یکشنبه 12 مهر 1394 11:08
اینساید اوت!


من قبل از علی خیلی تلویزیون می دیدم. حالا یا فیلم و سریال یا اینکه همینجوری برای اینکه خونه سوت و کور نباشه الکی تلویزیون رو روشن می کردم.

بعد از علی اما به خیلی دلایل تلویزیون دیدنم کم شد و الان تقریبا فقط متین که میاد خونه تلویزیون رو روشن می کنیم و خندوانه رو می بینیم و بعدشم خاموشش می کنیم.


علی هم خوشبختانه خیلی علاقه ای به تلویزیون و کارتون نداره که اصراری داشته باشه به روشن بودن تلویزیون.


خلاصه اش اینکه دیروز بعد یه عمری یه انیمیشن پیکسار رو که شنیده بودم خیلی خوبه با دوبله فارسی گرفتم که علی هم ببینه. اسمش inside out هست. بسیار لطیف و زیبا و دوست داشتنی و ... اگه ندیدین حتما ببینینش.



اما مشکل کجا بود! مشکل اینجا بود که این انیمیشن لطیف، قد یه اپسیلون خشونت توش داشت! در این حد که مثلا یه موجودی داد می زنه! اون وقت علی شب تا صبح کابوس می دید و با گریه از خواب بیدار می شد می گفت چرا گذاشتی من ببینمش. من دوستش نداشتم. من ترسیدم...


هیچی دیگه خلاصه همه لذت دیدنش دود شد و رفت هوا و درس عبرتی شد که فعلا از دیدن هر نوع فیلم و سریالی صرفنظر کنیم و به همون خندوانه بسنده کنیم.

         

یکشنبه 12 مهر 1394 10:41
دلشوره

        

دلم شور می زنه...


ده یازده روز از مهر گذشته و من هنوز هیچ کاری برای پروژه ای که آخر مهر باید تحویل بدمش نکردم. هی میام فایلهام رو باز می کنم و می شینم سرش اما فکرم می ره این ور و اون ور و اونقدر برای خودش می چرخه که می بینم ظهر شده و باید برم علی رو از مهد بیارم.

  

علی رو...علی که بزرگ شده...سه ساله شده...مردی شده برای خودش...دیگه همه کارش رو خودش می تونه بکنه...دیگه زیاد به من وابسته نیست...دیگه بدون من هم می تونه خوشحال باشه...می تونه بهش خوش بگذره... 


   

حالا تنها نیازش به من اینه که باهاش بازی کنم، بغلش کنم، ببوسمش و ....


می دونم یه روزی میاد خیلی زود که دیگه این نیازهاش هم کمرنگ و کمرنگتر می شه و من می مونم و یه دوگانگی عجیب. خوشحال از مستقل شدنش و دلتنگ وابسته بودنش.


دلم شور می زنه...

شنبه 7 شهریور 1394 20:43
یادش به خیر


آهای دوستهای قدیمی گم شده توی غبارا... کجایین؟ چه می کنین؟ خوشحالین؟ حالا که توی وبلاگهاتون نمی نویسین پس کجا می نویسین؟  دلم یه دنیا براتون تنگ شده...


اگه اینستاگرام دارین و میشه آدرسش رو خصوصی برام بذارین.



چهارشنبه 31 تیر 1394 07:50
کلمه بازی


با علی حیوون بازی می کردیم. یعنی یه اسم حیوون من می گفتم. یه دونه علی.

من: اسب

علی: گربه

من: گاو

علی: سگ

من: خرگوش

علی در حالیکه هرچی فکر می کنه حیوون دیگه ای رو به یاد نمیاره: خرگوش صورتی!!

من: شیر

علی که این دفعه دیگه زیاد هم به مغزش فشار نمیاره: بچه شیر!

    

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 10:12
آدمک چشم


رفته جلوی آینه خودش رو نگاه می کنه. برای خودش تعریف می کنه: این چشمه! این که بالاشه پلکه، این که پایینشه مژه است. اینکه توشه ( یه ذره فکر می کنه) آدمکه*!!!


* به جای مردمک!

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
یکشنبه 17 خرداد 1394 14:42
کلمات هم خانواده


امروز از صبح هی تلاش می کنه کلمات هم خانواده رو پیدا کنه. یعنی هی همه حالتهای یه کلمه رو با خودش می گه و وقتی کلمات معنی دار رو کشف می کنه کلی ذوق می کنه.


مثال:  مربا....مربی....مربع!!!

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1394 18:13
کپل


صبح بهم میگه من گربه ام و تو موش. میام می خورمت.


بعد یه کمی یا خودش فکر می کنه. می گه اون موش توی شهرموشهایی*.... کپل!!!


هیچی دیگه، نامردم اگه از فردا صبح پا نشم برم پیاده روی!




* فیلم شهرموشها تنها فیلمیه که توی سینما دیده وقتی حدود دو سالش بوده و الان بعد هفت هشت ماه هنوز گاهی حس می کنم که مث یه خاطره شیرین، مزه مزه اش می کنه.

   


<<    1       2       3       4       5       ...       160    >>

پشتیبانی