به هر که بود و به هر جا که بود و هرچه که بود،
رجوع کردی الا دلت که قطبنماست!
شاعر: دکتر شفیعی کدکنی
یک هفته پیش بود که با خوشحالی اومد خونه و گفت یه بازی جدید دانلود کردم! خوب البته که من هم کلی خوشحال شدم! بازی کردن یکی از بخشهای مهم زندگیمونه. از بازیهای مقوایی و پلاستیکی مث منچ و راز جنگل و دوز گرفته، تا انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری.
بازیها اگه دونفره باشه طبیعتا با هم بازی میکنیم و اگه یه نفره باشه، مسابقه میذاریم که کی اول تمومش میکنه.
بازی که هفته پیش آورد Angry Birds بود. به اندازه کافی برای هردومون جذاب بود و مسابقهی کی زودتر تمومش میکنه، شروع شد. اوایل من جلو بودم. اما از یه جایی دیگه در برابر سرعت و پشتکار و تلاش شبانه روزی
متین کم آوردم. تا حالا متین رو اینجوری ندیده بودم. انگار هیچ چیزی مهمتر از این پرندهها توی زندگی وجود نداشت.

این روزای آخر فقط خدا خدا می کردم که هرچه زودتر به آخرش برسه و من از شر این بازی و متینی که از پای کامپیوتر جم نمیخوره راحت شم.
تا اینکه بالاخره جمعه تمومش کرد و من یه نفس راحت کشیدم. رکوردیه واسه خودش! حدود 200 مرحله توی کمتر از یه هفته.
خلاصه دیروز کلی واسه خودم خوش خوشانم بود که از این به بعد متین از شرکت که میاد به من توجه نشون میده و ...
ولی امروز یه خبر وحشتناک مث پتک خورد توی سرم و همه دلخوشیم رو دود هوا کرد. خبر وحشتناک این (+) بود...

چهارشنبه یهو توی دلم گذشت براش نذر کنم. شاید نذر کردن حاجتش رو، حاجتمون رو برآورده کنه. فکر کردم دیدم خوشمزهترین و آسونترین نذر ممکن شلهزرده. نذر کردم که هرسال ۲۸ صفر شلهزرد بپزم.
بعد برای اینکه به خدا نشون بدم شلهزرد پختن بلدم و الکی و رو هوا یه چیزی نگفتم بزرگترین قابلمهم رو برداشتم و سه چهارتا لیوان برنج ریختم توش.
چند ساعتی که پخت و خوب که نرم شد شکر و گلاب و زعفرون رو هم ریختم و بعد یهو یادم افتاد که توی بفرمایید شام همه میگفتن ما شله زرد رو بخاطر بادومش دوست داریم!
یک کمی بادوم گذاشتم که خیس بخوره. ولی زمان خیس خوردنش کم بود و درست خلال نمیشد و متین رو فرستادم که یه بسته از بیرون بخره.
خلاصه تا عصر شلهزرد آماده شد و از اونجایی که خیلی خوشمزه شده بود چندتا ظرف به همسایهها دادیم و بقیهاش رو هم برای مامان و مامانبزرگم نگه داشتم.

