سریال امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 08:50 AM
تلویزیون

 

انقدر جمعه به متین خوش گذشته که صبح اولین کاری که کرده این بوده که یه متن بنویسه و بذاره اینجا. حالا هرچند یک کمی مبهمه و شماها چیزی ازش سر در نمیارین ولی خوب برای خودمون خیلی مفهوم داره.

 

دومین کاری هم که کرده اینه که از صبح گیر داده که:

- مستانه دوست داری امروز کجا ببرمت؟ سینما، پارک، موزه؟

- نه متین!

 

امروز دلم هیچ کدوم از اینا رو نمی‌خواد. دلم نمی‌خواد اعتراف کنم که چقدر هوس خرید کردم. آخه چند روز پیش بود داشتم بهش غر می‌زدم که دیگه از هرچی خرید کردنه خسته شدم بسکه هر روز با مامان بابا رفتیم خرید.

 

- پس کجا بریم؟ خودت پیشنهاد بده. رستوران؟ کافی‌شاپ؟

- نه متین!

 

حرف کارهایی که باید تا عروسی بکنیم می‌کشم وسط. شاید خودش پیشنهاد خرید بده. ولی نه فایده نداره. یا دوزاریش کج شده یا اونطوری که من بهش گفتم از خرید کردن خسته شدم، دیگه جرات نمی‌کنه اسم خرید رو بیاره.

 

آخر مجبور می‌شم خودم دست به کار شم:

- متین تلویزیون خریدی؟ کی می‌خوای بری بخری؟

- توی این هفته یه روز می‌رم دنبالش. 

- منم باهات میام متین. اصلا همین امروز بریم.

خیره خیره نگاهم می‌کنه و می‌گه باشه بریم.

 

متین از صبح زنگ می‌زنه به دوستهاش و آمار انواع تلویزیونها رو درمیاره. ساعت یک و ده‌دقیقه یهو برمی‌گرده می‌گه مستانه می‌دونی چی شده؟ پول نداریم!

حالم گرفته می‌شه. در کمال ناامیدی حسابم رو چک می‌کنم. نه تنها حقوقمون رو ریختن، ‌صد تومن هم بیشتر از حد معمول ریختن. یعنی با پولهایی که از قبل توی حسابم داشتم میشه دقیقا همون قدر که برای خریدن تلویزیونمون لازم داریم.

بانک تا ساعت یک و نیم بازه. بدو بدو می‌رم و ته حسابم رو درمیارم.

 

ساعت دو دوباره متین می‌گه مستانه می‌دونی چی شده؟ امروز فوتباله. همه مغازه‌ها تعطیله. 

- آخه عزیزم هر مغازه‌ای که بسته باشه تلویزیون فروشی مسلما بازه.

 

می‌دونم دلش می‌خواد بره خونه و دراز بکشه جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کنه. ولی زندگی مشترک این دردسرا رو هم داره.

 

متین عاشق تکنولوژیه. یعنی حاضره از نون شب و فرش زیر پاش بگذره ولی از آخرین تکنولوژیهای روز استفاده کنه. اینه که هیچ جوری کوتاه نیومد. نه به تلویزیون معمولی راضی شد و نه حتی به ال‌سی‌دی بیست و شش.

 

خلاصه ما الان یه تلویزیون ‌ال‌سی‌دی سی و دوی خوشگل داریم همراه با یه خرداد طولانی در پیش رو که این‌بار حتی پول رفت و آمدمون رو هم نداریم.

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 09:18 AM
می‌خواهمت!

 

"...من کودکیهایم را یافته‌ام.

 

در وجود دختری ۴ سال و نیمه.

 

 

- خاله فرشته! وقتی بارون بیاد گُلا وا می‌شن؟

 

- [آهسته در دلم] آره خاله جون. چه تو بخندی، چه بارون بیاد...

 

- خاله فرشته! من فقط کلاغای سیاه رو دوست دارم. از کلاغای سفید خوشم نمیاد.

