X
تبلیغات
بازی تراوین
یکشنبه 15 تیر 1393 05:58
سرای محله

نزدیک خونه مون یکی از این سرای محله هاست. که یه چیزی شبیه مهدکودک/خانه اسباب بازی هم داره. یعنی هم بچه ها می تونن ساعتی برن اونجا بازی کنن. هم اینکه از صبح تا عصر اونجا باشن.


البته برای علی که هیچ علاقه ای به اسباب بازی نداره، تنها اسباب بازی جذاب اونجا سرسره است. ولی کلا بچه ها اونجا بیشتر بازیهای دست جمعی می کنن (بازیهایی شبیه عمو زنجیرباف و ...) و این برای علی خیلی جذابه. گرچه فکر نمی کنم خودش بتونه توی بازیهاشون شرکت کنه ولی از نگاه کردن بهشون هم لذت می بره.


کلا به نظرم علی خیلی شخصیت اجتماعی داره (از این نظر شبیه متینه!) و کاملا از شلوغی و بودن بین مردم و به خصوص بچه ها لذت می بره.


خلاصه این چندباری که رفته اونجا و هر بار یه ساعتی رو بدون من اونجا گذرونده تقریبا بهش خوش گذشته. دیروز بهم می گفت: "کودک خوب بود!"


تنها مشکلی که داره اینه که از صداهای بلند می ترسه. وقتی بچه ها یهویی جیغ می زنن (حتی اگه جیغ از سر شادی باشه) می ترسه و گریه می کنه. که به نظرم اینم به مرور درست می شه.


کلا به نظرم خیلی شخصیت حساس و احساساتی داره. (از این نظر شبیه منه!) حالا بعدا بیشتر از این جنبه اش براتون تعریف می کنم.


اینم یه فیلم از علی (رفته نونوایی نون بخره!) به جبران غیبت طولانی که داشتم! {+}

 

 


دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 13:58
نمایشگاه کتاب

  

هفته پیش علی رو بردم نمایشگاه کتاب. با تصوری که از بخش کودکان توی بچگی خودم داشتم. یادمه اون موقعها بعضی از برنامه های تلویزیونی میومدن اونجا برنامه اجرا می کردن. نمایشهای عروسکی و جا برای نقاشی و بازی بچه ها هم بود.


ولی تصورم کاملا اشتباه بود و نمایشگاه کودکان هم یه چیزی بود شبیه نمایشگاه بزرگترها. با این تفاوت که رنگ و لعاب و موسیقی بیشتری داشت.


البته پشیمون نیستم که رفتم. کلا علی پایه بیرون رفتن و جاهای شلوغ و پر سرو صداست. یکی دوتا کتاب و سی دی هم خریدیم.

 

یکیش سی دی بارون میاد جر جر کانون پرورش بود که با اینکه 8 دقیقه بیشتر نیست ولی خیلی دوست داشتنیه و پر از نقاشیهای دلنشین و شعر و آهنگ زیبا.

 

بارون میاد جرجر

 

به هر حال بعد که از در نمایشگاه اومدیم بیرون تبلیغ نمایشگاه اسباب بازی رو دیدم که حدس زدم احتمالا اونجا باید جای بهتری باشه. بعد هم توی وبلاگ گلابتون بانو فهمیدم که احتمالا حدسم درسته.


حالا این هفته ایشالا می برمش اونجا. 

  

دسته بندی: زندگی جاریست...
سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1393 18:51
دزد کتاب


مهربونی و دلنگرونیهاتون آدم رو شرمنده می کنه و وادار می کنه به نوشتن. که اگه نبودین و احوالمون رو نمی پرسیدین واقعا دیگه هیچ انگیزه ای نمی موند برای نوشتن.


روزهامون شبیه هم می گذره. گاهی روزها می رم سرکار و گاهی روزها هم علی رو می برم پارک و گردش و خوشگذرونی.


وقتهایی که فرصتی دست بده کتاب می خونم و فیلم می بینم. 


برای اینکه این پست خیلی هم بی خود نباشه و قدم رنجه کردین این همه راه اومدین دست خالی نرین بد نیست یه فیلم خیلی خیلی خوب رو هم معرفی کنم: دزد کتاب (The book thief)



روی اسمش کلیک کنین تا معرفیش و آدرس دانلود و همه اطلاعات لازمش رو ببینید.



