارا اصلا حرف هم رو نمی فهمیدن! نغمه از مقالههاش توی فلان کنفرانس و فلان ژرنال میگفت و سارا نمیفهمید. سارا از آخرین مدل ماشینش حرف میزد و از تفریحاتش و ... و نغمه نمیفهمید.
نغمه و سارا توی دوتا مسیر کاملا متفاوت، توی دو بعد متفاوت و در خلاف جهت هم حرکت میکنن. اما یه چیزی هست که بهم متصلشون/متصلمون نگه میداره.

یه رابطهی پاک و آلوده نشده به توقع، به ظاهرسازی، به هدفگذاری، به سودآوردی و ...
خواب گم شد، خیال یادم رفت
معنی شور و حال یادم رفت
بغض امسال در گلو ترکید
خندهی پارسال یادم رفت
بس که نالیدم از جداییها
خاطرات وصال یادم رفت
واژه هایم کدر شدند و کبود
حرفهای زلال یادم رفت
عشق، این ناگزیر ناممکن
مثل خواب و خیال یادم رفت
در هجوم مخنثان، دونان
صولت پور زال یادم رفت
شیهه اسبها، خروش یلان
بوی وحشیّ یال یادم رفت
پر کشید از خیال من پرواز
یا نیازم به بال یادم رفت؟
هر چه غیر از سکوت، واهی بود
خوب شد قیل و قال یادم رفت
حرفها با تو داشتم... اما
همه اش ...بی خیال! یادم رفت
شاعر: محمدرضا ترکی
دیشب برای ششمین بار تلاش کردم که خوندن کتاب "دن آرام" رو شروع کنم. کتاب ترجمه خوبی از احمد شاملو داره. نمیدونم چه اصراری دارم برای خودنش. شاید حس میکنم کتاب مهمیه و اگه نخونمش چیزی رو از دست دادم. اما به هرحال این دفعه هم مثل دفعههای پیش موفق نشدم و صبح برش گردوندم توی کتابخونه.

دلیلش یه مسئله خیلی ساده است. عادت کردم که همه نوشتهها کوتاه باشه و مطلب اصلی رو توی چند خط یا چند صفحه بفهمم. برای همینه که از کتابخونه، کتابهای بیشتر از 200 صفحه نمیگیرم. برای همینه که وقتی یه کتابی چندصفحه رو به توصیف یک آدم یا یک مکان اختصاص میده، بی خیال کتاب میشم و میرم یه کتاب دیگه رو برمیدارم.
عادت بدیه احتمالا. ولی فکر میکنم عادت این روزای خیلیهامون باشه و احتمالا نویسندهها باید این موضوع رو درنظر بگیرن.
دیدین بعضی کتابها ممکنه نویسندهاش مال چهار پنج قرن پیشه ولی آدم حس میکنه کتاب رو برای الان نوشته؟ به نظر من "دن آرام" جزو این کتابها نیست، البته مطمئنم که نظر خیلیها این نیست.