 

- [اشک می‌شوم در دلم] قربونت برم من! آخه اینا که نمی‌فهمن کلاغای سفید چه جورین و کجا میشه پیداشون کرد..."

 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:09 AM
جایی همین نزدیکیها!

 

اگه فکر می‌کنین الان یه مستانه‌ی خسته و زحمت کش و غمگین پشت کامپیوتر نشسته و داره تایپ می‌کنه باید بگم که سخت در اشتباهین!

مستانه همون مستانه‌ی شاد و شنگول و سرحال همیشگیه.

 

آخه اگه مستانه از الان تسلیم حرف زور بشه و جلوی متین کم بیاره کنه که به درد لای جرز هم نمی‌خوره .

 

مسئله‌ی اول خیلی ساده حل شد:

 

صبح که رفتم شرکت دیدم آقای آبدارچی پاش رو انداخته روی پاش و روزنامه ورق می‌زنه. دیدم گناه داره حوصله‌اش سر رفته.

- سلام آقای بهارلو. خوبین؟ خسته نباشین.

- سلام مستانه خانم. زنده باشین.

- آقای بهارلو شما خیلی اینجا زحمت می‌کشین. من دلم می‌خواد یه جوری جبران کنم. اجازه می‌دین امروز من به جای شما برای بچه‌ها چایی ببرم.

(آقای بهارلو در حالیکه از تعجب چشمهاش چهارتا شده)

- خواهش می‌کنم. اجازه‌ی ما هم دست شماست.

 

 

یه ربع بعد:

 

- آقای بهارلو امروز سرتون خیلی خلوته. نه؟

- آره کار خاصی ندارم. چطور مگه؟

- می‌شه یه زحمت کوچیک بهتون بدم؟

- بله، خواهش می‌کنم.

- این خونه که ما اجاره کردیم یه کوچولو نیاز به تمیز کردن داره. می‌شه اگه زحمتی نیست شما یه دستی بهش بکشین؟

- باشه مشکلی نیست.

- فقط یه چیزی؟

- دیگه چیه؟

- شما که بهتر از هرکسی وضعیت ما رو می‌دونین. اگه مشکلی نباشه هزینه‌اش رو وقتی حقوقمون رو ریختن به حساب بهتون می‌دیم.

- این حرفا چیه مستانه خانم.

 

خلاصه مشکل اول این‌طوری حل شد. حل کردن مشکل دوم هم خیلی پیچیده نبود:

 

متین که از اتاق رفت بیرون زنگ زدم به طوطیا.

 

" سلام طوطیا جونم. چه طوری؟ خوبی؟ بچه‌ها خوبن؟

طوطیا صدات چقدر خسته‌است. به نظر من تو خیلی خودت رو خسته می‌کنی و به یه استراحت درست و حسابی نیاز داری.

طوطیا من یه پیشنهادی دارم. میای جور کنیم این هفته با علی و بچه‌ها بریم بیرون؟

جاش خیلی فرقی نمی‌کنه. پارکی، کوهی، دشتی ...

برای روحیه‌ی عسل هم بهتره قبل از امتحانا یه گردشی بره.

خیلی خوشحالم که موافقت کردی. فقط یه چیزی. این پیشنهاد رو از طرف خودت به متین می‌دی؟ من می‌ترسم بهش بگم قبول نکنه."

 

تحریم دوم هم این‌طوری شیکسته شد و قرار شد فردا صبح با متین و طوطیا و شوهرش علی و بچه‌ها بریم یه جایی همین نزدیکیها. تنگه‌ی واشی، شاید هم نیاسر!

