-
پیکان آسمان
شنبه 10 دی 1390 15:55
امکان نداره برم اینجا ( + ) و از دیدن نقاشیهای بینظیر و تاملبرانگیزش و نوشتههای زیباش غرق لذت نشم... خیلی خوشحالم که پیدات کردم ساره...
-
طلوع
شنبه 10 دی 1390 11:28
میدونی؟ یک از ترسهای زندگیم اینه که صبح که پنجره رو باز میکنم، به جای یه همچین منظرهای یه دیوار بلند رو بهروم ببینم... و ترس بزرگترم اینه که فراموش کنم چنین چیزهایی هم قابل دیدن بود و به دیدن همون دیوار خو بگیرم... هرچی بیشتر دنبال خونه میگردیم از این شهر و از خونههای این شهر بیشتر متنفر میشم... پ.ن: عکس هنگام...
-
هزار مکان دیدنی
پنجشنبه 8 دی 1390 21:13
شبکه discovery سال 2007 یه مجموعه مستند ساخته به نام هزار مکانی که پیش از مرگ باید دید. سیزده قسمت یک ساعته از سیزدهتا کشور مختلف . حالا نمیدونم همه این هزار تا مکان توی همین سیزده تا کشورن یا بقیهاش هنوز ساخته نشده. راستش من از مستندهای این مدلی که توش کشورها و مکانهای مختلف رو معرفی میکنن زیاد که نه ولی یه...
-
سفرنامه!!
پنجشنبه 8 دی 1390 17:29
سفر بودیم این چند روز. یه سفر عجیب توی کوچه پس کوچههای همین شهر. سفر به مکانهایی ناشناخته و دیدن خونههایی با معماریهای عجیب غریب و بعضا واقعا دیدنی! من همیشه ادعام می شد که این شهر رو خوب میشناسم. اگه نه همهش رو حداقل یک چهارم سمت راست و بالای نقشه رو مث کف دستم بلدم. ولی تازه این چند روز فهمیدم که چه چیزها و چه...
-
خانه...
دوشنبه 5 دی 1390 01:57
زمان زیادی نمانده. نشستهام روی صندلی، کنار شومینه، جلوی پنجره و زل زدهام به چراغهای روشن. چراغهای روشن کوچه، چراغهای روشن خیابان، چراغهای روشن اتوبان و ... چراغهای روشن خانهها اما رنگ و روی دیگری دارد. سفیدتر است و بیرنگتر. چرا آدمهای این شهر هیچ وقت نمیخوابند؟ پس کی تمام این چراغها خاموش میشود؟ یاد چند سال پیش...
-
صفحات خالی...
یکشنبه 4 دی 1390 08:48
یه سررسید دارم که هرشب قبل از خواب، حساب و کتابهام رو توش مینویسم: کارهایی که توی طول روز کردم. کارهایی که باید میکردم و نکردم. کارهایی که نباید میکردم و کردم و ... آخرش هم یه ستون گذاشتم که میزان رضایتم رو از خودم توی اون روز مینویسم: ده درصد، بیست درصد، شصت درصد و .... اما هرچندوقت یهبار یه چندصفحهای از...
-
قرار بود به دلها کمی قرار بیاید
چهارشنبه 30 آذر 1390 10:56
خب به سلامتی آخر پاییز شد و وقت شمردن جوجهها! جوجهها؟؟؟ جوجه که هیچی توی این شهر دیگه هیچ پرندهی دوستداشتنی زندگی نمیکنه! دیگه نه گنجشکی هست و نه کبوتری و نه حتی یاکریمی. آسمون به تسخیر کلاغها دراومده. درست مثل زمین. آسمونی که دیگه زیاد هم نمیشه اسمش رو آسمون گذاشت. یه گنبد خاکستری و مسموم. درست مثل زمین. یه...
-
دزد آب سیب!
دوشنبه 28 آذر 1390 15:19
آلما ماجرای غول آشپزخونهشون رو تعریف کرد، منم یاد ماجرایی افتادم که همین چند روز پیش، پیش پای شما اتفاق افتاد! ماجرا اینجوری بود که متین صبح رفت پنج شیش کیلو سیب خرید، چرا؟ برای اینکه میخواستیم به مهمونامون آبسیب داغ (همراه با دارچین و خامه) بدیم. خلاصه کلی با ذوق و شوق شروع کردم به آب سیب گرفتن و وسطاش که دیگه...
