X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 1 بهمن 1388 13:23
تنها تو می مانی و بس...


دوستم اس‌ام‌اس زده، خاله شدنتون مبارک. صبح دخترم به دنیا اومد.


از ته دل ذوق می‌کنم.


هنوز جواب اس‌ام‌اس رو ندادم که مامانم زنگ می‌زنه و می‌گه حال مامان‌بزرگش خوب نیست. صبح رفته توی کما. دکترا قطع امید کردن. و البته من معنی این جمله ها رو خوب می دونم...


گوشی توی دستم و لبخند روی لبم خشک می‌شه.


می‌رم وضو می‌گیرم و وایمیسم به نماز. ‌چقدر فاصله مرگ و زندگی کوتاهه...چه دنیای غریبیه خدا...


سه‌شنبه 29 دی 1388 08:39
خوشه سوم!!!


اینو دیدین؟


قشنگیش به اینه که من و متین اگه چهار پنج تا بچه هم داشته باشیم بازم یارانه بهمون تعلق نمی‌گیره. واقعا ممنون که انقدر دست ما رو باز گذاشتین!


اصلا هم مهم نیست که چقدر داریم قسط می‌دیم و چقدر اجاره خونه و ... و چقدر ته حقوق ماهانه‌مون می‌مونه!


مهم اینه که خدایی داریم که در این نزدیکیست. لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه...



دوشنبه 28 دی 1388 10:33
مچ گیری!


بعضی روزا سر راه یه بطری شیر می‌خرم و میارم شرکت. یه لیوانش رو می‌خورم و یه لیوانش رو به دوستم می‌دم و بقیه‌اش رو می‌ذارم توی یخچال شرکت برای روزای بعد.

ولی چندوقتیه روز بعد که میام بقیه شیر رو بخورم می ‌ینم ارتفاع شیر توی بطری به طرز قابل توجهی پایین رفته.



امروز اما یه ایده‌ی جالب به کار بردم برای اینکه مچ طرف رو بگیرم. اونم این بود که بعد از اینکه یه لیوان شیرم رو خوردم و یه لیوان دوستم رو هم براش ریختم یکی دو قلپ هم با بطری خوردم و از اونجایی که من امروز بدجوری سرما خوردم، دو حالت پیش میاد.


یه حالت اینکه فردا میام و می‌بینم بازم شیر بطری کم شده و البته این بار یه نفر به شدت عطسه و سرفه می‌کنه که به نتیجه دلخواهم رسیدم.


و حالت دوم اینکه این بار بطری دست نخورده باقی مونده که خوب اینم نتیجه مطلوبیه ولی مهمتر از نتیجه به دست اومده، مشخص شدن اینه که طرف هرکسی هست هم شیر رو می‌خوره و هم وبلاگم رو می‌خونه.


یکشنبه 27 دی 1388 08:31
من عاشق چشمت شدم...


الهی هَب لی کمال الاِنقِطاع اِلیک



و اَنِر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک



حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور،



فتصل الی معدن العظمة



و تصیرُ ارواحنا معلقة بعِزِ قدسک

خدایا بریدن کامل از همه چیز و همه کس، به سوى خود به من عنایت کن.

دیده هاى دلمان را به نور نگاه به سوى خود روشن کن

تا دیده هاى دل پرده هاى نور را پاره کند

و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد


و ارواح ما آویخته به عزت مقدست گردد.


شنبه 26 دی 1388 09:05
مرده خوری!!!


تا حرف بیمار و بیمارستانه یه قضیه‌ای رو هم براتون تعریف کنم.


چندوقت پیش یه نفر تعریف می‌کرد که پدرش بیمار بوده و حالش بد بوده و یه چند وقتی بیمارستان بوده. یه شب، نیمه‌های شب بهش زنگ می‌زنن که ده میلیون تومن جور کن و بیار بیمارستان که همین امشب باید پدرت رو عمل کنیم.


