X
تبلیغات
چهره بلاگ
مستانه........................................................................... چهارشنبه 28 اسفند 1392 16:38
هجده ماهگی


امروز و در آستانه سال نو علی کوچیک ما هجده ماهه شد. هجده ماه که هر روزش قشنگتر از روز قبل بود. هجده ماه که هر روزش دوست داشتنی تر از روز قبل بود. هجده ماه بی نظیر...


دیروز واکسنش رو یه روز زودتر زدیم که تا عید سرحال باشه و خدا رو شکر فقط دیشب یه کم تب داشت و اثری هم از درد و بی حالی و ... نداره و ایشالا بعد از این هم نخواهد داشت.


دیگه اگه از کارهای این روزاش بخوام بگم بیشتر از همه عاشق آب بازیه. فرقی هم نمی کنه توی حموم، اتاق یا هرجای دیگه کافیه چشمش به آب بخوره. منم دیگه سفره براش پهن می کنم و چند تا ظرف می ذارم جلوش و مدت مدیدی با همینها مشغول می شه.


حرف زدنش اندکی پیشرفت داشته و سعی می کنه کلمات رو بهتر ادا کنه. البته هنوز بیشتر کلمه ها رو فقط دو سه تا حرفشون رو می گه و ما خودمون باید منظورش رو بفهمیم.


از برنامه های تلویزیون فقط بره ناقلا دوست داره و لوسی. اینها رو هم البته فقط روشن باشه که خیالش راحت باشه بره به کارهای خودش برسه. وگرنه نمی شینه ببینشون.


یه ماهی هست که کاملا از شیر گرفتمش. خیلی هم آسون این کار رو کردم. هر بار که شیر می خواست بهش می گفتم که چقدر بزرگ شده و چه تواناییهایی داره و چه کارهایی می تونه بکنه. پس دیگه آقا شده و لازم نیست شیر بخوره و بچه مم زود قانع می شد.


یکی از لذت بخش ترین کارهاش اینه که میاد خودش رو محکم می چسبونه به آدم و با دستهای کوچیکش بغلمون می کنه و دوست داره یه چند دقیقه ای توی همین حالت بمونه و بوسش کنیم و نوازشش کنیم و ...


توی این یک ماه اخیر تقریبا هیچ روزی تنهاش نذاشتم ولی از برخوردهایی که موقع جدا شدن از متین داره به نظر میاد که به شدت وابسته شده و خیلی سخت می تونم بذارمش و برم سرکار. فکر می کنم اقتضای سنشه و بعد از یه مدت درست می شه. حالا فعلا که پروژه ای ندارم ایشالا تا شروع کار بعدی وابستگیش هم کمتر می شه.


شبها هم اگه خیلی خوابش بیاد راحت می ره توی تخت خودش و با لالایی خوابش می بره. ولی اگه خوابش نیاد باید پیشش بخوابم و بغلش کنم بعد که خوابش برد بذارمش توی تختش.



از طرف خودم و علی سال نو رو بهتون تبریک می گم و امیدوارم همه تصمیمها و آرزوها و قرارهایی که سر سال تحویل می ذارین تا آخر سال محقق بشن.

 

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
مستانه........................................................................... شنبه 3 اسفند 1392 17:15
ما خوبیم!

 

نوشته پایین رمزش همون رمز قبلیه. اصلا و ابدا هم چیز خاصی نیست که با نخوندنش چیزی رو از دست بدین. یه چیزیه تو مایه های ما خوبیم !


زودی هم پست این ماه علی رو می نویسم.

دسته بندی: زندگی جاریست...
مستانه........................................................................... شنبه 3 اسفند 1392 17:12
ادامه و نتیجه ورطه های هولناک
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
دسته بندی: زندگی جاریست...
مستانه........................................................................... دوشنبه 21 بهمن 1392 18:04
مستانه........................................................................... چهارشنبه 9 بهمن 1392 19:22
شونزده ماه و خورده ای!


