شیراز


هیچی دیگه!‌ بعد از اینکه یه جا ساکن شدیم به شیرازگردی مشغول شدیم. که خداییش خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت و خیلی هم سفر به موقعی بود چون شوکی* رو که شب  قبلش بهمون وارد شده بود، کمرنگ کرد...


شیراز شهر شادی بود، شهر روشنی بود و پر از زیباییهای طبیعی و تاریخی که تخت جمشید یکی از زیباییهای منحصر به فردش بود.



مردم شیراز هم خیلی دوست داشتنی بودن، از راننده تاکسیهاشون بگیر، تا مسئول خوابگاه و مغازه دارها و مردم توی بازار و ... راستش من توی کمتر شهری این حس خوب رو نسبت به مردم داشتم.


فقط یکی دوتا مشکل وجود داشت که یکیش رانندگی فجیعشون بود. یعنی توی این سه روز ما ده تا ماشین سوار شدیم که توی یه تیکه مسیری که باهاشون رفتیم ده بار نزدیک بود، تصادف کنیم.

و مشکل دوم هم این بود که همه جا ساعت 5 بسته می شد. به قول خود شیرازیا "چرا عاقل کند کاری؟"


* شوک وارده این بود که بعد از عید باید از این خونه بلند شیم.

ادامه مطلب ...

چگونگی آغاز یک سفر

 

صحنه اول:

صبح جمعه است و هوا هنوز روشن نشده. برف از دیشب بدون وقفه می‌باره و حدود بیست سانت برف روی ماشین نشسته. متین ماشین رو روشن می‌کنه تا گرم شه. چمدون و کیف رو می‌ذاریم توی ماشین. متین جلوی ماشین و من پشت ماشین تلاش می‌کنیم که برفها رو پاک کنیم و یه روزنه‌ای برای دیدن پیدا کنیم.

مشغولیم که یهو یه صدای تق میاد و در ماشین قفل می‌شه! ماشین روشن، همه وسایل از جمله بلیط‌ها توی ماشین، من و متین بیرون ماشین و در ماشین قفل! اونم یه جایی که حداقل یک ساعت با خونه‌مون و کلیدهای یدکی ماشین فاصله داریم...


صحنه دوم:

متین با یه سیخ که نمی‌دونم توی این برف از کجا پیداش کرده، سعی می‌کنه ادای دزدهای حرفه‌ای رو در بیاره. زوار بغل شیشه رو درمیاره و سیخ رو فرو می‌کنه توی سوراخ زیرش. نمی‌شه، در باز نمی‌شه.

سیخ رو خم می‌کنه و بالا و پایین می‌کنه. می‌شه... در باز می‌شه...


صحنه سوم:

متین پاش رو گذاشته روی گاز و توی اتوبان خالی با سرعت بی‌نهایت رانندگی می‌کنه و با صدای بی‌نهایت سیاوش گوش می‌ده.


صحنه چهارم:

یه جرثقیل سفید به طرفمون میاد. یه جرثقیل که یه بخارشور(!) عظیم به جلوش وصله. بخارشور رو روشن می‌کنه و باهاش برفهای روی سقف و بالهای هواپیما رو آب می‌کنه و به قول خودشون دی‌آیسینگ‌مون می‌کنه.


صحنه پنجم:

روی آسمونیم. بالاتر از برف‌ها و ابرها...

 


 

ادامه مطلب ...

مصاحبه کاری!


دلم برای اینایی که هر روز میان اینجا(!) برای مصاحبه می‌سوزه. با نگرانی میان و خانوم مصاحبه‌گر یه جوری باهاشون حرف می‌زنه که همه‌شون با لبخند و رضایت می‌رن بیرون و صددرصد مطمئنن که خانومه اگه فردا نه، پس فردا بهشون زنگ می‌زنه و می‌گه که می‌تونن اینجا مشغول به کار بشن...

خبر ندارن وقتی از در می‌رن بیرون چه حرفهایی پشت سرشون زده می‌شه!



و البته با عرض معذرت مصاحبه‌ها خیلی جذابتر از کار منه و من اینجا(!) بیشتر از اینکه کار کنم دارم فضولی می‌کنم و حرفهاشون رو گوش می‌کنم و البته به نظر میاد متین هم همین کار رو داره می‌کنه!

 

بدون شرح


* کلا مردم فرهیخته ‌ای داریم که شب عید بیشتر از اینکه به فکر خرید کفش و لباس عید باشن به فکر خرید کتابِ عیدشونن!


* امروز صبح متین می گه چی شده امروز یه ذره خیابونها خلوت شده؟ می گم آخه دیشب کلی آدم رو گرفتن!

 

ادامه مطلب ...

نگاه سنگین


چایی رو می‌ذاره روی میزم و می‌گه قند هم الان برات میارم. معمولا سر کار چایی نمی‌خورم. ولی اون قدر سرم به کارم گرمه که چیزی بهش نمی‌گم. می‌ره چایی بقیه رو هم می‌ذاره روی میزهاشون و بعد میاد و روی صندلی روبه‌روی من می‌شینه و یه روزنامه رو ورق می‌زنه.


