X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 23:15
اولین جوونه!


اون وقتها یکی می گفت بچه ام از در و دیوار می ره بالا می گفتم وا! آدما چقدر اغراق می کنن. مگه می شه کسی از در و دیوار بره بالا! ولی حالا فکر می کنم علی هم شده مصداق همین قضیه. یعنی کافیه یه جایی پیدا کنه که دستش بهش برسه. می شه تکیه گاهش برای بالا رفتن و وایسادن و ...


میز تلویزیون هم که کلا شده مرکز ثقلش. یعنی هرجای خونه بذارمش، حتی توی اتاقش، در چشم بهم زدنی می بینم که داره از میز تلویزیون بالا می ره. بعد از یکی دوبار تجربه تلخ(!) کلی هم محتاط شده و اگه ببینه من دور و برش نیستم اونقدر مقاومت می کنه تا من برم نجاتش بدم! خلاصه که بساطی داریم.


و اما توی این هفته چند تا اولین داشتیم:


1- اولین دندونش امروز جوونه زد!

2- امروز اولین بار توی حموم خندید و آواز خوند!

3- توی این هفته برای اولین بار کلماتش یک کمی به کلمه های واقعی نزدیکتر شدن! یه چیزایی شبیه به به، بابا، مامان، عمه! البته واقعا فقط شبیه اند و هنوز فاصله دارن تا کلمات واقعی.

4- دیروز با هم رفتیم پارک و برای اولین بار سرسره بازی کرد. و کلی هم از دیدن بازی بچه ها و فواره ها و ... کیف کرد.

5- اولین بار بدون کمک کسی و با تکیه کردن و گرفتن اشیا می ایسته.


 

غذا هم معمولا صبح ها فرنی یا حریره می خوره و ناهار و عصرونه و شام هم چندتا قاشق سوپ می خوره که کدو و عدس و ... هم بهش اضافه شده. ولی به نظرم کم غذا می خوره. یعنی بااشتها می خوره ها و این حس رو که غذا رو دوست داره به آدم می ده. ولی زود سیر می شه. منم دیگه وقتی سیر می شه اصراری نمی کنم.

 

شنبه 10 فروردین 1392 22:00
عید و علی

امروز سه شنبه نیست. ولی گفتم تا حس و وقت نوشتن دارم پست مربوط به علی رو هم در دو هفته گذشته بنویسم.


گرچه هرچی بزرگتر می شه نوشتنیها کمتر می شه انگار. یعنی خیلی حسها و خیلی حرکتهاش واقعا با کلمات قابل نوشتن نیستن. سعی می کنم براش فیلم بگیرم و نگه دارم.


توی این دو هفته دور و بر علی خیلی شلوغ بود. از متین بگیر که خیلی بیشتر پیشش بود تا پسرعموها و پسرعمه هاش که بیشتر روزها به بهانه عید دیدنی دور هم بودیم. علی اصلا غریبی نمی کرد و خیلی هم اجتماعی و خندون و خوش اخلاق و ... بود.



برعکس ظاهرش که خیلی شبیه منه به نظر میاد باطنش بیشتر شبیه متین باشه و من از این بابت واقعا خوشحالم.


خلاصه بیشتر خوش اخلاق بود مگه در مواقعی که خوابش می  گرفت ولی شلوغی و کنجکاوی و ... نمی ذاشت بخوابه و دیگه شروع می کرد به جیغ زدن و گریه کردن.


دیگه این وسط واکسن هم زد. ولی انقدر سرگرم مهمونی بازی بودیم که خودمون هم نفهمیدم چه برسه به علی.


وزنش حدود 8 کیلو شده و قدش هم 68 سانت که روی نموداره و قابل قبول!


حرکات جدیدی هم که یاد گرفته گذشتن از موانع (با ارتفاع حدود 10 سانت)، بالا رفتن و خوابیدن روی میز، نشستن به صورت دو زانو(!)، انداختن گلدون و ... است!




خیلی هم اصرار داشت که عید ببریمش مسافرت! حتی ساکش رو هم بست و انداخت روی دوشش. ولی دیگه قانعش کردیم که توی راه اذیت می شه و ...

   
شنبه 10 فروردین 1392 14:32
از حال بد به حال خوب!

صبح یکی از دوستان دبیرستانم اومده بود خونه مون. وسط صحبتها حرف بعضی از معلمهامون شد و ...

دلم براشون تنگ شد یهو. بعد از اینکه دوستم رفت و علی هم خوابید (دو روزه خیلی خوابالو شده!) رفتم سر فیــس بــوک. گشتم و گشتم و خیلی از معلمهامون رو پیدا کردم.


ولی راستش الان خیلی پشیمونم. گرد پیری بدجوری نشسته روی صورتهاشون. حس خوبی ندارم الان. انگار دلم نمی خواست این جوری ببینمشون. یعنی راستش شاید دیدن صورتهای چروک خورده و موهای جوگندمیشون بیشتر بهم نشون داد که خودمون چقدر بزرگ شدیم و چقدر از اون روزها فاصله گرفتیم.


شاید ترس از گذشتن سریع زمان حالم رو بد کرده. نمی دونم...



پ.ن1: چه پستی شد، اولین پست سال! مهم نیست. هیچ ربطی هم نداره که وقتی اولی که نه ولی دومین پست سال این شکلی باشه تا آخر سال خوب نباشه.


اتفاقا مطمئنم که امسال سال خیلی خوبیه. سال خوبی که آروم و دلنشین شروع شده. سالی که یه اتفاق خیلی قشنگ پریروز آسمون زندگیم رو پر از رنگهای شاد کرد.



پ.ن2: من خوبم و عاشقتر از همیشه...

 

پ.ن3: سال نو مبارکتون باشه و پر از حسهای خوب...

 

شنبه 10 فروردین 1392 08:52
سال تازه


نمی دانم عشق؛

همین حس شتابزده ایست؛
که من وتو را ....
به سلام های بی پاسخ گره می زند


تا دقایقی که ناگزیر می آید

دقایقی که سال عوض می شود

ماهی قرمز، در تنگ گیج می خورد
زمان می ایستد
تا من؛
تپش بی امان آن حس شتابزده را، به خاطر بسپارم.
و ایمان بیاورم
لرزش مدام دست ودلم،
پس از هر دیدارت ربطی به عشق دارد ....

درخت وشکوفه و باران،
ساعتشان را روی قرار آمدنت تنظیم کرده اند.
من؛
ساعت را نمی پرسم
تا همیشه چند ثانیه جا بمانم، و دیر کنم و دلشوره بگیرم.
تا نفس هایم به شماره بیفتد .... و لحظه ها را گم کنم و چیزی را جا بگذارم.

و زمانی برسم که تو آمده باشی ... بس که این روزها بی قرارم.

  

پشتیبانی