پسرک نازنینم حسابی شیرین و بازیگوش و دوست داشتنی شده و واقعا دلم از بودن باهاش غنج می ره.


دیگه خیلی از کلمات رو می گه و خیلی از کلمات رو هم سعی می کنه بگه و هرچی رو بهش می گم سعی می کنه تکرار کنه و اگه نتونه کامل بگه دوتا حرف اولش رو می گه.


اگه بخوام همه چیزایی رو که می گه بنویسم طولانی میشه ولی یه جور بامزه ای به شیر می گه: "ایش!" کلا این مدت یک کمی با مسئله شیر درگیر بودیم. شیر دادن دیگه خیلی برام آزار دهنده شده برای همین دارم سعی می کنم یواش یواش از شیر بگیرمش. شیر روزش رو تقریبا قطع کردم و با شیر پاستوریزه جایگزینش کردم. کلا روزها میشه باهاش حرف زد و قانعش کرد که بزرگ شده و دیگه نباید شیر بخوره. ولی شبها هیچی حالیش نیست و با هیچی هم حواسش پرت نمیشه. اینه که شیر شبش هنوز سر جاشه.


دیگه عاشق اینه که بره پشت مبلها و جاهای تنگ. یا وایسه روی اپن و با اف اف بازی کنه.


از ساعت پنج به بعد هم یک سره یا دم در خونه است. یا روی مبلی که زیر پنجره است. چرا؟ چون منتظره باباش بیاد و یکسره و بدون وقفه می گه بابا. منم یاد گرفتم تا می گه بابا، می گم اومد؟ می گه: نه. و می ره یه ذره بازی می کنه و دوباره دو دقیقه بعد.


روزهایی هم که می رم سرکار، خونه مامانم گریه و زاری راه می ندازه و ناراحته.


یه کتاب شعر داره که بیشتر شعرهاش رو حفظ شده و از روی عکسهاش کلماتی رو که توی شعر هست می گه. "عم!"، "آتیش"، "بابا" و ....

  

کلی هم برای خودش راننده شده و خودش سوار ماشین میشه، کمربندش رو می بنده (حداقل سعی می کنه ببنده)، چراغهاش رو روشن می کنه، گاز می ده و دنده عوض می کنه. فقط دوتا مشکل کوچیک داره! یکی اینکه ترمز کردن بلد نیست و دوم هم اینکه فرمون رو بلد نیست بچرخونه!


 

اینم یه عکس با بادمجون زیر چشمش به عنوان یادگاری. مال دو سه هفته پیشه.

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
مستانه........................................................................... چهارشنبه 2 بهمن 1392 09:04
ورطه های هولناک!


من شاید جز آدمهای بی خیال دسته بندی نشم، اما آدمیم که وقتی توی ورطه های هولناک  گیر می کنه و می بینه کاری از دستش برنمیاد خودش رو می زنه به بی خیالی و انقدر فکرش رو مشغول چیزهای دیگه می کنه که از هولناکی قضیه براش کم بشه.


راستش فکر کنم اگه این مدلی نبودم، توی این دو سال اخیر یه بیست سالی پیرتر شده بودم، بسکه هی ورطه هولناک جلوم سبز شد و هی استرس، نگرانی، غم و ... پشت سرهم برام اومد.


حقیقت اینه که همه مشکلاتمون هم ختم به خیر شدن. ولی هنوز از زیر بار یکیشون بیرون نیومده یه مشکل جدید میاد سر راهمون و یه دغدغه و یه نگرانی جدید...


البته وجود آرامش بخش متین، وجود امن و نازنین متین رو هم توی آرامش همه این روزهای سخت نمی شه نادیده گرفت...


دسته بندی: زندگی جاریست...
مستانه........................................................................... یکشنبه 8 دی 1392 20:03
فرهاد حسن زاده

کتابهایی که بسیار دوستشان دارم...


در باره کتاب (+)


درباره کتاب (+)

 

   1       2       3       4       5       ...       156    >>