-
اعترافات یک سارق مادرزاد
دوشنبه 28 آذر 1390 08:14
جنی، آبجیم، تبهکار کثیفی بود. اون واسه خاطر پول، زن یه مرتیکه بیشعور شد. و به مدت سی سال هر روز و هر ساعت اون رو میچاپید. هر جور که میخواین حساب کنین، حتی از لحاظ حرفهای این کثیفترین شیوه دزدیه . اعترافات یک سارق مادرزاد - وودی آلن
-
زندگی راستی چه زود می گذره!
شنبه 26 آذر 1390 11:05
توی گیرودار روزهای سخت زندگی من و متین به دنیا اومد. همون روزهایی که کار من شب و روز اشک ریختن بود، گاهی برای اینکه دل مامان نرم بشه و گاهی از دلتنگی بیحدوحساب برای متینی که سرباز بود! دیروز، وقتی مامانش شش تا شمع روی کیک تولد گذاشت، وقتی من از توی دوربین نگاه میکردم که چقدر بزرگ شده، وقتی شمعها رو فوت کرد، وقتی...
-
پرت و پلا
چهارشنبه 23 آذر 1390 09:05
/ یعنی آدم اگه یه ذره عاقل باشه بعید میدونم اگه مجبور نباشه توی یه همچین هوایی پاش رو از خونه بیرون بذاره. چه برسه به اینکه هوس پیادهروی و ورجه وورجه توی پارک هم به سرش بزنه. حسنی بود جمعهها می رفت مکتب، من مستانهشونم. + چندروزه صبحها توی مسیر به جای گوش دادن به هانیه جوادیمنش و رادیو جوان و مسخرهبازیهاش...
-
نمی دانم کجا این دل به مسلخ برده خواهد شد...
سهشنبه 22 آذر 1390 10:24
توی کارواش روی یه صندلی شکسته نشستم. پشتم به یه بخاری عظیم گرمه و دلم به مهربونی مردی که کنارم ایستاده. ماشین رو حسابی کفی کردن و حالا دارن لیفش میزنن. نگاهم به ماشینه ولی ذهنم اینجا نیست. ذهنم رفته اصفهان. پیش عمو و زن عموم! به بهایی که به خاطر عشقشون دادن فکر میکنم. شاید اون موقعها کسی بهشون نگفته بود که ازدواج...
-
آسمان شو...
سهشنبه 22 آذر 1390 08:54
آسمان شو، آب شو ، باران ببار ناودان آبش نمیآید به کار آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد منبع: مولانا
-
شکلات داغ!
یکشنبه 20 آذر 1390 12:28
همیشه برام نماد خوشبختی بود. نماد آدمی که به آرامش رسیده. آدمی که دغدغههای ذهنیش از پول و خونه و ماشین و ... گذشته و به سطح بالاتری رسیده. آدمی که طبیعت رو میبینه، آدمها رو میشنوه، زندگی رو حس میکنه و ... همیشه برام نماد خوشبختی بود. البته به نظرم زیاد هم عجیب نبود. وضع مالی عالی، یه خونه توی بهترین منطقه، ازدواج...
-
رها...
شنبه 19 آذر 1390 12:21
چشمهاش رو به سختی باز میکنه. سرش داغ و سنگینه. تب داره انگار. چشمهاش رو باز میکنه و روی تخت مینشینه. پرده رو کنار میزنه. چنار روبهروی پنجره خشک و خیسه و قطرههای بارون دونه دونه برگهای زرد رو از درخت میکنه و روی زمین رهاشون میکنه. از روی تخت بلند میشه. یه آبی به دست و صورتش میزنه. پیرهنش رو از جالباسی...
-
پختن مرغ خوشمزه در روز پنجشنبه!!
