X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1390 21:08
انعکاس بهشت


عزیزکم، اردیبهشت را بیش از همیشه به تماشا بنشین، شاید که انعکاس بهشت باشد.


نازنینم، اردبیهشت را بیش از همیشه به سفر برو، در دشتهای سبز با شقایقهای سرخ، سرخوشانه قدم بگذار. در جنگلهای باران خورده شادمانه برقص.


اردیبهشت مسیر هر روزه ات را  عوض کن. به کوچه پس کوچه های قدیمی شهر برو. آنجا که بوی پیچهای امین الدوله می پیچد، آنجا که اقاقیها و نسترنها از دیوار حیاطها به بیرون سرک کشیده اند.


شیرینم، مگذار که اردیبهشت به سادگی از لابه لای انگشتانت بلغزد، اردیبهشت را به تمامی زندگی کن.


 

سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1390 00:59
Pay It Forward


راستش این مدت فیلم زیاد دیدم، ولی فیلمی که ارزش دیدن داشته باشه و یه چیزی توش باشه ندیدم یا اگه دیدم اونقدر معروف بود که نیازی به معرفی کردن نداشت. اما امروز از دیدن یه فیلم واقعا لذت بردم.



خیلی اطلاعات سینمایی ندارم که بدونم این فیلم خوش ساخت بود یا بدساخت، هنری بود یا نه ولی حداقل ایده اش رو خیلی دوست داشتم.


فیلم با صحنه یه تصادف شروع می شه و ماشینی که داغون می شه. یه نفر از اونجا رد می شه و تصادف رو می بینه و سوییچ ماشین جاگوار نوش رو می ده به راننده ماشین تصادفی. راننده این بخشش رو باور نمی کنه و ولی مرد فقط یه جمله بهش می گه: Pay It Forward


بعد فیلم برمی گرده به چند ماه قبل تا این جمله رو روشن کنه. Pay It forward در واقع ایده یه پسر بچه دوازده ساله برای کلاس مطالعات اجتماعیشه. ایده اینه که سعی می کنه به سه نفر کمک کنه و یه محبتی در حقشون بکنه و از اون سه نفر می خواد که هرکدوم به سه نفر محبت کنن و اینطوری محبت رو به صورت هرمی توی دنیا گسترش بده. 


خلاصه که فیلم خوبیه و البته بعضی از شبکه های هرمی هم از این فیلم سواستفاده می کنن!


فیلم رو می تونین از اینجا دانلود کنین و با این زیرنویس انگلیسی ببینین.


یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 10:12
مهمونی

 

تصمیم داشتم از مهمونا توی ایوون پذیرایی کنم. تعدادشون زیاد بود و توی هال به سختی می‌شد سفره انداخت. همه وسایل لازم رو هم جور کرده بودم. قبل از اینکه مهمونا بیان زیراندازها رو انداختم و به شیوه‌ی اصفهانیای قدیمی دورتا دور رو پتو پهن کردم و بالش هم گذاشتم برای تکیه دادن. 

   

خلاصه همه‌چی خوب بود. اومدم تو که به غذام سر بزنم، دیدم یه صدایی میاد. اول اهمیت ندادم. بعد یهو دوزاریم افتاد که صدای بارونه! حالا هیچ وقت باروون نمیومدا، همین امشب...

خلاصه بدو بدو با متین همه چی رو جمع کردیم.


مهمونا که اومدن بارون بند اومده بود. دوباره رفتیم زیراندازها و پتوها رو پهن کردیم و وسایل سفره رو بردیم بیرون. اومدم تو که به غذا سر بزنم و باز دوباره یه صدایی اومد و ...


خلاصه این روند سه بار تکرار شد و دیگه قیدش رو زدیم و توی هال سفره پهن کردیم و به سختی جا شدیم و غذا رو خوردیم. و این اولین باری بود که من از دست بارون عصبانی بودم!



مهمونهام رو خیلی دوست داشتم. دوستهای دبیرستانم همراه با همسر و بچه‌هاشون. واقعا آدمهای دوست داشتنی هستند و شوهرهامون هم حسابی با هم ارتباط برقرار کردن و از بودن با هم لذت می‌برن...

 

شنبه 24 اردیبهشت 1390 11:14
بیماری ناشناخته

 

چندوقتی بود هرروز صبح که از خواب بیدار می شد تمام بدنش ورم می کرد. چند روزی نیومد شرکت ولی روزهای بعد که میومد انقدر ورم داشت که دوبرابر چاقتر از قبل به نظر میومد. حتی پشت پلکهاش هم پف می کرد و چشمهاش درست باز نمی شد. کم کم تا عصر یک کم بهتر می شد ولی فردا روز از نو و روزی از نو. خلاصه خیلی وحشتناک بود و کارش شده بود رفتن از این دکتر به اون دکتر و از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه. ولی هیچ کس تشخیصی نمی داد. خب طبیعتا توی این وضعیت از نظر روحی هم حال و روز خوشی نداشت، گرچه سعی می کرد چیزی بروز نده. تا اینکه بالاخره یک دکتر خیلی خوب پیدا کرد و با آرزوی اینکه این دکتر بتونه تشخیص بده مشکل کجاست راهی مطبش شد.


و خوشبختانه دکتر تشخیص داد. یه تشخیص عجیب. 


دکتر تشخیص داده بود که این مشکل به خاطر استفاده از بروفن ایجاد شده و راه حلش هم اینه که دیگه بروفن مصرف نکنه. خانم همکار خوشبختانه بهتره. ولی من دیگه وقتی یه جام درد می گیره می ترسم برم سراغ مسکن و مجبورم درد رو تحمل کنم!



گفتم بنویسم که شما هم بترسین!

 

چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 09:45
سبزی‌کاری


گفته بودم خونه‌تکونی که تموم بشه سبزه هم سبز می‌کنم. حالا سبزه‌هام سبز شدن...



سبز شدن و یواش یواش برگ‌های شاهی داره از لابه‌لاشون میاد بیرون. ریحونها هم کم‌کم دارن خودشون رو بالا می کشن...



ولی از جعفریها هیچ خبری نیست!

   

سه‌شنبه 20 اردیبهشت 1390 13:02
نفر دوم


چه حسی پیدا می کنین اگه یه روزی بفهمین یه نفر بدون اینکه هیچ وقت بدونین و بهتون بگه هر روز و هرشب بهتون فکر می کنه؟ اگه بفهمین یه نفر هست که خیلی دوستون داره، بدون اینکه هیچ توقعی داشته باشه...


من اگه جای نفر اول باشم هم خوشحال می شم و هم غمگین، غمگین از اینکه این حس رو ازم پنهان کرده و دونستن این همه دوست داشتن رو ازم دریغ کرده...


اما حالا جای نفر دومم...




پ.ن: باهام حرف بزنین... به حرفهاتون نیاز دارم...

 

دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 09:55
اوج


اگه می شد زندگی رو یه جایی متوقف کرد، من زندگیم رو همین جا متوقف می‌کردم...

توی اوج...

قبل از افتادن توی سرازیری...


 

   1       2       3    >>

پشتیبانی