و اما بادومهای خیس خورده همون جوری روی کابینت بود و من و متین به نوبت میخوردیمشون. دیروز که من اومدم آخریش رو بخورم دیدم وسط بادوم جوونه کرده و دوتا برگ ریز درآورده. خیلی برام عجیب بود! ندیده بودم تا حالا.
حالا چندتا بادوم دیگه خیس کردم و یه جایی دور از چشم قایم کردم تا جوونه بزنه و ریشه بده. بعد میکارمش توی گلدون تا چاقاله بادوم امسالمون دسترنج خودمون باشه!
نمیدونم تازگیا چرا سر فیلم دیدن انقدر دل نازک شدم و هر فیلمی میتونه احساساتم رو تحریک کنه و اشکم رو دربیاره. نه به اون وقتها که توی فیلم آدم هم جلوم کشته میشد، ککم نمی گزید، نه به حالا که...
دیشب فیلم "دو زن" رو دیدم. چیزی که احساساتم رو تحریک کرد، نه اتفاقات توی فیلم که صحنه های دانشگاه بود. آمفی تئاتر روباز علم و صنعت، خوابگاه، شبهایی که با بچه ها تا صبح توی محوطه خوابگاه روی چمنها دراز می کشیدیم و حرف می زدیم. بچه هایی که خیلیهاشون دیگه مدتهاست توی این کشور نیستن.
چند شب پیش هم فیلم "آفساید" جعفــــر پنــاهی رو دیدیم. موضوعش این بود که چندتا دختر می خواستن توی بازی ایران و بحرین وارد استادیوم بشن و فوتبال ببینن. خیلی خوش ساخت و جذاب بود.
.jpg)
راستش اصلا هم صحنه غم انگیز نداشت. ولی آخرش که ایران برنده شد و مردم ریختن توی خیابونا به شادی کردن یهو دلم گرفت و اشکهام سرازیر شد. دلم تنگ شد برای این جور شادی های دسته جمعی. برای احساس افتخار، احساس رضایت...
آخرین باری که این جوری همه با هم شاد بودیم کی بوده؟ از کی بود که به جای اینکه در کنار هم شاد باشیم، مجبور شدیم هرچندوقت یه بار، یه مهمونی بگیریم و برای جدایی از یه نفر دیگه دور هم جمع بشیم....
برای دیروزم کلی برنامه ریخته بودم:
- پروژهای که مهلتش رو به پایانه انجام بدم.
- پروژهی درسیم که وقت چندانی براش ندارم شروع کنم.
- در مورد اون یکی پروژه ام که یه هفته بیشتر به تحویلش نمونده فکر کنم!
و اما کارهایی که انجام دادم:
- کتاب جهان هلوگرافیک رو خوندم.

- هرچند دقیقه یک بار ایمیلم رو ریفرش کردم که مطمئن شم استاد اون یکی درس ایمیل نزده و موضوع سمینارمون رو تعیین نکرده که اگه می زد یه پروژه دیگه هم به برنامه ام اضافه می شد!
- سه چهار قسمت از سریال گریز آناتومی رو دیدم و گوله گوله اشک ریختم! (نمی گم چی شده بود که نگین داستان رو لو دادی.
)
- وبلاگهاتون رو خوندم.
- کتاب "شاخ" پیمان هوشمند زاده رو خوندم.

- با خودنویس خوشگلم که به عنوان هدیه ولنتاین پیش پیش از متین گرفتم تمرین خوشنویسی کردم!

- یه قرمه سبزی خوشمزه درست کردم.

- و در انتها برای امروزم برنامه ریزی کردم:
- پروژهای که مهلتش رو به پایانه انجام بدم.
- پروژهی درسیم که وقت چندانی براش ندارم شروع کنم.
- در مورد اون یکی پروژهام که یه هفته بیشتر به تحویلش نمونده فکر کنم!
هه! امروز یه چیز جالب کشف کردم! اینکه خوندنم صدا داره! یعنی وقتی یه نوشتهای رو میخونم، توی ذهنم با صدای بلند میخونمش!
مثلا وقتی وبلاگی رو میخونم که نویسندهاش رو میشناسم و صداش رو شنیدم وبلاگش رو با همون صدا توی ذهنم میخونم. تازه بعضی وقتها هم حس می کنم این نوشته اصلا به صدایی که من می شناسم نمیاد و حدس می زنم که خودش اون متن رو ننوشته!
وقتی هم که نویسنده متنی رو نمیشناسم و تا حالا صداش رو نشنیدم، خودم توی ذهنم یه صدا براش انتخاب میکنم و همیشه نوشتههاش رو با همون صدا میخونم!
و این نه تنها در مورد وبلاگها و نویسندههاشون صدق میکنه در مورد کتابها هم صدق میکنه. الان که دقت میکنم می بینم نادر ابراهیمی یه صدا توی ذهنم داره (یه صدای مردونه ی مهربون)، اسماعیل فصیح یه صدای دیگه (یه صدای یکنواخت و بدون زیر و بم)، اشمیت یه صدای متفاوت و ...
اوه... چقدر صدا توی ذهنمه...