جمعه 18 آذر 1390 09:50
معمولا وقتی مهمون دارم دو جور غذا درست میکنم. یه جور خورش که حدس میزنم دوست دارن و یه جور خوراک فانتزی که حدس میزنم تا حالا نخورده باشن. معمولا از این شیوه استقبال میشه و مهمونها خوششون میاد و مهمتر از اون اینکه این طوری برنج کمتری درست میکنم که یکی از سختترین کارها برای من درست کردن برنج در ابعاد زیاده! اما در...
-
دل نهاده...
جمعه 11 آذر 1390 16:01
می گه: " تاکسی اشتباهی برده بودمون. دیرمون شده بود. بارون شرشر از آسمون میومد و هیچ تاکسی پیدا نمی شد. روی زمین 10 سانت آب جمع شده بود و ..." می گم: "اهواز" * * * می گه: " داشتن می ساختنش، میله گذاشته بودن که کسی نره. ما از روی میله پریدیم و رفتیم بالاش، از اون بالا منظره اش خیلی قشنگ بود. یه...
-
آگهی استخدام
یکشنبه 6 آذر 1390 08:11
توجه توجه یک کودک زیر پنج سال برای بازی با برف، ساختن آدم برفی و سوژه شدن برای عکاسی به صورت پاره وقت استخدام می شود! تبصره: - پسربچه های شیطون در اولویتند! - میزان حقوق دریافتی به صورت توافقی، پس از انجام کار پرداخت می شود. (در صورت سرماخوردگی کودک، درصدی به عنوان سختی کار پرداخت می شود!) - تصویری از محل کار به پیوست...
-
ماراتن
شنبه 5 آذر 1390 09:48
خیلی وقتها روزهام مدل این روزها بودن. مدل این روزها یعنی مدل دوی ماراتن. یعنی نه تنها هرروز هفته بلکه جمعه ها هم مجبور باشی ساعت 6 صبح بیدارشی و تا شب بدوی. حالا این دویدنه شاید فیزیکی نباشه، ذهنی باشه. مدل این روزها یعنی از ساعت 6 صبح تا 2 بعدازظهر اصلا نمی فهمی زمان چه جوری می گذره و تازه اون موقع یادت میوفته که...
-
سعادت آباد و غیره!
پنجشنبه 3 آذر 1390 07:12
* تو دورهی لیسانس یه دوست صمیمی داشتم که شیش روز هفته از صبح تا شب با هم بودیم. طبیعتا تمام این مدت رو نمیتونستیم کارای مفید کنیم و حرفهای مفید بزنیم و نصفش به چرت و پرت گفتن میگذشت. یکی از تفریحات من و زینب این بود که حدس بزنیم هر کدوم از هم دورهایهامون ده سال دیگه کجاست، چه کار میکنه، با چه جور آدمی ازدواج...
-
فیروزه جانم،
دوشنبه 30 آبان 1390 18:20
عصر بارانی دلگیری است و برای تو از همیشه دلگیرتر و از همیشه بارانیتر. هوای دلت مه گرفته است و هوای چشمانت پاییزی و زمین زندگیت خالی شده است، از مفهومی بزرگ، عزیز و دوستداشتنی به نام پدر. دل تنگ باش، دل نگران اما نه، که پدرت حالا برگشته به خانهاش. به خانهی سبزش. مگه ننوشته بودی که :" ما معتقیدم خونه هر چی که...
-
خباثت
یکشنبه 29 آبان 1390 12:03
خیلی وقت بود که در برابر وسوسهی خرید یه گوشی جدید مقاومت میکردم. گوشیم با اینکه خیلی قدیمی و رنگو رو رفته شده بود اما وظایف اصلیش رو به خوبی انجام میداد و صبح به صبح هم به موقع بیدارمون میکرد و مگه آدم دیگه چه توقعی باید از یه گوشی داشته باشه؟؟ تا اینکه جمعه گوشی متین خراب شد. منم دیدم اگه الان دست دست کنم، این...
-
هفته ای که گذشت
شنبه 28 آبان 1390 17:44
شنبهی پیش وقتی از راه نرسیده رفتیم خونهی بابای متین و شام خوردیم و ظرفها رو شستیم و راه افتادیم سمت خونهی خودمون، فقط و فقط داشتم به یه چیز فکر میکردم! اینکه خدا این یه هفته رو به خیر بگذرونه. سفرمون یه هفته بود ولی من دقیقا دوهفته از کارها و درسها و پروژههام عقب افتاده بودم و توی این یه هفته کلی کار و تمرین و...
