X
تبلیغات
مجتمع فنی
سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1394 18:13
کپل


صبح بهم میگه من گربه ام و تو موش. میام می خورمت.


بعد یه کمی یا خودش فکر می کنه. می گه اون موش توی شهرموشهایی*.... کپل!!!


هیچی دیگه، نامردم اگه از فردا صبح پا نشم برم پیاده روی!




* فیلم شهرموشها تنها فیلمیه که توی سینما دیده وقتی حدود دو سالش بوده و الان بعد هفت هشت ماه هنوز گاهی حس می کنم که مث یه خاطره شیرین، مزه مزه اش می کنه.

   


دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 16:27
استقلال طلبی


از مهد که اومده می گه مامان اجازه می دی برم خونه رها با هم بازی کنیم؟


دلم لرزید.

یاد تمام وقتهایی افتادم که می خواستم تنهایی جایی برم و مامان نمی ذاشت و من چقدر ازش ناراحت می شدم.


دلم لرزید...


دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 20:04
فیلارمو

     

من تا حالا توی این وبلاگ تبلیغ چیزی رو نکردم مگر اینکه واقعا خوب بوده باشه!


قبول دارین؟ 


البته به جز فیلم و کتاب و چندتا وبلاگ شاید، یادم نمیاد تبلیغ چیزی رو کرده باشم.


به هر حال این بار می خوام تبلیغ یه سایت فروش لوازم آرایشی بهداشتی رو بکنم که از کیفیت محصولاتش مطمئنم و یکی از مارکهای کاملا شناخته شده و برتر دنیا رو به فروش می رسونه.


تا عید مبعث هم اگه توش عضو شین براتون تخفیف قائل می شه و این حرفا.


نکته اش هم اینه که این سایته واس ماس:


filarmo.com

   



دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 09:30
علاقه مندیها


علی هم مث هر آدم دیگه ای، توی هر دوره از زندگیش به یه موضوعی علاقه منده و اونقدر در موردش تحقیق و پرس و جو می کنه، تا ته و توش رو دربیاره!


اولین چیزی که خیلی شدید بهش علاقه داشت هواکش بود! به طوری که توی خیابون که راه می رفت فقط چشمش هواکشها رو می دید و توی هرخونه ای که وارد می شد، اولین سوالش این بود: "هواکش دارین؟ هواکش تون کجاس؟"


در همین راستا بعد به موتور لوازم برقی علاقه مند شد و هر وسیله برقی که می دید می خواست بدونه موتورش کجاست. همون موقعها بود که توی وسایل برقی و دیجیتال و ماشین و خلاصه هرجایی که به ذهنش می رسید دنبال بلندگو هم می گشت و تا کشفش نمی کرد خیالش راحت نمی شد.


کشف بلندگو منجر شد به کشف بلندگوهایی توی خونه ها که صدای زنگ از توی اونها بیرون می اومد و دوست داشت یکی زنگ بزنه و خودش بره پیش بلندگو صدای زنگ رو از اونجا بشنوه. و بعد هم کلا به خود مبحث زنگ علاقه مند شد و باید تمام زنگهای ممکن رو خودش می زد و تمام آهنگها و زنگهای تلفنها و موبایلها رو امتحان می کرد و قص علی هذا.


و اما موضوع جدید علاقه مندیش در این روزها، لوله ها هستند! اینکه آب از کجا میاد تو لوله از کجا به کجا می ره و از کجا میاد بیرون و با شدت و حدت در تمام عرصه ها اعم از خانه، خیابون، خانه بستگان و پارک و ... این مبحث رو دنبال می کنه.

  

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
شنبه 19 اردیبهشت 1394 10:08
چغلی!!


"به مامان می گما!!!" یا "به بابا می گما!!!" این است دستاورد جدید علی از مهدکودک.


باهاش حرف زدم که این کار خوب نیست و آدم وقتی از دست کسی ناراحت میشه باید به خود اون آدم بگه و مشکلش را با خود اون آدم حل کنه. بهش گفتم توی مهدم به بچه ها بگو که این کار خوبی نیست و ...

 

علی هم که بچه ام حرف گوش کن. الان به اینجا رسیده: " به ماماااااا.....هیچی هیچی"


ولی راستش بعد یک کم بیشتر با خودم فکر کردم. گفتم نکنه حالا اگه یه وقت چیزی یا کسی خدای نکرده واقعا اذیتش کنه نیاد به من و متین بگه و فکر کنه کار بدی کرده.


خلاصه تصمبم گرفتم همینقدر که بهش گفتم بس باشه و از این به بعد چیزی بهش نگم. ولی واقعا نمی دونم کار درست چی می تونه باشه.

    

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 15:30
دلم کبابه


چند روز پیش یهو به سرم زد که دوچرخه ام رو از توی انباری دربیارم و تر و تمیزش کنم تا بعد یه فکری هم برای جای دوچرخه سواری بکنم. به سختی آوردمش توی خونه و توی حموم با همراهی علی شستمش و دوباره بردمش پایین تو پارکینگ. همونجا به ذهنم رسید که می تونم روزها که معمولا پارکینگ خالیه همونجا بازی کنم.

خلاصه فرداش و چند روز بعدش دوتایی با علی توی پارکینگ دوچرخه سواری و چهارچرخه بازی کردیم.


ولی دیشب وقتی رفتم توی پارکینگ دوچرخه عزیزم نبود. قفلش باز شده بود و برده بودنش. خیلی دلم سوخت. خیلی. خیلی دوستش داشتم. یه جور خاصی اصلا. یادگار یکی از بهترین روزای زندگیم بود. 


یعنی میشه یه جوری دوباره برگرده سرجاش؟


علی از صبح که فهمیده دوچرخه گم شده، هروقت می بینه تو فکرم میاد بغلم می کنه می گه: "نگران نباش عزیزم، برات دوچرخه می خرم!"

    

دسته بندی: زندگی جاریست...
شنبه 12 اردیبهشت 1394 20:41
سن قشقرق

   

خیلی وقت بود منتظرش بودم. یعنی شنیده بودم که بین یه سال و نیم تا سه سالگی باید منتظرش باشم. منتظر چی؟ منتظر یه مجموعه رفتار که به طور خلاصه بهش می گن قشقرق. مجموعه ای از جیغ، گریه، کوبیدن دست و پا و ... 


وقتی علی یه سال و نیمه شد و هر مخالفتی رو خیلی منطقی پذیرفت، وقتی دو ساله شد و خیلی راحت با مسائلش کنار اومد، وقتی دو سال و نیمه شد در برابر ناملایمات فقط یه اخم و برفرض یه گریه کوچیک کرد. باورم شد که علی یه پارچه آقاست و خلاصه از این حرفها. ولی حالا دقیقا توی دو سال هفت ماهگیش با این پدیده وحشتناک رو به رو شده ایم و تا به حال چندین و چندبار در معرض قشرق به اشکال مختلف قرار گرفته ایم و باید اعتراف کنم که دست و پای خود را هم گم کرده ایم حتی.


باشد که خدا در این روزهای عزیز به ما صبری جزیل و به علی اشکی قلیل عنایت فرماید.


راستی عیدتون مبارک و التماس دعا...

          



دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
   1       2       3       4       5       ...       158    >>