چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 20:14
علی و کلاه قرمزی


بعد از یه هفته بیماری و بیحالی و لاجرم توی خونه بودن و گذروندن بیشتر وقتش در حالت خواب یا در حال دیدن کلاه قرمزی و زی زی گولو، امروز یه کم سرحال شده و توی خونه راه افتاده و پشت سر هم حرف می زنه و شعر می خونه. هروقت هم که آب بینیش میاد دستمال به دست می دوه پیش من و می خونه: 

"باز دماغم راه افتاد/دلم  به تاپ تاپ افتاد/آآآآمد بهاران!!!"

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
چهارشنبه 5 آذر 1393 18:25
گلاب به روتون!!!

   

صبح طی اکتشافاتش یه شیشه گلاب از توی کابینت پیدا کرده. براش توضیح دادم که گلاب همینجوری خوشمزه نیست و باید با غذا بخوریمش تا خوشمزه باشه. صد البته که تا وقتی یه ذره اش رو نچشید قانع نشد. وقتی چشید با خودش گفت: "گلاب با غذا خوشمزه است" و گذاشتش تو کابینت و رفت.


ظهر وقتی غذا رو کشیدم و آوردم سر میز و صداش کردم که بیاد ناهار بخوره دیدم رفت توی آشپزخونه و گلاب رو از توی کابینت برداشت و آورد.

هیچی دیگه یه لقمه لوبیا پلو می خورد یه قلپ گلاب. با خودشم تایید می کرد که " گلاب با غذا خوشمزه است"...

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
دوشنبه 5 آبان 1393 14:24
آبله مرغون

علی آبله مرغون گرفته. یکی دو هفته ای بود که منتظرش بودم و البته امیدوار که نگیره. دیروز وقتی با تب از خواب بیدار شد تقریبا مطمئن بودم که خودشه. ولی وقتی به جای جوش آثار سرماخوردگی ظاهر شد تعجب کردم. دلم نمی خواست سرما بخوره. یعنی به نظرم دردسرای سرماخوردگی از آبله مرغون بیشتره و حداقل برای بچه های کوچیک اون سخت تره.


اما شب بود که کم کم سر و کله جوشها هم پیدا شد.


امروز حالش از دیروز بهتره. یعنی آثار سرما خوردگی و تبش کم شده و سرحالتره. فقط جوشاش داره زیاد می شه که اونا هم هنوز خارش و اذیت نداره. 

 

دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
سه‌شنبه 29 مهر 1393 18:11
باران که می بارد...


جاتون خالی امروز من و علی توی اوج بارش بارون توی پیاده رو های ولیعصر دوتایی با هم می دویدیم. راستش اصلا عجله ای نداشتیم. می تونستیم مثل بقیه مردم بریم زیر یه سقف پناه بگیریم. ولی عجیب کیف داشت زیر اون بارون دویدن همراه با صدای غش غش علی که می گفت تندتر بدو. خیلی چسبید. مخصوصا خنده های از ته دل علی.





پ.ن: یاد این نوشته و نظراتی که می گفتن این کار رو نمی کنی به خیر: + 


یکشنبه 27 مهر 1393 22:13
آمپول


با ترسوندن و تهدید کردن و حتی وعده و وعید برای اینکه بچه یه کاری رو انجام بده خیلی موافق نیستم. ولی دیروز از سر استیصال بهش گفتم اگه فلان کار رو نکنی مجبوریم بریم آمپول بزنیم. حرفم دور از واقعیت هم نبود البته. 

بماند که کلا علی وقعی به حرفم نذاشت.


حالا امروز برده بودم یه آزمایش چکاپ ازش بگیرم. کلا محو بندی که خانومه بست دور دستش و لوله ای که توش پر از خون می شد بود و انگار نه انگار که سوزن توی دستشه.


بعد هم که اومدیم بیرون با خوشحالی می گه: آمپول خوب بود!!!  تازه خانومه چسب هم به دستم زد!


دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
چهارشنبه 23 مهر 1393 01:26
مهتاب شبی باز از این کوچه گذشتم


راستش دنبال یه کد html می گشتم. یادم افتاد قبلا توی قالب وبلاگم از یه کد مشابه استفاده کرده بودم. این شد که یوزر پسورد و زدم و وارد شدم. 


باورم نشد کلی کامنت نخونده داشتم که مال دو ماه پیش بود. دو ماااااه. باورم نشد. منی که یه روزی همه زندگیم اینجابود و هر کامنت برام بینهایت عزیز و دوست داشتنی. 


نمی دونم چی شد که اینطوری شد. دلیلش نبودن شماها بود یا سرشلوغی یا .... 

نمی دونم الان حرفهام رو چی کار می کنم، قورتشون می دم یا لابه لای بلبل زبونیهای علی گمشون می کنم.


ولی می دونم که هنوزم برام بی نهایت عزیزین و هر کدومتون که هنوز می نویسین رو با اشتیاق می خونم و هر کدومتون رو هم که نمی نویسین دلتنگتون می شم و منتظر می مونم که شاید شما هم یه بار یاد گذشته کنین و گذرتون از اینورا بیوفته...

  


دسته بندی: زندگی جاریست...
یکشنبه 15 تیر 1393 05:58
سرای محله

نزدیک خونه مون یکی از این سرای محله هاست. که یه چیزی شبیه مهدکودک/خانه اسباب بازی هم داره. یعنی هم بچه ها می تونن ساعتی برن اونجا بازی کنن. هم اینکه از صبح تا عصر اونجا باشن.


البته برای علی که هیچ علاقه ای به اسباب بازی نداره، تنها اسباب بازی جذاب اونجا سرسره است. ولی کلا بچه ها اونجا بیشتر بازیهای دست جمعی می کنن (بازیهایی شبیه عمو زنجیرباف و ...) و این برای علی خیلی جذابه. گرچه فکر نمی کنم خودش بتونه توی بازیهاشون شرکت کنه ولی از نگاه کردن بهشون هم لذت می بره.


کلا به نظرم علی خیلی شخصیت اجتماعی داره (از این نظر شبیه متینه!) و کاملا از شلوغی و بودن بین مردم و به خصوص بچه ها لذت می بره.


خلاصه این چندباری که رفته اونجا و هر بار یه ساعتی رو بدون من اونجا گذرونده تقریبا بهش خوش گذشته. دیروز بهم می گفت: "کودک خوب بود!"


تنها مشکلی که داره اینه که از صداهای بلند می ترسه. وقتی بچه ها یهویی جیغ می زنن (حتی اگه جیغ از سر شادی باشه) می ترسه و گریه می کنه. که به نظرم اینم به مرور درست می شه.


کلا به نظرم خیلی شخصیت حساس و احساساتی داره. (از این نظر شبیه منه!) حالا بعدا بیشتر از این جنبه اش براتون تعریف می کنم.


اینم یه فیلم از علی (رفته نونوایی نون بخره!) به جبران غیبت طولانی که داشتم! {+}

 

 


دسته بندی: پسرک قصه‌ی ما...
<<    1       2       3       4       5       ...       160    >>

پشتیبانی