 


 

پ.ن: اونایی که چند وقتیه اینجا رو می‌خونن می‌دونن طوطیا کیه. اونایی هم نمی‌دونن می‌تونن فکر کنن که یه دوست خونوادگیه.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:56 PM
حکم

 

مستانه خیلی دوست داشت بدونه اگه دست از پا خطا کنه چی می‌شه. اون از سر به سر گذاشتن لذت می‌بره. شنیدم گفته می‌شه سر به سر هر کسی گذاشت . اصلاً هم مهم نیست طرف کی باشه... یه ضرب المثلی هست، شنیدین؟

بازی بازی با دم شیر هم بازی؟؟؟

نمــــــک می‌ریزی تو چایـــــی من؟؟!

می‌خوای ببینی چی میشه؟؟؟؟


«بدین وسیله اعلام می‌گردد که مستانه به جرم دست از پا خطا کردن به یک هفته کار اجباری در منزل شامل: رنگ زدن کابینتها، شستن دیوارها، پاک کردن شیشه‌ها و تمیز کردن سرامیک‌ها محکوم می‌شود. ضمنا تا 6 ماه آینده نیز از دَدَر دودور و خصوصاً نفقه خبری نیست.

تبصره ۱- این حکم از عصر دیروز اجرایی شده و هیچ‌گونه تخفیف یا تعلیقی در کار نیست.

تبصره ۲- روز ۲۲ تیر یک استثناء است و هیچ روز دیگری ۲۲ تیر نیست. »

 


بیگاری

 

نمک می‌ریزی تو چایی من؟؟؟ نمـــــــک؟؟؟ تو چایی؟؟؟؟؟؟؟ تو چایی متـــــــین؟؟؟؟؟؟

 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 2:45 PM
چایی شور

 

متین از صبح داره با فاطمه یک گزارش مشترک آماده می‌کنه. حوصله‌ام سر رفته. دلم می‌خواد مثل همیشه سر به سرم بذاره و اذیتم کنه. ولی خیلی درگیر کارشه.

میز فاطمه بغل میز منه. متین تقریبا بالای سر من وایساده. هر چند دقیقه یه بار برمی‌گرده و چپ چپ توی مانیتورم نگاه می‌کنه و می‌گه مواظب باش دست از پا خطا نکنی.

 

آقای آبدارچی براش چایی آورده و گذاشته روی میز من. متین عاشق چاییه اونقدر که رفته برای خودش چایی ساز خریده که بذاره توی جهیزه‌ی من.

تا روش رو برمی‌گردونه توی چاییش نمک می‌ریزم. فقط برای اینکه بفهمم اگه دست از پا خطا کنم چی کار می‌کنه.

 

هنوز چاییش رو نخورده. باید منتظر باشم.

 

راستی این اردیبهشت چرا تموم نمی­شه؟ من اردیبهشت رو خیلی دوست دارم ولی آخه پولهامون ته کشیده. از وقتی پول پیش خونه رو دادیم، داریم با سیلی صورت خودمون رو سرخ نگه می‌داریم.

 

-  متین جان این چاییت سرد شد.

 

دیروز من رفتم و ته مونده‌ی همه‌ی حسابهامون رو جمع کردم. کلش شد ده تومن. با هزار تومنش برای خودم و مریم بستنی خریدم و حالا فقط همین نه تومن برامون مونده که با چهارتومنش باید رنگ بخریم و بقیه‌ی کابینتها رو رنگ کنیم.

 

یه قُلُپ از چاییش رو خورد ولی از بس گرم کاره هیچی نفهمید.

 

معمولاً حقوق سربازی متین رو بیست و چهارم ماه می‌دن. یعنی فردا. حقوقش سی تومن بود که بعد از ازدواج نفقه‌ی منم بهش اضافه شد و الان چهل تومن می‌گیره. کم هست. ولی توی این شرایط مثل یه لنگه کفش توی بیابون غنیمته.

 

ای بابا! انگار نمکش رو کم ریختم. تا ته لیوان رو سرکشید ولی چیزی نفهمید.

 

-  متین چاییت سرد شده بود، نه؟ الان می‌رم برات یه چایی داغ میارم.

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...