X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 1 اسفند 1391 21:14
اولین غذای کمکی


علی از اولش زیاد بغلی نبود. یعنی شاید چون گرمایی بود و توی بغل گرمش می شد خیلی دوست نداشت توی بغل باشه. هرچی هم که گذشت و تحرکش بیشتر شد از میزان بغلی بودنش کم شد. ولی از یکشنبه که اولین فرنی رو بهش دادم یه جور دیگه شد یهو. نمی دونم واقعا دلیلش رو. ولی همش دوست داره بغلش کنم. یعنی فهمیده که غذای کمکی اولین گام برای استقلال و جداییه؟ خیلی خیلی موجودات عجیب فهمیده ای هستند این فسقلیها.



متین چند روز بود سرمای سختی خورده بود و علی هم ازش گرفت. البته نشونه ای که از سرماخوردگی داشت فقط سرفه بود. وگرنه ظاهرش خوب و سرحال بود. به هرحال بردمش دکتر که مثلا پیشگیری کنم که دکتر معاینه کرد و گفت از ریه سرما خورده و آنتی بیوتیک داد.


دیگه اینکه دکتر گفت باهاش تمرین نشستن کنم. منم اومدم گذاشتمش رو تختش و چندتا بالش گذاشتم دورش دیدم نشست.



آوردمش روی مبل و بدون بالش نشوندمش دیدم نشست. خلاصه فهمیدم بلده بشینه فقط بسکه دلش می خواد توی خونه بچرخه فرصت نشستن پیدا نمی کنه. البته هنوز بدون تکیه گاه نمی تونه بشینه.



 


سه‌شنبه 24 بهمن 1391 18:21
پنج ماهگی

امروز در آستانه پنج ماهگی علی رو بردیم چکآپ. قدش 65 سانت شده و وزنش 7 و 400. دیگه قطره آهنش رو باید شروع کنم و البته دکتر گفت کم کم بهش غذا هم بدم. ایشالا از بیست و نهم که پنج ماهش تموم شد فرینی و حریره رو براش شروع می‌کنم.


آدم باورش نمی‌شه. ولی حتی فکر اینکه برای این فسقلیها غذا درست کنی و با قاشق بذاری توی دهانشون هم لذت‌بخشه.


و اما آخرین کاری که علی یاد گرفته اینه که وقتی می‌خوابه روی ملحفه، یه گوشه‌اش رو می‌گیره توی دستش و همون جوری باهاش قل می‌زنه و چند دور می‌زنه و لای ملحفه گم می‌شه. اولین بار که این کار رو کرد نمی‌دونستم بهش بخندم یا برم نجاتش بدم. وقتی هم درش آوردم اصلا به روی خودش نیاورد که اون تو گیر کرده بوده و فقط یه لبخند تحویلم داد.



یه کار دیگه‌اش هم اینه که می‌ره می‌چسبه به میزها و مبلها و هی سرش رو می‌کوبونه بهشون. هی هربار هم محکم تر می‌کوبونه. فکر کنم می‌خواد بدونه آستانه دردش چقدره.


* عکس تزیینی است! 

 

سه‌شنبه 17 بهمن 1391 10:23
طی طریق!


و اما علی دیگه رسما هرجا دلش می‌خواد سرک می‌کشه. روش کارش هم اینه که توی مسافتهای طولانی قل می‌زنه و توی مسافتهای کوتاه می‌خزه.


علاقه زیادی به قسمت‌های بدون فرش خونه داره و وقتی می‌رسه روی سنگها با خوشحالی روشون می‌خوابه و وقتی بلندش می‌کنم نق می‌زنه.


ولی دوست‌داشتنی‌ترین جای خونه براش نزدیک تلویزیون و دم و دستگاهشه. به خصوص که الان یه کیس باز هم کنار میز تلویزیونه و اگه دو ساعت هم جلوی این کیس بخوابه و کاری به کارش نداشته باشی جیکش درنمیاد.


خلاصه که عالمی داره واسه خودش و عالمی درست کرده برامون...



تازه دیشب هم کلی با خاله سین(!) اوووو بازی کرده و خوشحال بوده.


