آقایون و خانومهای هکر!
لطفا اگه میخواین سایت مهمی رو هک کنین تو ساعت اداری و توی روزهای کاری این کار رو بکنین و روزهای تعطیل و ساعتهای آخرشب رو به تفریح و استراحت و مطالعه اختصاص بدین!
به خدا متین گناه داره روز تعطیل و شب و نصف شب با تلفن رئیسش مبنی براینکه بیا فلان جا هک شده و بهمان سایت رو از کارانداختن و ... از خواب بیدار شه! حتی مستانه هم گناه داره که باید این تنهاییهای بد موقع رو تحمل کنه.
با تشکر - امضا محفوظ!
من آدم بی سلیقهایم! البته بی سلیقه، نه بد سلیقه!
قضیه اینه که دیروز یهو به سرم زد برم سپهسالار کیف و کفش بخرم! حالا از صبح بیرون بودم و اول یه سر رفته بودم دانشگاه و بعد هم رفته بودم میدون خراسون سر پروژه و خلاصه حسابی خسته بودم و نا نداشتم ولی ویرم گرفته بود برم خرید.
متین هم که میدونستم از من بیشتر خسته است بهش پیشنهاد هم ندادم که همراهم بیاد.
رفتم سپهسالار و اولین مغازه رو نگاه کردم، دومین مغازه رو نگاه کردم، سومی رو ...! نه، یه چیزی مثل همیشه نبود. اونم این بود که هیچ کس همراهم نبود و خودم تنهایی باید یکی از این کفشها رو انتخاب می کردم.
نمی تونستم انتخاب کنم. از نظر من همشون یه جور بودن. مشکی، رویه کوتاه و ...
هیچ کدوم به هیچ کدوم برتری نداشت و من نمیتونستم تشخیص بدم کدوم رو باید بخرم.
مغازه چهارم رو که داشتم نگاه میکردم یه دختر همراه مامانش کنارم وایساد: "مامان این قشنگتره یا اون؟" و مامانش با انگشت یکیش رو نشون داد! دیدم مامانه بد هم نمیگه!
خلاصه از سلیقهشون خوشم اومد و یه چندتا مغازهای همراهیشون کردم و نظرشون رو در مورد کفشها گوش دادم. ولی چند تا مغازه که رفتم حوصلهام سررفت! به نظرم خیلی سختگیری میکردن. یکیش رو انتخاب کن دیگه دختر!
دیگه بی خیال شدم و مستقیم رفتم کفش وحید که چندباری ازش کفش خریده بودم و معمولا مدلها و جنسهاش خوب بود و یکی از کفشهای توی ویترین رو انتخاب کردم و خریدم و برگشتم. تازه موقع برگشت توی یه کیف فروشی هم رفتم و یه کیف هم خریدم.
رفت و برگشتم روی هم نیم ساعت بیشتر طول نکشید...
پ.ن: بادبادک فیلتر نشده baadbadak.blogsky.com
ادامه مطلب ...
وقتی رسیدیم به مدینه دو سه ساعتی تا سحر مونده بود. قرار شد دو ساعت بخوابیم و بعد همه با هم بریم حرم. من و متین خوابیدیم اما به جای دو ساعت بعد، سه ساعت بعد بیدار شدیم. بدو بدو آماده شدیم و از هتل اومدیم بیرون و دنبال آدمهایی که به نظر می اومد دارن برای نماز صبح میرن حرم راه افتادیم.

به حرم که رسیدیم در روبه رومون در مردونه بود. من گفتم خودم در زنونه رو پیدا میکنم و متین از همون در رفت تو. از کنار حرم راه افتادم و رفتم و رفتم تا یه در زنونه پیدا کنم.

به هر دری که میرسیدم بالاش نوشته بود: "ادخلوها بسلام امنین" ولی خوب نگهبانها نمیذاشتن داخل بشم.چون درها مردونه بود!

هرچی راه میرفتم به هیچ جا نمی رسیدم و هیچ ایرانی رو هم نمیدیدم که ازش بپرسم. یا حتی زنی رو که دنبالش برم تا به یه جایی برسم. گیج و سردرگم بودم و هوا هم هر لحظه گرمتر میشد.