هربار که سرم رو بلند می‌کنم، می‌بینم که زل زده به من و تا نگاهم رو می‌بینه نگاهش رو سُر می‌ده لای روزنامه.



دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که امروز اینجا کارم رو تموم کنم، و از فردا یک پروژه جدید رو توی یه محل جدید شروع کنم. تند تند همه اطلاعاتی رو که لازم دارم یادداشت می‌کنم و ...


سرم رو از روی یادداشتهام بلند می‌کنم. روبه‌روم نمی‌بینمش. خوشحال می‌شم که از زیر نگاههای سنگینش خلاص شدم. بلند می‌شم و چایی سرد شده رو خالی می‌کنم و یه لیوان آب برای خودم می‌ریزم. برمی‌گردم سر جام که می‌بینم یه گوشه‌ای وایساده و گوشی تلفن رو گرفته دستش. اما با تلفن حرف نمی‌زنه. نگاهش روی لیوان آب توی دستم ماسیده.

 

کارم رو تموم می‌کنم و خوشحال وسایلم رو جمع می کنم و کوله پشتیم رو می‌ندازم روی دوشم و از همه خداحافظی می‌کنم و راه میوفتم. توی اتاق نیست. چه بهتر...


هنوز از توی کوچه نیومدم بیرون که سر راهم سبز می‌شه. نگاه می‌کنه، نگاه می‌کنه، اونقدر نگاه می‌کنه که مجبورم می‌کنه ازش خداحافظی کنم و در جواب خداحافظیم می‌پرسه : "فردا هم میای؟"

 

یک شب سرد...


* امشب از اون شباییه که نمی‌دونم چه جوری باید صبحش کنم. هنوز به شبهایی که متین تا صبح نیست عادت نکردم و امشب هم از همون شبهاست. اصلا مگه می‌شه عادت کرد؟ وقتی نیست خونه بدجوری سرد و بی روح می‌شه. متین گرمای خونه است، روح خونه است.

بی‌خیال قبض گاز هشتادهزارتومنی، شومینه رو تا ته زیاد می‌کنم تا یه ذره از سرمای نبودنش کم کنم و می‌رم روی پشت بوم و برفهای روی آنتن رو پاک می‌کنم تا روح که نه، ولی حداقل یه صدایی توی خونه بپیچه.


* بعد از مدتها کارم یک کمی سبک شده. پروژه های ترم پیش رو تحویل دادم و کارهام به درسها و تمرینهای این ترم و یکی دوتا پروژه توی شرکت محدود شده. برای پس فردا باید یه گزارش انگلیسی تحویل بدم. زبانم عالی نیست، ولی خوشبختانه گزارش رو باید به چندتا چینی تحویل بدم که زبانشون از مال من خیلی درب و داغونتره!

من مستقیم باهاشون کار نمی‌کنم ولی صحبت کردنشون رو شنیدم! خیلی چیز وحشتناکیه! انگلیسی با لهجه چینی. من که یک کلمه از حرفهاشون نمی‌فهمم، نمی‌دونم بقیه می‌فهمن یا الکی سرتکون می‌دن و ادای فهمیدن درمیارن.

تازه از اون وحشتناکتر غذاهاشونه که هرروز از یه رستوران چینی براشون میارن. بی‌ریخت، بدبو و ...


* یکشنبه پیش تصمیم داشتم خونه تکونی رو شروع کنم. کمد رو ریخته بودم بیرون و داشتم تمیز می‌کردم که یهو زلزله اومد.(نمی دونم چرا جز من هیچ کس حسش نکرده بود.) منم که مث چی از زلزله می‌ترسم، فرار کردم توی ایوون و وقتی برگشتم دیگه حس خونه‌تکونی رفته بود و بعد از اون هم دیگه برنگشت. 


* به احتمال چنددرصد(!) آخر این هفته می‌ریم شیراز. طبیعتا برنامه‌ریزی برای هر مسافرتی حس خوبی بهم می‌ده. این که دیگه شیرازه...

   

* چندوقت بود حس می کردم دیگه چیزی برای نوشتن توی وبلاگ ندارم. برام عجیبه این همه حرف یهو از کجا پیداشون شد.

 

نسل معترض


روبه‌روی پاساژ وایساده و دستش رو زده به کمرش و یه جوری به مامانش نگاه می‌کنه که یعنی من از اینجا تکون نمی‌خورم.


دو سه سالش بیشتر نیست و قدش از نیم متر تجاوز نمی‌کنه.



مامانش می‌شینه کنارش و درگوشش یه چیزی می‌گه.


دستهاش رو عین یه آدم بزرگ توی یه بحث خیلی مهم، تکون می‌ده و به جای اینکه غر بزنه و بگه من خسته‌ام و بغلم کن و ... می‌گه: "این چه وضعیه آخه! این مردم چقدر خرید دارن!!" 


مامانش چپ چپ نگاهش می‌کنه و خنده‌اش رو قورت می‌ده. ولی من اگه جای مامانش بودم، خودش رو درسته قورت می‌دادم...