دوشنبه 16 بهمن 1391 10:25
برنامه ریزی!

علی رو نشوندم روبه‌روم. بهش می‌گم امروز می خوایم بریم بیرون. ولی تو بگو کجا بریم که دوست داشته باشی و اذیت نشی. بعد یه لیست از جاهایی که می تونیم بریم رو شمرده شمرده بهش می گم. از تره بار و پارک نزدیک خونه گرفته. تا هفت حوض و تجریش و امام زاده صالح.


قراره هر کدوم رو دوست داشت لبخند بزنه. ولی یا سر همه اش لبخند می زنه. یا سر هیچ کدومش. حالا من موندم سرگردون که کجا بریم امروز!

 

راستش تجربه اینکه راه دور ببرمش رو فقط با ماشین خودمون و آژانس دارم. دلم می خواد امروز با تاکسی ببرمش بیرون ببینم چی میشه ولی فکر نمی کنم جراتش رو داشته باشم و احتمالا به همین پارک نزدیک خونه رضایت می‌دم.

 

شنبه 14 بهمن 1391 01:16
قیدار


اینکه آدم کمبود وقت داشته باشه یه مزیتهایی هم داره. مثلا اینکه دیگه نمی تونه تند تند کتاب بخونه و وقت نداره روزی چند صفحه بیشتر بخونه. این جوری توی طول روز اون چند صفحه‌ای رو که خونده بیشتر مزه مزه می‌کنه و بهش فکر می‌کنه.


دارم "قیدار" رضا امیرخانی رو می‌خونم. آروم آروم می‌خونم و آروم آروم هم ازش لذت می‌برم. عاشق خلاقیت امیرخانی‌ام کلا. هر کدوم از کتابهاش یه سبک و یه مدل متفاوتی داره. این یکی هم یه جور دیگه متفاوته و به نظرم خیلی خلاقانه.


خلاصه قیدار رو دوست دارم و خوشحالم که وقت ندارم که تند تند بخونمش.

آدمی که یک‌بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد مطمئن‌تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده.
این حرف سنگین است، خودم هم می‌دانم.
خطانکرده تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آک‌بند در آمد فلزش معلوم می‌شود اما فلز خطاکرده رو است، روشن است، مثل این کفِ دست. کج و معوج‌ش پیداست.
از آدم بی‌خطا می‌ترسم. از آدم دوخطا دوری می‌کنم، اما پایِ آدم تک‌خطا می‌ایستم.


شنبه 14 بهمن 1391 00:51
روزهای ارغوانی!
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
سه‌شنبه 10 بهمن 1391 23:50
حادثه خونین!


معمولا یه ملحفه پهن می‌کنم روی زمین و چند تا اسباب بازی مثل جغجغه، توپ، یه ماشین، کیسه فریزر باد شده و سیب و ... می ذارم گوشه هاش تا خودش رو برسونه بهشون. پریروز خوابیده بود روی زمین و خزون خزون خودش رو رسوند به ماشینش و شروع کرد به خوردنش. توی آشپزخونه بودم که دیدم صدای گریه اش میاد.


اومدم دیدم لباسش و ماشینش و لبهاش خونیه. اومدم با دستمال لبهاش رو تمیز کنم که وسط گریه دهنش رو باز کرد و دیدم دهنش هم پر از خونه. با کوک ماشینش سقش رو زخم کرده بود. دیگه سریع رفتم یه پارچه تمیز پیدا کردم و گذاشتم توی دهانش که خونش رو قورت نده. بعد هم دیدم آروم نمیشه بردمش حموم و گذاشتمش توی لگن آب و همون طور که خون دهانش رو پاک می‌کردم توی آب ماساژش دادم تا آروم شد و کم کم خوابش گرفت.

بعد هم هیچی دیگه آوردمش بیرون و خوابوندمش و وقتی بیدار شده بود خونش بند اومده بود.


و این جوری بود که ماشین از بین اسباب بازیهای رو ملحفه رفت توی کمد.


    

   1       2    >>

پشتیبانی