حس مهمونی رو داشتم که تا نزدیکیهای خونه صاحبخونه اومده و حالا که توی کیفش رو نگاه میکنه، میبینه آدرس رو همراهش نیاورده و حتی پرسون پرسون تا پشت در خونه صاحبخونه هم میرسه و صاحبخونه از پنجره داره نگاهش میکنه ولی با خودش فکر میکنه مهمونش هنوز آماده نیست که وارد بشه و در رو براش باز نمیکنه...

خلاصه اون سحر، توی حیاط مسجدالنبی دلم بدجوری شکست. رفتم یه گوشه ای وایسادم و زل زدم به گنبدخضرا که یهو یه دسته خانم از در اومدن تو و منم پشت سرشون راه افتادم.

از همون مسیری رفتن که من دوسه بار رفته بودم و هیچی ندیده بودم و از دیوارهایی رد شدن که من دیده بودمشون ولی نتونسته بودم ازشون رد بشم! وارد دری شدن که من نتونسته بودم ببینمش! بالای اون در هم نوشته بود "ادخلوها بسلام امنین" و این بار من هم تونستم داخل بشم و یه نسیم خنک همه خستگیم رو از یادم برد. صاحبخونه بالاخره در رو برام باز کرده بود...

عیدتون مبارک 
امیدوارم به مناسبت ۱۷ ربیع و تولد پیامبر، "عفو همایونی" شامل حال این وبلاگ بشه و آزادش کنن! خیلی حس بدیه حس اینکه نیستین و اینجا رو نمی بینین، اینجوری اصلا نوشتنم نمیاد...
امیدوارم آقای زیـ ـپ هم زودتر آزاد شه. دل نگران خانم زیگزاگم...
پ.ن: بادبادک فیلتر نشده baadbadak.blogsky.com
ادامه مطلب ...
بعضی وقتها زندگی شبیه یه رنده عمل میکنه و آدم رو رنده میکنه... اونم با رندهی ریز! ریز ریزت میکنه. لهت میکنه. نمیذاره هیچی ازت باقی بمونه.

بعد تو میمونی و ذرات رنده شدهات که هر کدوم یه طرفی پخش شده! دیگه میل خودته این ذرات رو چی کار کنی... به هر سختی هست دوباره بچسبونیشون بهم و سرپا بشی... یا اینکه همه چی رو رها کنی و بذاری ذرههات هر کدوم یه طرفی گم بشن و یواش یواش تموم بشی...
من که دارم سعی میکنم بهم بچسبونمشون...
بادبادک فیلتر نشده baadbadak.blogsky.com
یکی از قانونهای زندگی ما اینه که پولت رو یا خودت خرج میکنی یا یه خرج الکی براش درست میشه
! البته که خیلی قانون مزخرفیه!
رونوشت به مامان خانوم که میگه شما دوتا خیلی ولخرجین. 
اینجا از فیلــ ـتر دراومده انگار. آره؟
خانمه توی مترو داد می زد: "دستمال کاغذی با فال حافظ خانوما! سه تا هزار"
یادم اومد که چندوقت پیش سه تا از این دستمالا از یه پسربچه خریده بودم. یکیش رو همون موقع باز کرده بودم و فالش رو خونده بودم و دوتای دیگه اش رو نگه داشته بودم تا یه روز دیگه باز کنم و چه روزی بهتر از امروز که خاص ترین روز زندگی من و متینه!
بین دوتا بسته باقیمونده واسه خودم فال گرفتم و یکیش رو انتخاب کردم. اومدم بازش کنم که مترو رسید امام حسین و پیاده شدم. از یکی از مغازه های کثیف دور میدون یه لیوان شیرخرما خریدم و سوار اتوبوس خراسون شدم.
توی ماشین که نشستم اول شیرخرمام رو مزه کردم. خیلی خوشمزه بود. همون طور که یواش یواش و با لذت می خوردمش، فالم رو از توی جیبم درآوردم و خوندم.
راهیست راهِ عشق که هیچش کناره نیست
آنجا، جز آن که جان بسپارند، چاره نیست
هر گَه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
"در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"
ما را ز منع عقل مترسان و مِی بیار
کآن شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا! گناهِ طالع و جُرمِ ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جِلوهٔ آن ماهپاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
عالی بود. این شعر توی یه همچین روزی عالی بود. اتوبوس نگه داشت. بیشتر مسافرا پیاده شدن. به خودم اومدم. میدون خراسون بود، پیاده شدم...