-
سیوسهپل
سهشنبه 24 آبان 1390 20:48
وقتی دو نفر با هم ازدواج میکنن هرچقدر هم که عاشق هم باشن و جونشون برای هم دربره و فکر کنن شناخت کاملی از هم دارن و خلاصه هرچقدر هم که بهم نزدیک باشن، اما یه فاصلهای بینشون هست. یه فاصلهای که هیچ جوری نمیشه از بین بردش. مث یه رودخونهی عمیق که هیچ پلی روش نیست که بشه به اون طرفش رسید. زندگی اما، همراه با اتفاقهای...
-
کربلا
یکشنبه 22 آبان 1390 21:47
کربلا نه گفتی و نه نوشتنی، که دیدنی، که بوییدنی، که لمس کردنی است... کربلا دچار غمیست عمیق اما دل را زنده می کند. آرام می کند. کربلا دچار ناامنی است، اما امنترین جای دنیاست. کربلا ...
-
سفر...
چهارشنبه 11 آبان 1390 06:22
همیشه برام سوال بود کسایی که میرن نجف و کربلا با چه جراتی می رن! یعنی واقعا براشون مهم نیست منفجر شن؟ یعنی انقدر دست از جون شستهاند؟ هر وقت هم که یکی از آشناها و فامیلها میرفت، من دل نگرانش بودم تا وقتی که پاش میرسید به ایران. حالا اما خودمون داریم میریم. اصلا نمیدونم چی شد که اسم نوشتم. چی شد که با وجود همهی...
-
خب به سلامتی!
سهشنبه 10 آبان 1390 08:29
از اونجایی که گودر رو زدن ترکوندن و دیگه نه دوستی توش باقی مونده و نه مطلب شیر شدهای، فرصتی پیش اومد که یه امروز رو برای امتحان فردام درس بخونم. البته امروز تا ظهر فقط. چون بعدش میرم خونهی دوستم مهمونی. البته اگه فقط هم درس بخونم، خسته میشم و کاراییم افت میکنه. پس حتما وسطش وبلاگهاتون رو هم میخونم. حتی ممکنه...
-
تونلی به کودکی
دوشنبه 9 آبان 1390 03:06
امشب هر نفسی رو که فرو میدم انگار یک استکان شربت نعناسکنجبین سرکشیده باشم! اثر لذتبخش خندههای امشب، جیغ کشیدنهای امشب و کودکیکردنهای امشب تا مدتها توی وجودم باقی میمونه و انرژیم رو بالا میبره و جایگزین خستگیهام میشه. با تشکر از خانوم سین و آقا وحید. و با تشکر از سعیده عزیزم به خاطر این: و از متین خوبم به خاطر...
-
عشق بدون خطر
یکشنبه 8 آبان 1390 09:04
اگه روزی فرزندی داشته باشم، توی روزهای بارونی، بدون چتر و بدون بارونی، میبرمش پارک. انقدر توی پارک همراهش راه میرم و بازی میکنم تا موهاش خیس خیس بشه. تا بارون از لابهلای لباسهاش فرو بره و به پوست بدنش بخوره. بعد بغلش میکنم و میارمش خونه. لباسهاش رو عوض میکنم، موهاش رو خشک میکنم. یه نوشیدنی داغ میدم دستش و...
-
من و با لالایی دوباره خوابم کن...
دوشنبه 2 آبان 1390 13:38
یکی از بزرگترین خوشبختیهای زندگیم این بوده که هیچ وقت محبتم رو به پای آدمهای اشتباه نریختم و دوست داشتنم رو خرج رابطه های نادرست نکردم. هیچ وقت از دوست داشتن کسی پشیمون که نشدم هیچ، اکثر اوقات هرچی زمان گذشته بیشتر قدر اون آدمها و اون رابطه ها رو شناختم... * * * خیلی حس بی نظیری دارم امروز و این حس رو باید یه جایی...