این بنده خدا هم با بدبختی پول رو جور می‌کنه و راه میفته می‌ره بیمارستان. توی بیمارستان بهش می‌گن پول رو بریز حسابداری و بیا. سر راه که داشته می‌رفته حسابداری یکی از نظافتچی‌های بیمارستان جلوش رو می‌گیره و می‌گه به جای اون ده میلیون، دویست هزار تومن بده به من تا مشکلت رو حل کنم.


پول رو که می‌گیره بهش می‌گه، برو به پرستارها بگو می‌خوای قبل از عمل بابات رو ببینی و تا بابات رو ندیدی پول رو واریز نکن.


خلاصه این آقا می‌ره که باباش رو ببینه و بعد از کلی اصرار و التماس از سردخونه سردرمیاره.


آره... قضیه این بوده که ایشون فوت کرده بوده و بیمارستان می‌خواسته اول اون ده میلیون رو بگیره و الکی بگه عملش کردیم و از زیر عمل زنده بیرون نیومده.




خلاصه که ایشالا همیشه خودتون و نزدیکانتون سلامت باشین و پاتون به این جور جاها باز نشه.


پنج‌شنبه 24 دی 1388 09:18
خدا را چه دیدی؟


خیلی بده که سرتاپا سیاه می‌پوشی و راه میفتی میای بیمارستان و پشت در آی‌سی‌یو، یه عالمه اشک می‌ریزی و دل همه رو خون می‌کنی و بعد با همون چشمای پف کرده و همون سرتاپای سیاه می‌ری عیادت بیمار.


مگه باور نداری؟

خدا هست... ایمان هست... معجزه هست... زندگی هست... عشق هست... نور هست... سفیدی هست... رنگ هست... سبزی هست... آرامش هست...




خدا را چه دیدی شاید غصه رد شد........ دلم راه و رسم این عشق و بلد شد


چهارشنبه 23 دی 1388 09:39
رسیده است بلایی...


روز اولی که رفتم دانشگاه یکی از استادامون اومد سرکلاس و گفت توی این رشته اگه زرنگ باشین از ترم دوم می‌تونین دوبرابر ما استادا پول دربیارین.


اغراق می‌کرد. ولی نه خیلی زیاد. بعضی از پسرای دانشکده‌مون، نه از ترم دوم که از ترم سوم چهارم رفتن سر کار و حقوقشون نه دوبرابر حقوق استادمون ولی حقوقی تقریبا مساوی حقوق استادها درمی‌آوردن. دخترا البته خیلی دنبال کار نبودن. به زبون می‌گفتن اولویت اول ما درس خوندنه. البته خدا از ته دلشون یه چیزای دیگه‌ای می‌شنید.


به هرحال تقریبا همه بچه‌های دانشکده بعد از گذروندن کاراموزی یه جایی مشغول به کار شدن و اون چند نفری هم که خیلی توی درس ضعیف بودن و بعد دو سه ترم مشروطی بالاخره فارغ‌التحصیل شدن، بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی کار پیدا کردن. اونم نه فقط توی تهران که هرکسی توی شهر خودش.


حدود پنج سال پیش بود که من اومدم توی این شرکت و یه فرم پر کردم و چندتا سوال جواب دادم و از فرداش مشغول به کار شدم. انقدر نیرو می‌خواستن که حتی بهم نگفتن برو بعدا خبرت می‌کنیم. تازه همون روز اول رئیسمون بهم گفت اگه کسی رو می‌شناسی که به درد اینجا می‌خوره معرفی کن. که من به چندتا از دوستام گفتم ولی همه‌شون خودشون مشغول کار بودن و قبول نکردن.

حالا بعد پنج سال یکی از دوستام با این همه سال سابقه کار و کلی تجربه علمی و فنی از کار قبلیش خسته شده و می‌خواد کار پیدا کنه. اما تا الان دو ماهه که داره می‌گرده و هیچ‌جا براش کار نیست. یعنی همه‌جا بهش می‌گن خودمونم بی‌کاریم. کارمند اضافه نمی‌خوایم.دیگه خدا به داد دانشجوها و تازه فارغ التحصیلهاش برسه.


و من به این فکر می‌کنم این همه بلا فقط بعد از پنج سال به سر این کشور اومده. خدا به داد سه سال بعدی برسه.


   1       2       3       4    >>

پشتیبانی