انقدر جمعه به متین خوش گذشته که صبح اولین کاری که کرده این بوده که یه متن بنویسه و بذاره اینجا. حالا هرچند یک کمی مبهمه و شماها چیزی ازش سر در نمیارین ولی خوب برای خودمون خیلی مفهوم داره.
دومین کاری هم که کرده اینه که از صبح گیر داده که:
- مستانه دوست داری امروز کجا ببرمت؟ سینما، پارک، موزه؟
- نه متین!
امروز دلم هیچ کدوم از اینا رو نمیخواد. دلم نمیخواد اعتراف کنم که چقدر هوس خرید کردم. آخه چند روز پیش بود داشتم بهش غر میزدم که دیگه از هرچی خرید کردنه خسته شدم بسکه هر روز با مامان بابا رفتیم خرید.
- پس کجا بریم؟ خودت پیشنهاد بده. رستوران؟ کافیشاپ؟
- نه متین!
حرف کارهایی که باید تا عروسی بکنیم میکشم وسط. شاید خودش پیشنهاد خرید بده. ولی نه فایده نداره. یا دوزاریش کج شده یا اونطوری که من بهش گفتم از خرید کردن خسته شدم، دیگه جرات نمیکنه اسم خرید رو بیاره.
آخر مجبور میشم خودم دست به کار شم:
- متین تلویزیون خریدی؟ کی میخوای بری بخری؟
- توی این هفته یه روز میرم دنبالش.
- منم باهات میام متین. اصلا همین امروز بریم.
خیره خیره نگاهم میکنه و میگه باشه بریم.
متین از صبح زنگ میزنه به دوستهاش و آمار انواع تلویزیونها رو درمیاره. ساعت یک و دهدقیقه یهو برمیگرده میگه مستانه میدونی چی شده؟ پول نداریم!
حالم گرفته میشه. در کمال ناامیدی حسابم رو چک میکنم. نه تنها حقوقمون رو ریختن، صد تومن هم بیشتر از حد معمول ریختن. یعنی با پولهایی که از قبل توی حسابم داشتم میشه دقیقا همون قدر که برای خریدن تلویزیونمون لازم داریم.
بانک تا ساعت یک و نیم بازه. بدو بدو میرم و ته حسابم رو درمیارم.
ساعت دو دوباره متین میگه مستانه میدونی چی شده؟ امروز فوتباله. همه مغازهها تعطیله.
- آخه عزیزم هر مغازهای که بسته باشه تلویزیون فروشی مسلما بازه.
میدونم دلش میخواد بره خونه و دراز بکشه جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کنه. ولی زندگی مشترک این دردسرا رو هم داره.
متین عاشق تکنولوژیه. یعنی حاضره از نون شب و فرش زیر پاش بگذره ولی از آخرین تکنولوژیهای روز استفاده کنه. اینه که هیچ جوری کوتاه نیومد. نه به تلویزیون معمولی راضی شد و نه حتی به السیدی بیست و شش.
خلاصه ما الان یه تلویزیون السیدی سی و دوی خوشگل داریم همراه با یه خرداد طولانی در پیش رو که اینبار حتی پول رفت و آمدمون رو هم نداریم.
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




.
.
)
؟
.
.
؟ من میترسم بهش بگم قبول نکنه."
. اصلاً هم مهم نیست طرف کی باشه... یه ضرب المثلی هست، شنیدین؟


. دلم میخواد مثل همیشه سر به سرم بذاره و اذیتم کنه. ولی خیلی درگیر کارشه.
.
. فقط برای اینکه بفهمم اگه دست از پا خطا کنم چی کار میکنه.
.
. کم هست. ولی توی این شرایط مثل یه لنگه کفش توی بیابون غنیمته.
.
