X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
پنج‌شنبه 13 خرداد 1395 08:17
بزرگ شدم چی کاره بشم؟


اینجا مطب پسرمه!



اون آقا گاوه مریض هستن و اون جعبه صورتی هم وسایل پزشکیشونه!


البته دکتر بودن پسرم به یک ساعت هم نکشید، چون همین که دید دارم ازش عکس می گیرم، تصمیم گرفت فیلمبردار بشه و رفت سراغ دوربین و سه پایه.


روز قبلش هم البته به شغل شریف نگهبانی اشتغال داشت و همه کلیدها رو برداشته بود و هی درها رو باز و بسته می کرد.


روز قبلترش مکانیک بود و رفته بود سراغ ماشین خاله اش.


روز قبلترش...


حالا بذار امروز بیدار شه، ببینم امروز می خواد چی کاره بشه؟

  



دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
چهارشنبه 12 خرداد 1395 00:24
بستگی داره که تو، تا کجا دوستم داری؟!؟!



1. علی داره بزرگ می شه! متین هم داره بزرگ میشه!!!  پس منم بــــاید بزرگ بشم. اسمایلی یه آدم خیلی جدی

2. اینجا به بزرگ شدنم کمک می کنه و به بهتر شدنم. چون باید زندگی رو یه جور قشنگی بسازم که ارزش اینجا نوشتن رو داشته باشه.

3. خیالم راحته که بعد ایــــن همه سال نه تنها هیچ آشنایی که هیچ غریبه ای هم اینجا رو نمی خونه. پس هرچه بخواهد دل تنگم می گم.

4. حیلت رها کن عاشقا!!! مستانه شو، مستانه شو (می دونم شعر مولوی رو تحریف کردم!)

5. اینجا دفتر خاطرات بهترین سالهای زندگی و بی نهایت دوستش دارم.

6. اینایی که نوشتم دلایل از این به بعد نوشتنمه! نکه خیلی برای همه سوال پیش اومده بود خواستم توضیح بدم.

7. عنوان تزئینی است.



پ.ن: . از خیلیها کم و بیش خبر دارم ولی هی یاد زهرای خوب پاییزی میفتم و آرزو می کنم که خوب خوب باشه.

   


شنبه 18 مهر 1394 18:29
دندانپزشکی

    

یکی از بارهای سنگینی که مدتها روی دوشم بود دندونپزشکی بردن علی بود. 

هرچی هم بچه خوب، مقاوم و ... بازم دندونپزشکی چیز ترسناکیه. برای خودمون که آدم بزرگیم هم ترسناکه چه برسه برای علی نیم وجبی.

دو سه بار حدود دوسالگیش بردم پیش چندتا دکتر و از مجموع حرفهاشون به این نتیجه رسیدیم که باید دست نگهداریم تا سه سالش بشه. 


و حالا سه سالش شده و گاهی نشونه هایی از درد توی دندونهاش ابراز می کنه.


بالاخره امروز بردمش. معمولا علی توی مطب هیچ دکتری گریه نمی کرد. خوشحال و خندون می رفت پیش دکتر و میومد بیرون. ولی اینجا همین که چشمش افتاد به صندلیهای دندونپزشکی اشک توی چشمهاش جمع شد و یواش یواش که موقع معاینه رسید اشکهاش صدادار شد و آروم نشدنی. دکتر صبور و باحوصله بود ولی باز هم گفت که اینجوری نمیشه کار کرد و بچه اذیت میشه و ...


خلاصه فقط یه فلورایدتراپی تجویز کرد و علی هم کم کم حس کرد چیزی نیست و آروم شد و وقتی اومدیم بیرون با بادکنکی گرفته بود خوشحال بود.


هیچی دیگه فعلا این باری که روی دوشم بود رو گذاشتم زمین تا یکی دو ماه دیگه.

    

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
یکشنبه 12 مهر 1394 11:08
اینساید اوت!


من قبل از علی خیلی تلویزیون می دیدم. حالا یا فیلم و سریال یا اینکه همینجوری برای اینکه خونه سوت و کور نباشه الکی تلویزیون رو روشن می کردم.

بعد از علی اما به خیلی دلایل تلویزیون دیدنم کم شد و الان تقریبا فقط متین که میاد خونه تلویزیون رو روشن می کنیم و خندوانه رو می بینیم و بعدشم خاموشش می کنیم.


علی هم خوشبختانه خیلی علاقه ای به تلویزیون و کارتون نداره که اصراری داشته باشه به روشن بودن تلویزیون.


خلاصه اش اینکه دیروز بعد یه عمری یه انیمیشن پیکسار رو که شنیده بودم خیلی خوبه با دوبله فارسی گرفتم که علی هم ببینه. اسمش inside out هست. بسیار لطیف و زیبا و دوست داشتنی و ... اگه ندیدین حتما ببینینش.



اما مشکل کجا بود! مشکل اینجا بود که این انیمیشن لطیف، قد یه اپسیلون خشونت توش داشت! در این حد که مثلا یه موجودی داد می زنه! اون وقت علی شب تا صبح کابوس می دید و با گریه از خواب بیدار می شد می گفت چرا گذاشتی من ببینمش. من دوستش نداشتم. من ترسیدم...


هیچی دیگه خلاصه همه لذت دیدنش دود شد و رفت هوا و درس عبرتی شد که فعلا از دیدن هر نوع فیلم و سریالی صرفنظر کنیم و به همون خندوانه بسنده کنیم.

         

یکشنبه 12 مهر 1394 10:41
دلشوره

        

دلم شور می زنه...


ده یازده روز از مهر گذشته و من هنوز هیچ کاری برای پروژه ای که آخر مهر باید تحویل بدمش نکردم. هی میام فایلهام رو باز می کنم و می شینم سرش اما فکرم می ره این ور و اون ور و اونقدر برای خودش می چرخه که می بینم ظهر شده و باید برم علی رو از مهد بیارم.

  

علی رو...علی که بزرگ شده...سه ساله شده...مردی شده برای خودش...دیگه همه کارش رو خودش می تونه بکنه...دیگه زیاد به من وابسته نیست...دیگه بدون من هم می تونه خوشحال باشه...می تونه بهش خوش بگذره... 


   

حالا تنها نیازش به من اینه که باهاش بازی کنم، بغلش کنم، ببوسمش و ....


می دونم یه روزی میاد خیلی زود که دیگه این نیازهاش هم کمرنگ و کمرنگتر می شه و من می مونم و یه دوگانگی عجیب. خوشحال از مستقل شدنش و دلتنگ وابسته بودنش.


دلم شور می زنه...

شنبه 7 شهریور 1394 20:43
یادش به خیر


آهای دوستهای قدیمی گم شده توی غبارا... کجایین؟ چه می کنین؟ خوشحالین؟ حالا که توی وبلاگهاتون نمی نویسین پس کجا می نویسین؟  دلم یه دنیا براتون تنگ شده...


اگه اینستاگرام دارین و میشه آدرسش رو خصوصی برام بذارین.



چهارشنبه 31 تیر 1394 07:50
کلمه بازی


با علی حیوون بازی می کردیم. یعنی یه اسم حیوون من می گفتم. یه دونه علی.

من: اسب

علی: گربه

من: گاو

علی: سگ

من: خرگوش

علی در حالیکه هرچی فکر می کنه حیوون دیگه ای رو به یاد نمیاره: خرگوش صورتی!!

من: شیر

علی که این دفعه دیگه زیاد هم به مغزش فشار نمیاره: بچه شیر!

    

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
   1       2       3       4       5       ...       160    >>

پشتیبانی