راستی این سریال کمدی- درام رو هم خیلی دوست می دارم: raising hope



راستی این بازی رو بازی کردین ؟  2048


الان فکر کنم قشنگ معلوم شد که چقدر سرم گرم بچه داریه!

 

 

چهارشنبه 28 اسفند 1392 16:38
هجده ماهگی


امروز و در آستانه سال نو علی کوچیک ما هجده ماهه شد. هجده ماه که هر روزش قشنگتر از روز قبل بود. هجده ماه که هر روزش دوست داشتنی تر از روز قبل بود. هجده ماه بی نظیر...


دیروز واکسنش رو یه روز زودتر زدیم که تا عید سرحال باشه و خدا رو شکر فقط دیشب یه کم تب داشت و اثری هم از درد و بی حالی و ... نداره و ایشالا بعد از این هم نخواهد داشت.


دیگه اگه از کارهای این روزاش بخوام بگم بیشتر از همه عاشق آب بازیه. فرقی هم نمی کنه توی حموم، اتاق یا هرجای دیگه کافیه چشمش به آب بخوره. منم دیگه سفره براش پهن می کنم و چند تا ظرف می ذارم جلوش و مدت مدیدی با همینها مشغول می شه.


حرف زدنش اندکی پیشرفت داشته و سعی می کنه کلمات رو بهتر ادا کنه. البته هنوز بیشتر کلمه ها رو فقط دو سه تا حرفشون رو می گه و ما خودمون باید منظورش رو بفهمیم.


از برنامه های تلویزیون فقط بره ناقلا دوست داره و لوسی. اینها رو هم البته فقط روشن باشه که خیالش راحت باشه بره به کارهای خودش برسه. وگرنه نمی شینه ببینشون.


یه ماهی هست که کاملا از شیر گرفتمش. خیلی هم آسون این کار رو کردم. هر بار که شیر می خواست بهش می گفتم که چقدر بزرگ شده و چه تواناییهایی داره و چه کارهایی می تونه بکنه. پس دیگه آقا شده و لازم نیست شیر بخوره و بچه مم زود قانع می شد.


یکی از لذت بخش ترین کارهاش اینه که میاد خودش رو محکم می چسبونه به آدم و با دستهای کوچیکش بغلمون می کنه و دوست داره یه چند دقیقه ای توی همین حالت بمونه و بوسش کنیم و نوازشش کنیم و ...


توی این یک ماه اخیر تقریبا هیچ روزی تنهاش نذاشتم ولی از برخوردهایی که موقع جدا شدن از متین داره به نظر میاد که به شدت وابسته شده و خیلی سخت می تونم بذارمش و برم سرکار. فکر می کنم اقتضای سنشه و بعد از یه مدت درست می شه. حالا فعلا که پروژه ای ندارم ایشالا تا شروع کار بعدی وابستگیش هم کمتر می شه.


شبها هم اگه خیلی خوابش بیاد راحت می ره توی تخت خودش و با لالایی خوابش می بره. ولی اگه خوابش نیاد باید پیشش بخوابم و بغلش کنم بعد که خوابش برد بذارمش توی تختش.



از طرف خودم و علی سال نو رو بهتون تبریک می گم و امیدوارم همه تصمیمها و آرزوها و قرارهایی که سر سال تحویل می ذارین تا آخر سال محقق بشن.

 

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
شنبه 3 اسفند 1392 17:15
ما خوبیم!

 

نوشته پایین رمزش همون رمز قبلیه. اصلا و ابدا هم چیز خاصی نیست که با نخوندنش چیزی رو از دست بدین. یه چیزیه تو مایه های ما خوبیم !


زودی هم پست این ماه علی رو می نویسم.

دسته بندی: زندگی جاریست...
شنبه 3 اسفند 1392 17:12
ادامه و نتیجه ورطه های هولناک
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
دسته بندی: زندگی جاریست...
دوشنبه 21 بهمن 1392 18:04
   1       2       3       4       5       ...       156    >>